تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تابستون+تولد وبم مبارک

 

 

 

حالا بعد از کلی انتظار فصل دهم  را بخونید

فصل دهم :غیر منتظره

سه روز از رفتن آنها به کنسرت گذشته بود.سوفیا فردای آنروز به همراه همکارانش به یک سفر کاری برای تبلیغات شرکت طراح لباس به هامبورگ رفته بود .

کامران و هومن این روزها سخت در حال تهیه ی آهنگ برای آلبوم جدید خود بودند.هر دو در استودیو گرم صحبت با رامین بودند که آلن سراسیمه به سویشان آمد ودر حالی که نفس نفس میزد گفت: وای بچه ها اصلا حواسم نبود شب کنسرت یک نفر اومد این کاغذ و داد دستم گفت مایله بیاد تو گروه ،من از اون وقت یادم رفته بهش بگم بیاد ببینم کارش چه طوریه؟ کامران که تازه به یاد سالومه ودرخواستش افتاده بود، گفت:آخ راست میگی ...سالومه گفت.... هومن با حالت تعجب پرسید:کی سالومه؟! خواهر اون دختره ؟ -آره ...مگه نگفتم برات؟ -نه! -اون شب اومد بهم گفت خیلی از طرز رقص این جور حرفا خوش اومده ، دلش میخواد بیاد تو گروه منم گفتم برو با آلن صحبت کن . -کامران بیکاری تو هماا ؟ -چرا ؟ - هیچی بیخیال.... -اِ...مگه نگفتی دختره اومده معذرت خواهی کرده؟ -چرا ...اما -حالا بذار بیاد ببینیم.......آنها همین طور صحبت میکردند که آلن کلافه شد و گفت:قضیه چیه؟ من میخواستم بهش زنگ بزنم بگم بیاد ببینم اصلا بلده یا نه شما ها مخالفین؟ کامران گفت: نه ...بهش بگو ،طفلی شاید منتظر باشه . آلن رفت واز روی کاغذ شماره ی تلفن خانه ی آقای نعیم را گرفت،اما هر چه بوق زد کسی در خانه نبود که تا گوشی را بردارد . آلن گوشی را قطع کرد واین بار شماره تلفن همراه او را گرفت سالومه درراه آمدن به خانه بود که صدای زنگ تلفن همراهش را شنید وآن را جواب داد:بله ؟ -سلام ...خانوم نعیم؟ -سلام بله خودمم ...شما؟ -من آلن هستم. -اوه خوبین؟ -ممنونم ...زنگ زدم بگم که ما فردا ساعت 10:30 صبح تمرین رقص داریم اگه تمایل دارین بیاین هم از نزدیک فعالیت بچه ها رو ببینین هم اینکه ببینم شما چند مرده حلاجی؟ -وای خیلی ممنون از لطفتون ..چشم حتما میام . -خب پس آدرسی که میگم رو یادداشت کنید . سالومه خیلی سریع از داخل کیفش کاغذ وخودکار بیرون آورد وآدرس را روی آن نوشت و از آلن خداحافظی کرد . دیگر نزدیک خانه رسیده بود .این چند روزی که وسوفیا نبود با ماشین او به دانشگاه می رفت.ماشین را نگه داشت واز آن پیاده شد .پشت در خانه پسر جوانی نشسته بود گویا خیلی زنگ در خانه را زده بود ولی موفق نشده بود واز خستگی روی زمین نشسته بود . سالومه کمی نزدیک رفت ودید آن پسر کسی به جز نیکلاس نیست .نیکلاس سرش را بلند کرد وگفت:سلام سوفیا ...معلومه کجایی ؟ میدونی چقدر در زدم ؟ سالومه با نگاه مبهمی گفت:سلام نیکل .سوفیا نیست .واسه کارش مجبور بود به هامبورگ بره . من سالومه ام . -فکر نمی کردم خواهرت این قدر بی معرفت باشه ....الان چند ماهی میشه که دیگه دانشگاه نمیریم حتی یه تلفن به من نزده . -نه اشتباه میکنی نیکلاس، خیلی دلش می خواست بهت زنگ بزنه ما چند وقتیه زندگیمون یکمی پر تلاطم شده ...خیلی سر در گمیم ... حالا بیا تو!-نه دیگه مزاحمت نمیشم ...باشه بعدا که خودشم اومد ....-برادرت چطوره ؟ - خدا رو شکر خوبه اما نه مثل یه آدم سالم سالم....ولی خب خیلی بهتر شده -بیماریش چی بود؟ -ناراحتی قلبی داشت.-اهان ... حالا چه خوب ..ایشالله بهتر از اینم بشه ...خیلی دلمون می خواست بیایم بیمارستان عیادتش اما خب کارا امونمون نداد. -لطف دارین ... میون بچه ها فقط کوین وهومن اومدن دیدن برادرم - جدی؟ - آره...با اجازت من میرم اگرسوفیا از سفر برگشت بگو حتما با من تماس بگیره .. - باشه ..حتما میگم خیلی ممنون که اومدی ..خداحافظ .

سالومه وارد خانه شد ودر را پشت سرش بست .او تا شب مشغول پختن شام ورسیدگی به کارها بود. ساعت 10:30 دقیقه ی شب بود .هراسی غیر معمول تمام وجودش را فرا گرفت.درخانه ی بزرگ آنها آن وقت شب هیچکسی نبود .سکوتی وهم انگیز در خانه برپا شده بود.او تک وتنها مانده بود واز سهیل وپدرش خبری نبود سوفیا هم که همیشه یار وهمراه او در خانه به وقت تنهایی بود هم ، نبود.سالومه نمی دانست چگونه با ترس خود مقابله کند. او با خود تصمیم گرفت تلویزیون را روشن کند تا محیط اطراف از سکوت خارج شود و صدایی در خانه بپیچد .سالومه روی کاناپه روی به روی تلویزیون نشست ولحظه ای بعد صدای زنگ تلفن بر ترسش افزود.سالومه سراسیمه به سوی گوشی تلفن رفت وگوشی را برداشت .صدای ضعیفی از پشت خط گفت:سلام سالومه ،حالت خوبه؟ -خدای من تویی سوفیا؟! داشتم سکته میکردم ! -چرا؟ -من تو خونه تنهام خیلی میترسم کاش اینجا بودی .- مگه سهیل خونه نیست عزیزم؟ -نه هنوز نیومده...اینجا زیادی بزرگه ...من تا حالا شب اینجا تنها نبودم.- سالومه جان زنگ بزن سهیل ببین میاد یانه اگه نیومد برو خونه خاله اینا میترسم زبونم لال تا صب پس بیفتی. - باشه باشه...نگران نباش ...تو کجایی ؟چه کار میکنی؟ -هتل ...ما دو روز داریم ...حالا بیخیال میام برات تعریف میکنم. -خب باشه ...حالا کی میای؟ تاآخر هفته .- وای من تا اون موقع دق میکنم. -قربونت برم یه هفته که چیزی نیست . - برای من هست آخه میدونی که من تنهام تنها . -خواهرمن سه چهار روز دیگه تحمل کنی میام.-راستی سوفیا آلن باهام تماس گرفت گفت برم برای تمرینشون اونجا - راست میگی؟! - آره ..- موفق باشی عزیزم ...سعی کن همه ی جوانب رو در نظر بگیری.-باشه حتما .-خب عزیزم دیگه کاری نداری؟ -نه.-تنها نمونیا! -چشم ممنون که زنگ زدی.-خواهش میکنم ..مراقب خودت باش - تو هم همین طور خداحافظ -خداحافظ. سالومه گوشی تلفن را سرجایش گذاشت .همان موقع صدای زنگ در به صدا درآمد.سالومه فوری به طرف در رفت در حالیکه دست هایش می لرزیدند در را باز کرد. پشت در خاله رزیتا ،پارسا وپانی ایستاده بودند . سالومه نفس راحتی کشید وگفت:سلام ...الهی فداتون بشم خوش اومدین . -همگی به سالومه سلام کردند و وارد شدند.سالومه با تعجب از خاله رزیتا پرسید:چه عجب از این ورا؟...از کجا فهمیدین من تنهام؟! خاله رزیتا با مهربانی گفت:سهیل زنگ زد گفت امشب نمیتونه بیاد خونه وتو تنهایی ما هم دل وزدیم به دریا اومدیم پیشت عزیزم . -دل وزدین به دریا ؟ یعنی چی؟ پارسا امان پاسخ دادن به مادرش را نداد وزود گفت: یعنی الان زن عمو ومادربزرگ ،بابام ،عمو پانیذا و محسن تو خونند ولشون کردیم اومدیم پیشت . -آخی الهی بمیرم خاله حتما کلی غر شنیدین؟ -فدای یه تارموت خاله جون .سالومه لبخندی زد وگفت:خاله شام خوردین؟ رزیتا در حالیکه لباسش را روی چوب لباسی می آویخت گفت:آره فدات شم خوردیم تو چی؟ -آره منم خوردم ...خیلی ممنون که اومدین . پانی خود رابه سالومه نزدیک کرد وگفت:قابلتو رو نداشت.سالومه به آشپزخانه رفت تا کمی شربت ومیوه برای مهمانان بیاورد ،پانی هم دنبال او به راه افتاد وبه او کمک کرد.پانی در حالیکه شربت ها را در لیوان می ریخت رو به سالومه کرد وپرسید:سوفیا کجاست؟ -خانوم تشریف بردن هامبورگ .همین چند دقیقه پیش داشتم تلفنی باهاش حرف میزدم. -خب چی گفت؟-هیچی گفت میاد خونه برام تعریف میکنه چی پیش اومده؟ -حالا کی میاد ؟ -آخر هفته . -می دونی.. به نظر من سوفیا یکم جا خورده طفلکی! -منظورت چیه؟ -آخه ..خب..سالومه اونجا.. یعنی رفتن به این جور جاها برای من خودم بار اول خیلی سنگین بود .-وای پانی... متوجه نمی شم چی میگی؟ - ببین سالومه من اولین بار که از این سفرای کاری رفتم ...خیلی جا خوردم ...وقتی چند ماه پیش اومدیم خونتون سهیل اون حرفا رو زد من نخواستم حرفش رو قبول کنم ...اما باید بگم که تقریبا حق با اونه.-چی میخوای بگی پانی؟ ..خب این حرفا رو چرا اون موقع نزدی؟! -خب سوفیا علاقه داشت به این شغل ..مثله من ..اولش سخته اما عادی میشه .-پانی !...به چه قیمتی ؟ -ای بابا سالومه جان تا کی میخوای تفکرت ... - بچه ها کجایین؟ بیاین دیگه. این صدای خاله رزیتا بود که از آنسوی خانه به گوش آن دو رسید . سالومه که چهره اش برافروخته شده بود سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد .آنها آن شب در کنار هم تا ساعت ها به گفت وگو نشستند.در مورد آمدن مادر سالومه به خانه ی آقای نعیم، حرف هایی که پانی در آشپزخانه در مورد شغل جنجال بر انگیزسوفیا زده بود هم بحث کردند . خاله رزیتا با شنیدن این حرف ها در فکر فرورفت دیگر سخنی به میان نیاورد سپس همه را به خوابیدن تشویق کرد وخودش به تمام پیشامدهای چند مدت اخیر فکر کرد. به این اندیشید که انگیزه ی رزا ازآمدن به آنجا چه بوده؟ چگونه می تواند رفتارهای آزار دهنده ی فیروزه را تحمل کند ؟ آیا پانیذا با داشتن چنین اخلاقی میتواند با سیاوش زیر یک سقف خوشبخت وسعادتمند زندگی کند یا خیر؟ وهزار سوال بی پاسخ در سر او در حال چرخش بود واین افکار سبب شد تا نزدیک سحر چشم به روی چشم نگذارد .صبح روز بعد خاله رزیتا با آن که شب گذشته خوب نخوابیده بود تصمیم گرفت زود تراز سایرین برخیزد وصبحانه ی مفصلی را در باغ آماده کند .با این کار هم بچه هایش وسالومه را از حال وهوای مباحث دیشب دور کند هم آنان را خشنود می ساخت .فضای باغ طبق معمول دلپذیر وعطراگین بود .آفتاب گرمی تازه شروع به تابیدن کرده بود . رزیتا وقتی میز صبحانه را در باغ آماده کرد که ساعت 8:45 دقیقه شده بود .او به داخل خانه آمد ومتوجه شد هنوز کسی بیدار نشده.اول به اتاق سالومه رفت .سالومه در خواب خوشی فرورفته بود .رزیتا با صدای دلنشینش گفت:دختر گلم نمیخوای بلند شی ؟ - سالومه با شنیدن جمله ی عاطفی خاله رزیتا حس زیبایی پیدا کرد وگفت :صب بخیر خاله جون معذرت میخوام مگه ساعت چنده؟ - صبحت بخیر خانوم ساعت ده دقیقه به نه . -وای جدی میگین؟ -بله ..پاشو عزیزدلم صبحونه رو تو باغ آماده کردم .-خاله این کارا یعنی چی واسه چی هر بار میاین اینجا خودتونو به زحمت میندازین ؟ -زحمت چیه این باغ خیلی باصفاست شماها باید ازش نهایت لذت رو ببرین .سالومه از جایش برخاست وروی تختش را مرتب کرد ورفت تا دست ورویش را بشوید .یک ربع بعد رزیتا موفق شد تا دونفر دیگر را از خواب بیدار کند و تقریبا ساعت 9:6 هر چهار نفر به باغ رفتند وصبحانه خوردند .یک ساعت بعد سالومه با دل شوره ونگرانی به اتاقش رفت وآماده رفتن شد .پارسا به اتاق سالومه آمد وپرسید: سالی کجا میخوای بری؟ سالومه در حالی که داشت موهایش را شانه میزد گفت:آلن باهام قرار گذاشته ساعت ده ونیم برم سالن تمرین. -چشمم روشن آلن دیگه کیه؟ -دوست پسر جدیدمه ...پارسا تو هم حافظتو از دست دادیا؟ مگه یادت نیست شب کنسرت رفتم پیشش در مورد گروه رقص باهاش حرف زدم؟ -آهان حالا یادم اومد ...تو میخوای بری تو گرو ه رقصشون؟ ..-نمی دونم حالا فعلا مشخص نیست .میخوای منم همرات بیام ؟ -نه تو کجا ؟خودم میرم ..ماشین سوفیا هست . -یعنی تا این حد مزاحمم؟ -من کی گفتم مزاحمی ..منظورم اینه زحمت نکش شاید خاله بخواد بره جایی ببرش . -باشه .-حالا بهت زنگ میزنم فعلا خداحافظ. سالومه پیش خاله وپانته آ رفت واز هردوی آنها خداحافظی کرد به محل مذکور رهسپار شد . دقیقا در ساعت ده وسی دقیقه به آدرسی که آلن به او داده بود رسید .قلبش پر طپش و وجودش سرشار از اضطراب بود . در باز بود و او با ترس وبی قراری وارد سالن شد .اولین نفری که او را از دور دید وشناخت آلن بود .آلن با سرعت خود را به او رساند وگفت:سلام ... چه به موقع الان دقیقا ساعت ده ونیمه ! - سلام ...گفتم سر وقت بیام که برنامه هاتون به هم نریزه. آلن سکوت کرد وحرف دیگری نزد وسالومه را به سوی کامران وهومن راهنمایی کرد .کامران وهومن هر دو لبخند به لب به سالومه وآلن نگاه می کردند.سالومه به آنها نزدیک شد وگفت: سلام ..حالتون خوبه؟ کامران وهومن هر دو سلام کردند ودستشان را به طرف سالومه دراز کردند .کامران گفت:سالومه جان فکر نمی کردیم این قدر دقیق ومنظبت باشی! سالومه لبخندی زد و با نگاهی پرسشگرانه از کامران پرسید:به نظر شما صفت بدیه؟ -نه عزیزم این عالیه . هومن با نگاهی به برادرش منظورش را به او فهماند وکامران صدایش را صاف تر کرد وگفت:ببین سالومه خانوم ما و اعضای گروه یه سری با آهنگ میرقصیم بعد شما که دیدی بیا ببین میتونی یا نه؟ -باشه. پدرام که نزدیک دستگاه پخش بود آن را روشن کرد .کامران وهومن به همراه شش تن دیگر شروع به رقص موزون کردند.آهنگ به صورت ریتمیک بود و همه با سرعت ومرتب حرکاتشان را در هر ثانیه تغییر میدادند .سالومه با نگاه اول به این همه جنب وجوش وهماهنگی یکه خورد و با خود اندیشید که هرگز نمی تواند در حال حاضر اینگونه همانند آنها شود .بعد ازتمام شدن آهنگ آنها از حرکت بازایستادند .آلن نفس نفس زنان همراه کامران وهومن پیش سالومه آمدند .آلن خطاب به سالومه پرسید :خب چه طور بود؟ سالومه با پوزخندی بر لب گفت:شما که کارتون درسته من باید امتحان پس بدم ...ترجیح میدم ...که همین حالا انصراف خودمو اعلام کنم! هومن ابرو بالا انداخت وخندید سپس گفت:به همین زودی جا زدی خانوم نعیم؟ - کامران در حالیکه یک بطری آب را باز میکرد گفت:سالومه جان ماها از تو انتظار نداریم که الان بیای حرفه ای وهماهنگ برقصی! سالومه سرش را پایین انداخت وگفت:نه اما من احساس میکنم واقعا تو این مسئله هیچ استعدادی ندارم. هومن روی یکی از صندلی ها کنار سالومه نشست وگفت:سالومه خانوم من میگم یه کار بهتری بکن ....بهتره یه مدت بری کلاس مخصوص همین رقصا ما هم هیچکدوم از اول به این شکل نبودیم که... با تمرین و کارکردن زیاد تونستیم به اینجا برسیم .سالومه ناامیدانه گفت:یعنی میگین من با این روش موثرشما ،کارم درست میشه؟ کامران کنار هومن نشست وگفت:شما کارت درست هست ...سوفیا خانوم چطوره؟ -ممنون خوبه . -چرا ایشون تشریف نیاوردن؟ -آخه ال ای نیست . هومن گفت:به سلامتی رفتن مسافرت ؟ سالومه گفت: بله...اما مسافرت کاری ...کامران با تعجب رو به هومن کردوگفت :به به ما فکر کردیم فقط من وهومن مسافرت کاری میریم! -رفته هامبورگ . کامران وهومن به هم نگاه کردند ،هومن گفت: ماشالله چه فعال !قاره ایم سفر میکنن ... کامران برای اینکه حرف را عوض کند گفت:راستی سالومه خانوم شما ساز چی بلدی؟ -راستش کوچیک بودم بابام منو به زور می فرستاد کلاس موسیقی دوسه سالی رفتم ..تو این دو سه سال چند تا ساز مبتدی وکوچولو یاد گرفتم...بعدشم یه کم ویلن. هومن دست زد وگفت:خیلی خوبه ! سالومه اضافه کرد:البته یه پیانوی گنده هم داریم اما نه من نه بابام وسوفیا وسهیل هیچکی بلد نیست پیانو بزنه . کامران خندید وگفت:خب پس واسه چی خریدین؟ -بابام میگه مامانم عاشق پیانو زدن بوده فقط اون بلد بود بزنه .کامران وهومن هر دو سرشان را پایین انداختند وگفتند:آخی خدا رحمتشون کنه!

سالومه چشمانش گرد شد وبا سرعت گفت:مادرم زندست. کامران خیلی فوری گفت:زندست؟....خب خدا رو شکر ...پس چرا شما طوری گفتی که ما فکر کردیم خدایی نکرده ایشون فوت کردن؟ -آخه من وسوفیا وبرادرم خیلی وقته قید مامانمونو زدیم. هومن با چهره ای مبهم گفت:اوه این چه حرفیه؟مگه میشه آدم قید مادرشو بزنه ؟

سالومه با خودخواهی گفت:فعلا که سه تا بچه این کارو کردن . کامران با خوشوریی وملاطفت گفت: این سه تا بچه میدونن مادر چه نعمتیه؟ -نه -خب همینه دیگه نمیدونن که این فکر ومیکنن. -کامران جون خواهش میکنم زود قضاوت نکن فکر نکنم هر دوتون آدمای بی انصافی باشین ...پس تا از همه ی ماجرای اطلاعات بدست نیاوردین منو اون دوتا بیچاره رو مقصر ندونین. کامران سری تکان داد وگفت:آره راست میگی حق باتوئه . پدرام از دور متوجه گفت و گوی سالومه وکامران وهومن شد وبا عصبانیت نزدیک آنها آمد وبلند گفت:کامران میشه یه لحظه بیای ؟ .کامران به هومن وسالومه رو کرد وآرام گفت:معذرت میخوام الان برمیگردم . او نزد پدرام رفت وپدرام در حالیکه صورتش سرخ شده بود گفت:کامران تو اصلا میدونی ساعت چنده؟.... ساعت یازده ونیمه یک ساعته فقط یک دور تمرین کردین امروز کلی کار داریم.. چند جا دیگه هم باید بریم.. اونوقت نشستین با این دختره قصه ی سفید برفی وهفت کوتوله تعریف می کنین؟ کامران لبخندی زد وگفت:ای بابا پدرام جان طفلکی با یه امیدی اومده اینجا ما که نمی.... پدرام دیگر به کامران مهلت نداد وگفت: خب زود باشین... میرم سرجام تا 5 دقیقه دیگه دوره دوم رو تمرین نکردیم من میدونم واین دختره .پدرام از کنار کامران رفت ودور ودورتر شد کامران دوباره پیش هومن وسالومه آمد .سالومه از روی صندلی بلند شد وگفت: مثله اینکه خیلی وقتتون رو گرفتم ...واقعا ببخشید ...کامران جان از آقا هومن قول گرفتم آخر هفته که سرتون خلوت میشه یه سر بیاین خونمون ...حتما دوست خوبم و هم بیارین هممون خوشحال میشم. کامران نگاهش را از سالومه به هومن انداخت وسپس گفت:چشم عزیزم حتما . سالومه از آنها خداحافظی کرد.وبه خانه برگشت.

.......................................................................................................................................

روز شنبه ،آخر هفته رسیده بود سوفیا شب گذشته به خانه تماس گرفته بود وبه سالومه وسهیل اطلاع داده بود که چه ساعتی به فرودگاه می رسد .ساعت دیواری ساعت 5 بعداز ظهر را نشان میداد .سهیل خیلی زود لباس پوشید و به سمت آیینه رفت .سالومه نزدیک او آمد وگفت:به به چه سرو وضعی به هم زدی سهیل خان . سهیل بادی به غبغب انداخت و گفت:دیگه چی کار کنیم دیگه ... خدا ما رو این جوری آفریده . -منم بیام سهیل؟ -نه خودم میرم توبمون خونه ممکنه بابا بیاد کلیدش رو گم کرده پشت در می مونه . -خب ...فقط زود بیایا ! -چشم ...اگه پروازشون تاخیر نداشته باشه تا نیم ساعت دیگه با سوفیا کنارتیم . -امیدوارم . سهیل از کنار سالومه دور شد وبه طرف در خروجی رفت .سالومه در این مدت تا بازگشتن خواهر وبرادرش مشغول پختن شام شد . حرف های زیادی برای گفتن با سوفیا داشت . خیلی مشتاق بود تا خبر آمدن نیکلاس و تمرین رقص انجام نشده اش را بگوید.از صحبت هایی که با خاله رزیتا وپانی کرده بود برای او تعریف کند. طولی نکشید که سهیل و سوفیا به خانه آمدند .صدای جر وبحث آنها پشت در ورودی خانه به گوش سالومه رسید .سالومه آهی کشید و با خود گفت: وای باز شروع شد ...این سهیل نمیذاره این بدبخت از گرد راه برسه.

سهیل با خشونت در خانه را باز کرد .سوفیا پشت سر برادرش وارد خانه شد .سالومه با دیدن سوفیا فهمید تمام جاروجنجال های آنها بر سر روشن تر شد رنگ موی سوفیاست که سبب تغییر ملموسی در ظاهر و چهره اش شده بود .سالومه با دیدن سوفیا دهانش از تعجب باز مانده بود این تغییر او باعث شده بود سوفیا چند سال بیشتر از سن واقعی خود به نظر برسد واین غیر منتظره ترین تصویری بود که تا به حال از او مشاهده میکرد .سهیل خیلی سریع وارد اتاقش شد ودر را محکم بست .سالومه جلو رفت وخواهرش را در آغوش گرفت وبا کنایه گفت:ببینم تو سوفیای خودمونی؟ سوفیا نیز او را در بر گرفت وگفت:منظورت چیه ؟ نکنه حالا باید واسه تو هم جواب پس بدم ؟ سالومه لبخندی زد وگفت: نه بابا حالا چرا ترش میکنی ؟ من که چیزی نگفتم ! سهیلم الان عصبانیتش میخوابه اولش عین آتیش شعله وره بعدش خاکستر میشه .. سوفیا با ناراحتی چمدانش را به سختی بلند کرد و داخل اتاقش برد .بعد هم به آشپزحانه آمد تا در کنار سالومه باشد . -اوه ببینم چه کردی ؟ چه بوی خوبی ..دلم واسه آشپزی آبجی گلم تنگ شده بود . -بهتره بگی دلم واسه حمالی های آبجیم تنگ شده . -آخی بمیرم این چند روز، جوره منم کشیدی خسته نباشی . -ممنون ...اشکالی نداره چون تو هم باید اندازه ی این روزا کار کنی. -باشه ..تسلیم ...خب زود ، تند ، سریع اخبار و به اطلاعم برسون که آمپر فوضولی در حد انفجاره ! سالومه روی صندلی دور میز آشپزخانه نشست وشروع به توضیح دادن کرد:روز اولی که نبودی بعد از دانشگاه اومدم خونه دیدم آقا نیکل عزیز پشت در چمبره زده بعد کلی گلایه از اینکه چرا حالی ازش نمی پرسیم قرار شد هر وقت که اومدی خونه بیاد اینجا ....بعد آلن تماس گرفت گفت فرداش برم سالن تمرین رقص، ببینه کارم چطوره.. شبش خاله اینا اومدن خونه کلی حرف زدیم از اومدن مادر بهش گفتم. -خب؟ -خب هیچی اونم کلی تعجب کرد .... -رفتی پیش آلن ؟ -آره ...کامران وهومن هم بودن ! -جدی؟! -آره ...عینه فرفره می رقصیدن من کم آوردم وگفتم منو از این کار معذور بدونید....اونام خیلی حال تو رو پرسیدن ...ازم پرسیدن ساز بلدم ؟...خلاصه اینو بگم که فردا قراره با کتی راه بیفتن بیان خونمون . -چی؟! -میان اینجا دیگه .-که چی بشه ؟ -قرار نیست هیچی بشه من ازشون خواستم . -تو دیوونه ای سالومه ....واسه چی همچین پیشنهاد مسخره ای رو دادی؟ -وا!!چه عیبی داره مگه؟ -من که خونه نمی مونم میرم خونه آماندا اینا. -یعنی چی نمی مونم ؟ آماندا کیه؟ -دوستمه ..یعنی همکارمه. -سوفیا تو از خونه تکون نمی خوری ! -از کی تا حالا به بزرگ ترت دستور میدی؟ -از وقتی که بزرگترم نمی دونه داره کار زشتی می کنه!...سوفیا من نمی دونم تو چه پدر کشتگی با اونا داری؟ -من پدر کشتگی با هیچ احدی ندارم ...در ضمن تو مهمون دعوت کردی . -خواهش میکنم سوفیا چرا این جوری میکنی؟ من چه گناهی کردم که باید اینقدر حرص بخورم ؟ -عزیزه من تقصیر خودته .-چرا؟ -اگه خوب به کارات فکر کنی متوجه میشی... من خیلی گشنمه بهتره میز شام و آماده کنیم . -منتظره پدرم .-مگه بابا قراره شام بیاد ؟ -معلومه ...راستی تو که شام بخور نبودی؟ -الان خسته ام کلی فعالیت کردم . -آهان ...خب سوفیا تا من میز رو آماده میکنم لطف کن برو این سهیل و راضی کن بیاد شام بخوره . -این یکی رو از من نخواه من حوصله غرولندهای سهیل وندارم . -باشه ...دندم نرم که خواهر دوتا ابله شدم . سالومه این جمله را آهسته گفت وسپس خطاب به خواهرش گفت: پس اگه زحمتی نیست میز و تو بچین تا من بیارمش عروس نازنازوو رو.سالومه به طرف در اتاق برادرش رفت وآهسته به در کوبید وگفت:اجازه هست؟ .سهیل با صدای خفه ای گفت: بیا تو. سالومه آرام در را گشود وداخل شد .اتاق تاریک تراز خیابان شده بود .سالومه چراغ را روشن کرد یک گوشه ایستاد وگفت: سهیل جان میشه بگی چرا با اون حس وحال خوش و دل خجسته رفتی و مثل گوله آتیش برگشتی؟ -خواهره من جواب این سوال به نظرت زیادی تکراری نیست ؟ خودت خوب میدونی واسه خاطر کیه؟ -آره میدونم سوفیا ...این دفه واسه چی؟ -یادته چقدر جز زدم گفتم :پانی این کار به درد سوفیا نمی خوره من می دونم این شغل یعنی چی؟ ....یادته بهش گفتم:تو میخوایخواهرمنو جايي بفرستي كه عينه عروسك خيمه شب بازي جلوي چشم اينو اون بگردوننش؟ بفرمایید خواهر ما رو آفتاب پرست کردن تو هر محیطی میره یه رنگ و رخ میگیره.سالومه ازحرف سهیل به خنده افتاد وگفت:این بده آدم کسی که داره باهاش توی خونه میبینه یکنواخت نبینه متنوع باشه تازه سوفیا تا به حال موهاشو رنگ نکرده بود اونم این شکلی .. . سهیل ابروهایش را در هم کشید وگفت:همون دیگه د اگه موهاش رو یه کم تیره تر می کرد که مشکلی نبود ...عینه دخترای ترشیده شده ..-اوه سهیل داری سخت میگیری سوفیا اون قدرام بد نشده شاید لازم بوده برای طبیعی تر شدندش یکم سنش رو بالا ببرن . -نمی فهمم سالومه مگه سوفیا غیر طبیعیه که واسه طبیعی شدنش این شکلیش کردن . -نگران نباش فردا خودم میرم یه رنگ مو هم رنگ موهای خودش می خرم ...خوبه؟راضی میشی عزیزم؟ -خیلی خب ..اما به خاطره توئه ها. -آفرین. پس من اول میرم چون خانوما مقدم ترن یک دیقه بعد از رفتن من بیا. -باشه حتما. سالومه از اتاق خارج شد نفس راحتی کشید وبا خود گفت:خدا رو شکر...امشبم به خیر گذشت! سهیل به گفته ی خواهرش عمل کرد و یک دقیقه بعد از اتاقش بیرون آمد سوفیا وسالومه دور میز نشسته بودند و با هم گفتگو می کردند .سوفیا یکباره از جا پرید وتعجب سهیل وسالومه را برانگیخت وگفت:وای یه چیزی یادم رفت! سالومه با صدای بلندی گفت:چی؟ چیو فراموش کردی؟ سوفیا به سوی دسته گل زیبایی که سهیل برایش خریده بود وبرای استقبالش به فرودگاه برده بود را داخل گلدان گذاشت و روی میز گذاشت و سرجای قبلیش نشست .همه شان دور میز در انتظار پدر نشستند .بالاخره دقایقی بعد پدر در ورودی را باز کرد و وارد خانه شد .

هر سه از دیدن پدر خوشحال شدند .پدرشان بسیار خسته وناتوان شده بود خیلی سریع بعد از تعویض لباس ها وشستن دستش به فرزندانش ملحق شد وهمراه آنها شام خورد.

صبح ساعت 10 بود که سهیل خانه را ترگ گفت و سالومه وسوفیا در خانه تنها ماندند.سالومه برای مهمانی بعد از ظهر برنامه ریزی کرده بود و اولین کاری که باید خودش وسوفیا انجام میدادند خرید میوه وغیره بود .آن دو خیلی زود آماده رفتن به خرید شدند وتا اتمام همه ی خرید هایشان دیگر ساعت 2:20 ظهر شده بود .با دیدن ساعت زود برگشتند وخانه را مرتب کردند . سوفیا به حمام رفت و سالومه هم میوه ها را در ظرف چید وکمی شربت درست کرد وسپس در یخچال گذاشت .هنگامی که سوفیا از حمام بیرون آمد و مشغول پوشیدن لباس و مرتب کردن موهایش بود .ناگهان زنگ در به صدا درآمد سالومه که هنوز آماده نشده بود ودر آشپزخانه مشغول کار بود هراسی در وجودش راه پیدا کرد .با نگرانی در را باز کرد .پشت در به جای کامران ،هومن وکتی ؛دختر قد بلندی با موهای بلند ،صاف ومشکی ،چشمانی قهوه ای رنگ و اندام متناسبی هم داشت جلوی در سبز شد.سالومه خیالش راحت شد که آنها نبودند . دختر جوان گفت :سلام عزیزم ...منزل آقای نعیم اینجاست؟

سالومه با حیرت بسیار گفت:بله درسته ...شما؟ -دختر لبخندی زد ودستش را به سوی سالومه گرفت وگفت:من آماندا هستم همکار خواهرتون. سالومه با شنیدن نام آماندا دریافت که او کیست و دست اورا گرفت .سوفیا ازدور با صدای بلند نعره زد :کی بود زنگ زد سالی؟ سالومه بی توجه به صدای خواهرش گفت: خانوم آماندا بفرمایید تو! -آماندا بدون هیچ تعارفی دعوت سالومه را پذیرفت وداخل منزل آنها شد .سوفیا این بار با صدایی بلند تر خطاب به سالومه سوالش را تکرار کرد .سالومه از آماندا عذر خواهی کرد واز پله ها بالا رفت وداخل اتاق سوفیا شد .سوفیا پرسید:کر شدی سالی؟ میگم کیه؟ -غربتی دوستته آماندا .-آماندا؟! ...قرار نبود بیاد قرار بود من برم پیشش .-خب دیده خبری از تو نیست خودش اومده اینجا ...حالا زود باش بیا پیشش من برم ریخت وقیامو سر وسامون بدم. سوفیا سریع از اتاقش بیرون آمد وپیش آماندا رفت. ساعت 3:45 دقیقه بود.به آماندا سلام کرد وکنارش روی کاناپه نشست .آماندا گفت:وای سوفیا چه خونه ی خوشگلی دارین!...آدم توش گم میشه .-سوفیا خندید وگفت:ای بابا آماندا جون دل خوش سیری چند؟ ...چه فایده خونه خوشگل وبزرگ اما یه ذره خوشی توش نیست . -اوه عزیزم شماها زندگی رو سخت میگیرین . -به خدا دیشب از فرودگاه که ازت جدا شدم سهیل یه ریز سرم غر زده. -وا؟ واسه چی؟ -سره همین موهای بی صاحب شدم.-راست میگی؟ -مگه اونا نمیدونن که این کار چه ویژگیایی داره؟ -چه میدونم ؟ -ببینم خونتون خیلی تروتمیزه منتظر کسی بودین؟ ...ظاهرا منتظر من که نبودین چون من سرزده اومدم. -آره مهمون داریم .-خدای من چرا زود تر نگفتی ؟ آماندا صورت سوفیا را بوسید واز جا برخاست یکدفعه سوفیا دستش را کشید و او روی کاناپه افتاد و گفت:کجا؟ بمون تازه اومدی اگه ازت پذیرایی نکردم منتظرم تا اونام بیان یکسره پذیرایی رو شروع کنم . -نه سوفی جون من خجالت میکشم با مهمونای شما برخورد کنم بیخیال شو یه روز دیگه میام خونتون.سالومه لباس بنفش رنگ ملایمی بر تن کرد به سوی آماندا وخواهرش آمد وگفت:بچه ها این لباسه بهم میاد یا زشتم کرده؟ آماندا با یک نگاه به لباس او گفت:نه عزیزم این خیلی عالیه مخصوصا هارمونی رنگاش به نگین های رنگی گوشوارت خیلی ترکیب جالبیه .سالومه به دقت و ریز بینی آماندا حسودی کرد وگفت:خیلی ممنون ..آماندا جان شما خیلی واردیا.-اختیار داری فدات شم من قبل از شغل فعلیم توی مغازه ی عمم کار میکردم .سوفیا گفت:جدی؟ مغازه چی بود؟ -مغازه بدلیجات .

سالومه آهی کشید وگفت:آه خوش به سعادتت من دیوونه ی بدلیجاتم!..هنوزم این مغازه دایره؟ آماندا با سرجواب مثبت داد واضافه کرد:اما من دیگه وقت نمیکنم برم اونجا کار کنم ...عمه سیندی یه نفرو استخدام کرده ... بعد از پایان حرف های آماندا صدای زنگ در به گوش رسید .هر سه دستپاچه شده بودند . سالومه فوری وارد آشپزخانه شد و ظرف بزرگ میوه را داخل سالن پذیرایی روی میز قرار داد .سوفیا هم جلوی آینه ی نزدیک در رفت وبه اماندا گفت:عزیزم بی زحمت دروباز کن . آماندا از همین لحظه میترسید که ان دو وظیفه ی خودشان را بر سر او بیندازند وبا دلهره ودست های لرزان به طرف در ورودی رفت آن را گشود ودر آستانه ی در ایستاد.کامران وهومن به همراه خواهرشان با یک جعبه ی رنگارنگ پر از شکلات انسوی در ایستاده بودند .آماندا گفت: سلام بفرمایید؟ -کتی رو به برادرانش کرد وبه فارسی گفت:بچه ها اشتباه اومدیم این کیه؟ کامران با شتاب گفت: اینجا خونه ی آقای نعیمه؟ -آماندا فوری گفت:بله همین جاست بفرمایید داخل . هر سه نفس راحتی کشیدند وداخل خانه شدند .هومن هنگامی که وسعت داخل خانه را دید با چشمانش خانه را متر کرد و زمزمه وار در گوش کامران گفت:خدای من اینجا دیگه کجاست انتهاش معلوم نیست!! کامران به همان آرامی گفت:هیس فعلا سکوت کن بعد در موردش بحث می کنیم. سالومه وسوفیا جلو آمدند وبه آنها سلام کردند .کامران ،هومن وکتی حیرت زده سوفیا را می نگریستند .گویا انتظار نداشتند او را با این شمایل متغییر مشاهده کنند. سالومه متحیرین را به سوی سالن پذیرایی راهنمایی کرد وسوفیا خیلی زود از نظرشان ناپدید شد وبه آشپزخانه رفت تا برای همه شربت بیاورد .سالومه وآماندا مقابل آنها نشستند وسالومه زود گفت:خوش اومدین ...ایشون آماندا خانوم همکار خواهرمه .کتی بعد از شنیدن جمله ی سالومه آماندا را از نظر گذراند گفت: به به ...چه خانومی! سوفیا از دور به سوی آنها آمد وبه همه شربت تعارف کرد .کامران خطاب به سالومه گفت:سالومه جان چی شد رفتی کلاس؟ -کلاس؟! ...آهان کلاس رقص؟ - راستش و بخواین نه هنوز.هومن پرسید:راستی اون پیانو که ازش میگفتی رو نشونم میدی سالومه جون؟-چرا که نه .سالومه از جا بلند شد وهومن به همراه او به راه افتاد وکامران هنگامی که دید جمع دخترانه شد .به دنبال برادرش رفت. کتی گفت:خب سوفیا جان چرا این قدر عوض شدی؟ سوفیا آهی کشید وگفت:میدونم زشت شدم اما.. کتی گفت:نه نه منظورم این نبود!بگو ببینم هامبورگ چه طور بود؟ -خیلی جای قشنگی بود.من که زیاد وارد نبودم اما آماندا اونجا رو خوب بلد بود.کتی به آماندا نگاه کرد وگفت: چه خوب! اونجا فامیل دارین؟ آماندا سرش را پایین انداخت وگفت:داشتم ..مادربزرگ پدربزرگم اونجا زندگی می کردند.اما هردوشون توی فرایدهوف اولزدورف خاک شدن .کتی گفت:آخی خدا ازشون راضی باشه ! -ممنون .سوفیا برای آن که موضوع بحث را تغییر دهد گفت:با بچه های گروه به یه دریاچه ی خیلی باصفا هم رفتیم خیلی منظره ی خوبی داشت...راستی آماندا اسمش چی بود؟ -آلستر.-آهان آره . کتی گفت:خب بابا پس کلی لذت بردین .سوفیا گفت:آره تجربه ی شیرینی بود. کتی با کمی احساس خجالت گفت:واقعا معذرت میخوام میشه یه کوچولو برام آب بیارید.-چشم همین الان میارم.-سوفیا از جا بلند شد وبه سوی آشپزخانه حرکت کرد وآماندا خیلی زود نزد او رفت.سوفیا از دیدن او در آشپزحانه متحیر شد وگفت:چرا تنهاش گذاشتی؟ می موندی پیشش .-سوفی اون پسره که موهاش بلند بود اسمش چیه ؟-کامران . -وای سوفی خیلی دوست داشتنیه. -اِ... آماندا ! این حرفا چیه الان دیگه مطمئن شدم که خل شدی. -چرا؟ مگه حرف بدی زدم . -بسه بهتره بریم الان کتایون فکر میکنه داریم سم میریزیم تو لیوان. سوفیا از آشپزخانه خارج شد ولیوان پر از آب را برای کتی برد اما آماندا دنبال او نرفت بلکه جایی رفت که هومن ،سالومه وکامران رفته بودند .هومن پشت پیانوی مشکی رنگ نشسته بود وسالومه وبرادرش کنار او ایستاده بودند .آماندا نزدیک آنان رفت به آنها گفت:شما چه کار میکنید نه شربتنونو خوردین نه میوه هاتون برم بیارم .کامران گفت:نه خیلی ممنون زحمت نکشین .-ای وای چه زحمتی همین الان برمیگردم.سالومه به آماندا که حالا از آنها دور شده بود نگاهی کرد .هومن گفت:این باید تنظیم بشه مثله اینکه واقعا خیلی وقته کسی سراغش نیومده ! سالومه گفت:بله من که گفتم.طولی نکشید که آماندا با یک دست یک ظرف بزرگ میوه وبا دست دیگر سینی شربت را به سوی آنها آورد .سالومه به کمک او شتافت وظرف ها را روی میز کوچک قرار داد .کامران گفت:خیلی ممنون خانوم راضی به زحمت شما نبودیم. -خواهش میکنم کاری نکردم ....آخ سالومه داشتم فراموش میکردم که اصلا واسه چی اومدم خونتون. سالومه لبخندی زد وگفت:مگه همین طوری نیومده بودی؟ -نه اومده بودم یه سری وسیله سوفیا دیروز پیشم جا گذاشت و بهش بدم...تو ماشینه تا یادم نرفته برم بیارم.-باشه ...کمک نمیخوای؟ -نه کمه. سالومه در این فاصله که آماندا رفته بود به هومن گفت:حالا هومن جان به نظرت چقدر طول میکشه من رقصم عالی بشه ؟ هومن رویش را به طرف سالومه برگرداند وگفت:اگرتمرین ها مداوم باشه شاید دو هفته هم کافی باشه! -واقعا؟ کامران گفت:هومن راست میگه تمرین زیاد خیلی موثره . آماندا دوباره وبا چند مقوای لوله شده ویک کیسه ی رنگی بزرگ ویک چتر آمد. سالومه گفت:اینا چیه آماندا؟ -اینا یه کم خرت وپرته دیروز که برادرت اومد دنبالش هول شد جا گذاشت ...یه سری پوستره اینم دوتا مجلست واین یکیم چتره فکر میکرده اونجا هوا سرد وبارونیه.سالومه با اشتیاق یکی از پوسترها را باز کرد وگفت:خدای من این که سوفیاست چه عکس باحالیه! -کامران پوستر را دید وگفت:باهات موافقم .خیلی عکس هنرمندانه ایه .سالومه از آماندا پرسید:به تو هم از این پوسترا دادن؟ -آره .-واسه چی ؟ -سالومه جون اینا نمونه کاره هم واسه تبلیغ مدل لباس ومارکش هم نمونه کارای سوفیاست میتونه به عنوان تجربه کار نگهشون داره . هومن یکی از مجله ازدواج را ازداخل کیسه بیرون کشید وآن را ورق زد وبه تماشای آن پرداخت .در مجله بیشتر مدل های لباس عروس دیده میشد .در صفحه ی 46 مجله عکس آماندا ومدل لباس عروس ودر صفحه ی 58 عکس سوفیا به چاپ رسیده بود .هومن پوزخندی زد وگفت:این همه عروس پس داماداش کجان؟ سالومه خندید وگفت:رفتن گل بچینن .کامران گفت:آره از اون ورم میرن گلاب بیارن....زمونه تغییر کرده! آماندا بی معطلی گفت:اگه شما اونجا حضور داشتین حتما به عنوان داماد انتخاب میشدین.کامران وهومن هردو سرخ شدند وسرشان را پایین انداختند.آماندا خودش را جمع وجور کرد وسپس بلند گفت: خب با عرض پوزش من باید برم ...خیلی دیرم شده .کتی وسوفیا با شنیدن صدای او از آنسوی سالن کنار او رفتند .سوفیا گفت: ای بابا کجا داری میری ؟ می موندی! -نه عزیزم باید برم ممنونم خیلی خوش گذشت .کامران وسالومه هم کنار او آمدند .هومن نیز از جا بلند شد به سایرین پیوست وهمه از آماندا خداحافظی کردند. بعد از رفتن آماندا سالومه پیش کامران رفت در گوش او زمزمه وارانه گفت:فکر کنم یادتون رفته که برای چی می خواستین بیاین خونمون؟ کامران ابرو در هم کشید وکمی تامل کرد سپس گفت: آره ...متاسفانه خاطرم نیست . -شما اومده بودین در مورد مادرم بحث کنیم ...توی سالن رقص نتونستیم در موردش حرف بزنیم فکر میکنم الان موقعیت مناسبی باشه . -من حرفی ندارم سالومه جان ...ولی سوفیا چی؟ اون تو وضع وحالی هست که بخواد در این مورد حرف بزنه ؟ -فکر نمی کنم مشکلی باشه.هومن که از پچ پچ کردن سالومه وکامران کلافه به نظر میرسید گفت:اتفاقی افتاده؟ -کامران خیلی آهسته سالومه را رها کرد به طرف برادرش آمد تا تصمیمی که با سالومه گرفته بودند را با او درمیان بگذارد .هومن پس از شنیدن حرف های او با کمی تردید گفت: من مطمئنم سوفیا نمی خواد این موضوع رو پیش بکشه. کامران بی معطلی گفت:حالا ما میگیم یه تیره توی تاریکی یا به هدف می خوره یا نه . سالومه گفت:چی شد بریم؟ کامران وهومن هر دو سر تکان دادند وبا سالومه همراه شدند.سوفیا پس از بدرقه ی آماندا دوباره سرجای قبلیش نشست .کامران وهومن کنار کتی رفتند و نشستند وسالومه هم پیش سوفیا رفت .کامران صدایش را صاف کرد وشروع به صحبت کرد وگفت:خب سوفیا خانوم مادرتون کجا تشریف دارن؟ شاغل هستن؟ سوفیا آهی کشید وگفت:نه خیر شاغل نیستن ...میشه ازتون بخوام در مورد یه موضوع دیگه صحبت کنین کامران خان؟ -خیلی ببخشید ولی من قصد فوضولی نداشتم . -نه بابا کی گفت شما فوضولین...فقط از اینکه در مورد مادرم که سال ها با ما زندگی نمی کنه صحبت کنیم احساس خوشی ندارم .هومن با قیافه ای حق به جانب به سالومه وکامران نگاهی کرد سپس به ساعت نگاه کرد ساعت 6:30بود .بعد گفت: خب بچه ها بهتره دیگه به سوفیا خانوم وسالومه خانوم زحمت ندیم .بعد بی درنگ از جا بلند شد .کامران وکتی هم بعد از کمی مکث ایستادند .سوفیا گفت:وا؟ کجا ؟ ما شام درست کردیم .کتی نگاهی به برادرانش انداخت وگفت:نه دیگه قربونت برم ما که نمی خواستیم شام مزاحم بشیم .سالومه ملتمسانه به کامران و هومن نگریست وسپس آهسته به سویشان رفت وگفت: من به شما گفتم بیاین که در مورد این موضوع بحث کنیم پس چرا شونه خالی می کنید.-نه عزیزم این طورنیست ...حالا بعد بهت میگم.سالومه بهت زده فقط رفتن سه نفر را مشاهده کرد واز اینکه باز هم وضعیت تغییری نکرد ناراحت شد.

. من منتظر نظرات شما در مورد داستان هستم متشکرم


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!