تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
فصل نهم داستان

 

فصل 9: قلب های ناآرام

دو روز از بازگشت آنها به شهرشان مي گذشت.آنها پس از اين دو روز، دوباره به كار عادي خود ادامه داده بودند.شب وقتي آقاي نعيم به خانه آمد، همه تعجب كردند زيرا به ندرت پيش مي آمد كه او موقع شام خودش را به خانه برساند .سالومه در آشپزخانه مشغول كمك كردن به خواهرش بود. سوفيا كه زياد شام نمي خورد.تصميم گرفت آن شب به خاطر حضور پدر كمي شام بخورد.رفتار پدر تغيير كرده بود و مثل گذشته خوشرويي نميكرد. سهيل كه به اين موضوع مشکوك شده بود داخل آشپزخانه شد خيلي آرام به خواهرانش گفت:بچه ها چه خبره؟ بابا مشكوك مي زنه. سوفيا گفت:چه طور مگه ؟حرفي زده؟ -نه زياد تحويلم نگرفت .سالومه با بي اعتنايي گقت:حتما خستست....ني ني كوچولو نيستي كه يه بند قربون صدقت بره.-سالومه جان حساب قربون صدقه نيست ...تغيير امشب بابا خيلي محسوسه . سوفيا در حالي كه ديس پر از غذا را روي ميز مي گذاشت گفت:بي خيال ...يه تغيير قابل فراموشيه.همه دور ميز جمع شدند تا آنشب در كنار پدر شام بخوردند .پدر حتي از آنان در مورد احوال خواهرش هم نپرسيد تنها سوالی که کرد این بود :شام امشب با كي بوده؟ سوفيا گفت:من .....البته سالومه هم دسر رو كمكم كرد.سپس كمي از غذا تعريف كرد ديگر هيچ سخني به ميان نياورد.بقيه هم از ترس،هيچ نگفتند .غذايشان را در سكوتي راز آلود خوردند.وقتي همه از غذا خوردن دست كشيدند سوفيا بشقاب ها و ليوان ها را در يك سيني گذاشت و به آشپزخانه برد .سهيل وسالومه هم پشت سر او آمدند.سوفيا خيلي زود به سمت كتري رفت تا براي پدر چاي درست كند .سپس همگي نزد پدر كه روي كاناپه لم داده بود ،رفتند.پدر بدون هيچ حرف ديگري خطاب به آنها گفت:شما نمي خواين بخوابين؟ -آنها خيلي آرام از جا برخاستند وبه سوي اتاق هايشان حركت كردند پدر با صداي گرفته گفت:تو بمون سوفيا.سوفيا كه بسيار وحشت زده بود همان جايي كه ايستاده بود خشكش زد .سهيل وسالومه نگاه هاي معناداري به خواهرشان كردند .سوفيا برگشت روي جايي كه قبلا نشسته بود .پدر حركتي كرد و مجله اي كه از چند هفته پیش روي ميزمانده بود را آورد ومقابل چشمان سوفيا گرفت .سوفيا لحظه اي تصوير روبه رو را تار ديد .همان لحظه اي بود كه هيچ گاه آرزوي فرا رسيدنش را نمي كرد.پدر با سكوت خود، او را بيشتر آزار ميداد.او مقابل چشمان سوفيا مدام قدم ميزد و فكر مي كرد .دهان سوفيا بسته شده بود و نمي دانست چه طور دليل كارش را براي پدر بازگو كند و از خود دفاع كند .او به پدرش حق ميداد كه حالا اين طور شود .پدر از حركت بي وقفه ي خود بازايستاد وبه سمت دخترش آمد چهار ستون بدن سوفيا شروع به لرزيدن كرد هيچ وقت تا كنون اين طور پدر را غضبناك تماشا نكرده بود.او فقط با نگاهش با سوفيا حرف ميزد .دختر تلاش كرد تا زبان به سخن بگشايد وبا پدر حرف بزند .آقاي نعيم سرخ شده بود وفقط عرق ميريخت .ديگر نميتوانست ساكت بنشيند وبا نگاه هاي پر معنايش دليل اشتباهش را بخواهد .

او سعي میکرد بر اعصاب خود تسلط پيدا كند وسپس گفت:دخترم چرا؟ چرا بدون اطلاع من؟ سوفيا هنوز ياراي سخن گفتن را نداشت.پدر مكثي كرد وادامه داد:ميدونم پدر خوبي براي تو وخواهر وبرادرت نبودم ،مي دونم زياد كاراهاتون رو دنبال نكردم وهمش به فكر كار كردن خودم بودم .اما دلم نميخواست تو بدون مشورت با من اين شغل رو براي خودت انتخاب كني .فهميدي؟! سوفيا هيچ جوابي در آستين نداشت .پدر با صداي بلند تر فرياد زد:فهميدي؟!!!! سالومه در اتاق بي قرارانه راه ميرفت وبا شنيدن اين صدا بسيار ترسيد واز اتاق بيرون جهيد .سهيل هم پشت در اتاق نشسته بود وسعي ميكرد حرف هاي پدرش را بشنود.سوفيا با تته پته وصداي آرام گفت:منو ببخش پدر اما من هيچ فرصتي رو پيدا نكردم كه اين موضوع رو بهتون بگم .من واقعا كارم رو دوست دارم و به تدريج دارم پيشرفت ميكنم ....شايد شما هم مثل سهيل فكر كنيد كه اين كار در شان يك دختر شرقي نيست اما من خيلي به اين شغل علاقه دارم...اگر شما ناراضي هستين من همين فردا قراردادم رو فسق ميكنم .-لازم نيست تو حق داري شغلي رو كه دوست داري انتخاب كني من از اين مسئله دلخور نيستم سوفيا ....از اين كه تو بخواي كارهات رو بدون مشورت با من انجام بدي دلخورم ...من ميخوام سهيل وسالومه تو رو به عنوان يه الگو تو كاراشون قرار بدن....اگه اين وضع ادامه پيدا كنه چند روز ديگه من شوهر تو رو هم ممكنه ببينم...همين طور همسر سهيل وسالومه رو ...ومن توي اين خونه نقش يه مترسك به نام پدر رو دارم ...درسته؟

-نه پدر اين حرفا چيه ...شماخودتون هميشه تو همه ي كارا كنار ميكشيد .يعني كار اون قدر مهم بود كه شما همراه منو وبقيه به ديدن خواهرتون نيومدين؟ دوباره سكوتي بين آن دو حاكم شد پدر لحظه اي تامل كرد وسپس گفت:من گفتم كه...سهيل فوري از اتاقش بيرون آمدو حرف پدر را قطع كرد وبا لحن اعتراض آميزي گفت:بابا باور كنيد سوفيا حق داره چون وقتي من اونجا ميخواستم براي سوفيا وسالومه تصميم بگيرم به حرفم گوش نميدادن اينا يعني چي؟ يعني عدم وجود شما توي اين خونه...بابا اگه جايي بهتر از اينجا خونه و بچه دارين ميتونين راحت به ما بگين! سالومه دويد وخود را به برادرش رساند وسپس با صداي جيغ جيغويي گفت:يعني چي سهيل؟واقعا خجالت داره برو تو اتاقتو ديگه ادامه نده .-بذار حرفمو بزنم .سوفيا گفت:لازم نكرده برو.پدر با بغضي كه در گلو داشت گفت:صبر كنيد دخترا ميخوام ببينم حرف دله پسرم چيه؟ -بابا واقعا ميخواي حرفه دلمو بدوني؟ -معلومه عزيزم. -چه خوب ...حرف دله من حرفه دله اون دوتا هم هست اما روشون نميشه بگن.-خواهش ميكنم حرفا تون رو راحت بگين من آماده ام تا بشنوم.-تمومش كن سهيل .اين جمله را سوفيا گفت به سرعت داخل آشپزخانه رفت. آب كتري، روي شعله هاي سوزان اجاق گاز مي جوشيد .سوفيا فوري گاز را خاموش كرد و از آشپزخانه خارج شد .در سالن تنها صدا، صداي اعتراضات ناتمام سهيل بود او مانند سوت قطار بدون خاموشي سخنراني ميكرد حرف هايش قلب پدر را مي آزرد اما پدر فقط گوش ميداد و هيچ گاه ميان حرف پسرش صحبت نمي كرد.سوفيا دلش نميخواست حرف هارا بشنود .ميخواست به اتاقش برود وهيچ چيزرا نشنود .سالومه سعي ميكرد مانع صحبت برادرش شود اما او بي اعتنا به همه، پشت سر هم از ناكامي هايش ميگفت از كمبودهايي كه پدر هيچ گاه متوجه آن نبود.سوفيا به سالن ديگري پا گذاشت .انتهاي سالن دري قرار داشت كه رو به باغ بزرگ باز ميشد .او در آن موقع فكري به جز رفتن به باغ كه مملو از آرامش بودرا در سر نداشت او میخواست در آنجا قدم بزند و ديگر صداهاي آنسوي در را نشنود.در را گشود .نسيم ملايم وخنكي صورت وموهايش را نوازش ميداد. اين آرامش يك آرامش اوليه بود كه در آن انرژي زيادي بود .او در را پشت سرش بست و تراس را از ميان گذراند و از پله هاي سنگي پايين آمد .بله انگار راه درستي را انتخاب كرده بود .خيلي وقت بود كه به باغ و گياهان ودرختان انبوهش سر نزده بود .آخرين بار كه به آنجا آمده بود وقتي بود كه هنوز دانشگاه ميرفت .بيشتر از يك ماه از اتمام دانشگاهش نمي گذشت .اما اوضاع همه چيز بسیار تغيير كرده بود.تا يك ماه پيش فكر ميكرد اجرا كردن نمايش رقت انگيزترين ودشوارين كاردنیاست. اما حالا دلش مي خواست به قبل بازمي گشت . با هرحركت باد، آب داخل استخر مانند موجي كوچك به اين سو وآن سو حرکت میکرد . سالومه به دنبال سوفيا آمد.سوفيا در افكار ناهمگونش غوطه ور بود كه صداي سالومه او را از حال وهوايش بيرون كشيد .- تو اينجايي؟.....واي سرم سوفيا ..سهيل ديوونه شده بحث مادرو وسط كشيده... ميترسم بابا قاطي كنه يه چي بهش بگه. -نترس عزيزم...ببين ميشنوي؟؟ -چيو؟ -صداي برخورد شاخه ها رو ميگم صداي آب.-سوفيا من دارم از هول واضطراب رواني ميشم جدي باش... ميگي صداي به هم خوردن شاخه رو ميشنوي؟!!! - سالي جان واسه اينكه از اين اضطراب خارج بشي من اين حرفو ميزنم...بعدشم اگه كسي بخواد اعتراض كنه اون منم نه سهيل ... - نه... تو ديگه نه سوفيا ...بابا گناه داره به اندازه ي خودش گرفتاري داره كه بخواد واسه اونا ناراحت باشه.سالومه من دارم ميرم ... - به سلامتي كجا؟ -ميرم خونه خاله اينا دلم واسه پاني لك زده اون خيلي ميتونه آرومم كنه. -الان؟! تقريبا 10 شبه... . -نه بابا فردا... تو هم اگه ميخواي بياي بيا ... -باشه اگه بتونم ميام.-سالي پس يه زحمت بكش شب كه خواستيم بخوابيم به پارسا زنگ بزن بگو كه فردا مي ريم خونشون بلكه اون طفليم خوشحال شه از ديدنت .-اينكه زحمت نيست با كله اين كارو مي كنم....ميشه بريم تو من نگرانم سوفيا -اه ديگه براي چي ؟برا پارسا؟ -نه واسه بابا وسهيل ...بيا بريم بالا ببينينم اونا در چه حالن؟-كشتي منو بريم. هر دو از فضاي دلپذير باغ دل كندندو به داخل خانه برگشتند. صدايي نمي آمد .ديگرصداي جملات اعتراض آميز سهيل به گوش نمی رسید.اثري از آن دو در خانه نبود .سالومه به اتاق پدر رفت وديد آنجا نيز كسي نيست .پدر در آشپزخانه بود و دمشغول نوشیدن چاي بود .سوفيا به سالومه خبر داد كه پدرشان كجاست .سوفيا نزد پدرش رفت وپرسيد :بابا...پس سهيل كجا رفت؟ پدر هنگامي كه فنجان چاي را روي ميز قرار ميداد پاسخ داد:توي اتاقشه . -خب نتيجه؟ - نتيجه؟!! -بله آخرش چي شد؟من بايد چه كار كنم؟ -چيو چيكار كني؟ -كارمو. -آهان ...تو...خب بايد خودت تصميم بگيري..-تصميم؟ منكه تصميمو گرفته بودم بابا... شما يهو - ميخواي ادامه بدي؟ - راستشو بخواين خيلي راضيم...دوست دارم ادامه بدم ...البته رضايتتون برام اهميت داره .پدر پوزخندي زد و گفت:اگه مهم بود كه از اول بهم خبر ميدادي عزيزه من. سوفيا سرش را پايين انداخت و حرفي نزد. سالومه از اتاق سهيل بيرون آمدو به پدر وسوفيا ملحق شد .وقتي سكوت آنها را شاهد شد گفت:چه خبرا؟ ....خلوت كردين ...بابا منم ببين... منم دخترتم به خدا.- فردا با مادرتون صحبت ميكنم. اين جمله از دهان پدر خارج شد .سوفيا وسالومه هر دو از جا پريدند و همزمان با هم گفتند:چي؟! -همون كه شنيدين .سوفيا با چشمان از حلقه بيرون زده گفت:مگه شما ازش خبر دارين؟

پدر به ليوان خالي مقابل چشمانش خيره شد و گفت:آره گهگاهي به ديدنم مياد ...اونم با اصراراي مكرر من....نمي دونم چرا اما دلم خيلي براش تنگ ميشه.

اشك از چشم هاي هر سه نفرجاري شد .آشپزخانه هيچ وقت اين فضاي غم بار در درونش تجربه نكرده بود.سوفيا با قاطعيت گفت:چه لزومي داره كه اون شما رو ببينه ؟ اصلا واسه چي ميخواين باهاش صحبت كنين؟ سالومه اشك هايش را از گونه هاي سرخش پاك كرد وبا اخم گفت:نوبت تو شد سوفيا؟ پدر از آشپزخانه بيرون جست وبه اتاقش رفت ودر را محكم كوبيد.سوفيا وسالومه پس از رفتن پدر از آشپزخانه بيرون آمدند و به اتاق هايشان رفتند .سالومه ياد حرف چند دقيقه پيش سوفيا افتاد و پيش خواهرش آمد .سوفيا در آينه به چهره ي خود زل زده بود وحضور سالومه را در اتاقش حس نكرد .سالومه به اونزديك شد وگفت:سوفيا يادم رفت به پارسا زنگ بزنم به نظرت الان بد موقع نيست؟ -نه بابا بزن واقعا اين احتياج و در خودم حس ميكنم كه بايد بريم خونه ي خاله .سالومه فوري از اتاق سوفيا خارج شد ورفت تا به پارسا تلفن بزند وبه او خبر دهد كه روز آتي به ديدنشان ميروند.سوفيا دوباره در فكر فرو رفت .از اينكه پدر اين قدر مادرش را دوست دارد متعجب بود .هيچ خوشش نمي آمد مادرش را ببيند .دلش ميخواست وقتي مادرش را ديد تمام رنج هايي كه به جاي او متحمل شده را به رخش بكشد .در همين فكرها بود كه سالومه شاد وخرسند دوباره به سويش آمد .سوفيا به خاطر خوشحالي خواهرش لبخند زد وگفت:چيه؟ گل از گلت شكفت؟ - بعد اين همه ماجراهاي جنجال برانگيز يه صحبت آرامش بخش آدمو شاد ميكنه ...نميكنه؟ -چي بگم والله ..منكه واقعا گيج شدم ..شب سنگيني بود همه چيز باهم اتفاق افتاد ...ارتباط مامان وبابا شك بيشتري بهم وارد كرد سالومه . -به منم همين طور سهيل باهام حرف نزد .نذاشت بفهمم بعد از رفتنمون تو حياط بين اون وبابا چي گذشته؟ - برام مهم نيست خيلي خسته ام .همش در گيري همش دعوا ازمراسم جشن كريسمس به بعد من همش تو كشمكش بودم يا با سهيل بعدشم به اين پسره جعفري ...دلم ميخواد برم يه خونه اي زندگي كنم كسي منو نشناسه اصلا كسي نباشه كه بخواد منو بشناسه .-اوه چته تو...درست ميشه ايشالله اينقده نااميد نباش سوفيا جونم...ساعت شد 12 من برم كه راحت بخوابي. -نه نرو ...همين جا بخواب .-نه سوفيا من تو اتاقت عادت ندارم بخوابم خوابم نميبره .-باشه من ميام پيشت ...وقتي تنها ميشم فكر وخيال مياد سراغم .سالومه قبول كرد وچراغ اتاق سوفيا را خاموش كرد وهردو به اتاق سالومه رفتند.سالومه به سوفيا گفت كه روي تختش بخوايد اما سوفيا نپذيزفت وروي زمين براي خود جايي پهن كرد وخوابيد .سوفيا سعي كرد لا اقل براي امشب تفكر منفي بافانه را از خود دور كند وبا آرامش كافي بخوابد .

******************************************

آنها صبح وقتي از خواب بيدار شدند كه ديگر خبري از آسمان تيره وتار شب قبل نبود واين تاريكي به  روشنايي مبدل شده بود.با عجله از خواب صبحگاهی بیدارشدند وبدون خوردن صبحانه از خانه بيرون رفتند.سالومه يادداشت كوچكي را كنار در خروجي چسباند ودر را پشت سرش بست سوفيا ماشين را از پاركينگ بيرون آورد وهر دو به سوي مقصد روانه شدند.ساعت 10:14 دقيقه بود .آفتاب تند وتيزي ازلابه لاي شيشه پوستشان را داغ كرده بود وباعث كلافگي آنها شده بود سالومه با جديت گفت:سوفيا ميشه كولر ماشينو روشن كنم؟ سوفيا با صداي بلندی گفت:نه نه ..بايد تنظيم بشه بعد تازه الان ماه فوريه اس لزومي نداره كولر رو روشن كني. -آخه خيلي گرمه ...تو اين شهر فوريه و مارس نمي شناسه گرم يعني گرم . با كلي جر وبحث در مورد گرمي هوا نيمه اي از راه را طي كرده بودند .بعد از چند دقيقه سكوت ميان آنها سالومه پنجره ي سمت خود را تا آخرين حد پايين كشيد باد گرم و تندي داخل ماشين شروع به وزيدن كرد.وجود باد مانع رانندگي سوفيا ميشد سوفيا كه ديگر حتي حوصله ي غر زدن به جان سالومه را هم نداشت عينك آفتابي را برچشم زد وهيچ نگفت.موهاي سالومه با برخورد با اين باد شديد پريشان وژوليده شده بود هنگامي كه از آينه ي ماشين به خودش نگريست از اينكه موهايش آنقدر وضع بدي پيدا كرده بود عصبي شد و زير لب غرولند ميكرد.سوفيا پوزخندي زد وگفت:حقته وقتي هي گرمه گرمه ميكني اينم نتيجش موهات شبيه بابا نوئل شده. - حالا همش گير بده به من ...اگه پارسا منو با اين شمايل ببينه مي گرخه بدبخت. سوفيا زد زيره خنده و از داخل كيف صورتي اش يك شانه بيرون آورد ورو به سالومه گفت:اگه وسواسي نيستي بيا بگير شوونه كن يه سروساموني به اون موهات بده. -الهي قربونت برم بده وسواس كيلو چند؟ دقايقي بعد سوفيا به سالومه هشدار داد كه دارند به خانه ي خاله شان نزديك مي شوند.سوفيا

به سالومه گفت:داريم نزديك ميشم تموم شد؟ -آره چطورم؟ -خوشگلي ..بسه . سوفيا ماشين را متوقف كرد .سپس هر دو با هم از ماشين پياده شدند. سالومه زنگ در را به صدا در آورد.پس از 2 دقيقه معطل شدن.سياوش خودش را به نزديك در رسانيد ودر را براي آن دو باز كزد.سالومه كه فكر ميكرد الان پارسا در را باز ميكند هيجانش كاهش يافت .سياوش رو به آنها گفت:سلام به به از اين ورا ؟ سوفيا وسالومه هم به او سلام كردند وداخل خانه شدند .پانيذا فوري به طرف آنها آمد وسلام واحوال پرسي كرد . گويا آن طور كه سوفيا فكرش را ميكرد آنجا جايي براي آرامش گرفتن نبود. ديدن خانواده ي عموي پاني او را بيشتر معذب كرد .بالاخره پاني از اتاقش بيرون آمد وكنار آنها نشست .فيروزه مثل هميشه از ديدن آدمهاي جديد خوشش نمي آمد.مادربزرگ پاني از ديدن آن دو نفر بسيار خوشحال شد واز خصيصه هاي خوبشان براي فيروزه گفت تا شايد كمي خوش بينانه تر براي غريبه ها نظر دهد

سالومه در انتظار ديدار پارسا بود اما از پارسا خبري نبود گويا همراه محسن بيرون از خانه بودند .سالومه بي نهايت عصبي وناراحت به نظر مي رسيد اما سعي كرد در حضور خاله ومادرشوهراو به روي خود نياورد.سوفيا سعي كرد با پاني تنها باشد تا با هم كمي صحبت كنند. پاني محل صبحت با سوفيا را حياط خانه يشان ترجيح داد .گر چه آن حياط كوچكتر از حياط خانه ي آنها بود اما براي روحيه سوفيا مناسب بود.هر دو زير سايه ي يك درخت بلند وتنومند نشستند ومشغول گفت و گو شدند.سوفيا به خاطر دل مشغولي هايش سريع تر درب صبحت را گشود وگفت:پاني دارم مي تركم ...خدا رو شكر يكي هست كه باهاش راحتم و مي تونم باهاش درد ودل كنم .- ممنونم عزيزم ..منم وضعي بهترازتو ندارم ...حالا بگو ببينم چه خبره كه اينقد كلافه اي؟ -از كجاش بگم ..قبل از اينكه حرف بزنم ،اينو بگير.سوفيا جعبه اي كه با كاغذ كادو پوشانده شده بود را از كيفش بيرون آورد وبه پانته آ داد. -واي اين چيه؟ -سوغاتيه... بعد بازش كن.. تو بذار به حساب كادوي تولد . -دستت درد نكنه فدات شم من ازت انتظار نداشتم ...تو اونجا هم به فكرم بودي؟ -مگه ميشه به فكرت نباشم ...تو ميون دختر خاله ها تو يه چيزه ديگه اي. -به هر حال ممنونم خيلي زحمت كشيدي نميدونم توش چيه اما هر چي هست ممنون. -خواهش ميكنم قابله تو رو نداره .-خب تعريف كن از عروسي چه طور بود؟ -فلورا و شوهرش كه عالي بودن مراسمم خيلي خوب برگزار شد اما به من يكي خوش نگذشت. -واسه چي؟ -همش مشغول كل كل با سهيل بودم بعدشم با اين پسره جعفري دعوام شد و ... -جعفري كيه ديگه؟ -يكي از همكلاسيام بود ...پسره بدي نيست اما بره رو دنده ي لج ديگه رفته...اين سفرخوبيش اين بود كه عمه مهرو رو ديدم خيلي سال بود نديده بودمش اونم با دوستام جور شده بود با گريه ولمون كرد. -آخي ...كاش منم ميديدمش مشخصه خانومه خوبيه -خيلي...واسه همه دلسوزه..- خوب ديگه چي ؟.-هيچي همون موضوعي كه مي ترسيدم اتفاق افتاد. -چه موضوعي؟ -بابام قضيه كارمو فهميد؟ -نه؟! -متاسفانه آره ...جلومو نميگيره اما اطميناني كه قبلا بهم داشت ديگه نداره .-ميفهمم چي ميگي.. اما هر كسي حق داره واسه شغلش خودش تصميم بگيره...اگه نظره منو ميخواي بدوني بايد بگم بهترين كار اينكه كه ادامه بدي اين راه خوبيه واسه اينكه پدرت بدونه تو مخالفي. -چي بگم ...نمي دونم چه خاكي به سرم بريزم....ول كن... تو تعريف كن ببينم چه خبر با اين فاميلاتون چه مي كني؟ -هيچي بابا من از تو داغون ترم به خدا... مگه اعصابم برام مونده؟ اون زماني كه من آرامش داشتم گذشت. -چرا؟ - بابا اين فيروزه زن عموم يه بند رو اعصاب من بندري ميرقصه .-وا؟! ... براي چي؟ -از وقتي كه اومدن اينجا آسايش منو سلب كرده .بين زمين وآسمون معلقم ...همش آزارم ميده ...با نگاهاش با حرفا و نيش وكنايه هاش ...بيخود نيست قلبش مشكل پيدا كرده سر هر مسئله ي ريز ودرشتي بلوا به پا مي كنه...پانيذا هم اعصاب نداره چند بار مي خواست بره بزنش؟ - خاك بر سرم!...عجب قاراش ميشيه ها ...پاني ميگم پاشو يه چند روزي بيا خونه ي ما؟ -نه بابا زشته ....فردا پس فردا ميره بيمارستان بستري ميشه ...وضعه قلبش خيلي خرابه ...از يك طرفم دلم براش ميسوزه براي عمو واز همه بيشترم براي محسن. -الهي...خدا شفاش بده . -خدا كنه . -پاني ديشب بابام داشت از مامان ميگفت! -چي؟ از خاله؟!!...چي مي گفت:ميگفت بايد باهاش صحبت كنم!....دهنم باز مونده بود ما سه تامون تو اين چند سال خبر نداشتيم كه بابام گهگاهي با اون رابطه داشته .-آخي ...عمو مازيار چه قدر خاله رو دوست داره هنوز كه هنوزه دنبالشه...كاش پسراي امروزيم ياد بگيرن يه ذره وفا تو ذاتشون باشه... فقط يه ذره. -آاه ...ذره چيه تو بگو يه اپسيلون ...حالا اين محسن وپارسا چرا نميان ؟ -من چه بدونم والله - كجا رفتن؟ - محسن يه سري كتاب مي خواست با پارسا رفتن كتابخونه .

آنها هنوز مشغول صحبت بودند كه سالومه با صورتي سرخ وبرافروخته وچشمان خيس از اشك وارد حياط شد وبه سويشان آمد.سوفيا يك لحظه نگاهش به خواهرش افتاد وقتي او را در ناراحتي ديد ترسيد وسر جايش ايستاد.سالومه به دونفر ديگر نزديك شد وگفت: مگه دستم بهش نرسه . سوفيا ابروهايش را به هم گره داد وگفت:دستت قراره به كي برسه سالي؟ -به پارسا .بعد زد زير گريه وبا حالت هق هق گفت:خوبه حالا... ديشب اعلام كرده بودم كه... با سوفيا ميايم خونتون. پاني سالومه را در آغوش گرفت وبا صدايي مهربان گفت:عزيزم پارسا تقصيري نداره ...فردا شنبست همه جا تعطيله ...محسن به اون كتابا احتياج داشت.بايد يه تحقيق آماده ميكرد. اين شهرو خوب بلد نيست مجبور شدن با هم برن. -باشه پس حقه محسن وكف دستش ميذارم ....بعده يك ماه اومدم اينجا كه پارسا رو ببينم برداشته با خودش برده بيرون .-پس تو فقط واسه ديدنه پارسا مياي خونمون؟ ما هويجيم؟ - نه شما هويج نيستين ...من همتونو دوس دارم .-آره جونه خودت -باور كن پاني .سوفيا دوباره نشست وگفت:سالي ...جلو محسن غربتي بازي در نياريا اولين باره باهاش برخورد داريم ...آبرو خانواده ي خاله رو نبر. -باشه سعي مي كنم. پاني هم چرخيد وكنار سوفيا نشست وگفت:راستي سوفيا از دوستات چه خبر؟ -كدوماشون؟ -جسيكا ، تينا ،اشلي ،اشتون ،نيكلاس -خوبن سلام دارن -جدي ميگم سوفيا - من با همشون ارتباط ندارم فقط گاه گداري جسيكا و تينا رو ميبينم يا زنگ مي زنن .اشلي رو هم از وقتي دانشگاه تموم شده نديدم عروسي فلورا هم نيومد .نيكل هم درگير بيمارستانه...آخه برادرش مريضه ...راستي خوب شد يادم انداختي بعد بايد بهش زنگ بزنم ببينم چه كار ميكنه. سالومه سرش رابا حالت تاسف تكان داد وگفت:نيگاه كن پاني بايد حال دوستات رو بپرسه تو اين قدر گيجي .-كوفت... من اصلا مغزي برام مونده ؟ - بسه بچه ها ...گوش كنيد سرو صداي پارسا مياد . سالومه يك جيغ ممتدي كشيد و از آنها دور شد.سوفيا هم مشتاقانه دنبال خواهرش دويد تا محسن را ببيند. در داخل سالن پارسا همانند كساني كه چيزي گم كرده باشند به اين سو وآن سو چشم ميدوخت .تا اينكه سالومه ديوانه وار دري كه رو به داخل خانه باز ميشد را گشود وبه سمت پارسا آمد .محسن هيچ حرفي نميزد وبه پارسا وسالومه نگاه ميكرد.سوفيا پشت سر خواهرش وارد خانه شد وسالومه و پارسا ديد كه فقط به هم زل زده بودند .سالومه مانند دقايق قبل اشك مي ريخت ومي خواست با قطره هاي زلال اشكش از دلتنگيش سخن بگويدو با چشمانش با پارسا حرف بزند .سوفيا ايستاد تا پاني كه ديرتر از همه حركت كرده بود به او برسد .لحظه اي بعد پاني خودش را در كنار سوفيا ديد سوفيا به احترام او هنوز منتظربود .پاني دست سوفيا را در دستش گرفت وبا هم به سوي جايي كه محسن ايستاده بود ،رفتند .محسن متوجه نزديك شدن آن دو به طرف خود شد .پاني لبخندي زد وبه سوفيا نگاه كرد .سوفيا وقتي لبخند پاني را ديد لحظه اي به ياد فلورا افتاد .فلورا دختري كه هميشه با تبسم دلنشينش همه راشيفته ی خود كرده بود.

پاني رو به محسن كرد وگفت:ايشون محسن خان پسر عمومه ...اينم سوفيا خانوم دختر خالمه .محسن هم لبخندي زد وگفت:خوشحالم كه باهاتون آشنا ميشم .-منم همين طور - اون خانوم خواهر دوقلوتون هستن؟ -خواهرم هست اما نه دو قلو ....چند سال با هم اختلاف سن داريم .پاني خنديد وبه محسن گفت:يعني اينقد سوفيا خوب مونده كه تو اونو با سالومه همسن فرض كردي؟ -سوفيا اخمي كرد وپاني هم خود را جمع وجور كرد وديگر نخنديد .محسن سرش را پايين انداخت .صداي پانيذا در فضا پيچيده بود .پاني گفت: واي... طبق معمول داره سره سيا غر ميزنه . پانيذا به سوي خواهرش آمد وگفت:پاني من الان بايد كجا باشم؟ -يعني خودت نميدوني؟...يوگا ديگه امروز جمعست .-ولي حالا كجام ؟ تو خونه.-از بس نق ميزني خب به جاي بحث وجدل زود حاضر ميشدي ميرفتي .سياوش از دور آمد وگفت:پانيذا هنوزم دير نشده بيا بريم يه ساعتم نباشي يه ساعته. -نگاش كن ...ميخواد حرص منو در بياره.

-بيخيال ..داره شوخي ميكنه - بخوره تو سرش ...ناسلامتي چند ماه ديگه ميخوام باهاش زيره يه سقف زندگي ك...نم. رزيتا اخمي توام با ناراختي وخشم كرد وگفت:بفرما زير سقف يه مهدكودك ...شماها شورشو در آورديد مگه بچه ي دوساله اين كه اينقدر جرو بحث ميكنين ؟..سياوش مياي اينجا قدمت سر چشمم اما تو رو به مقدسات قسمت ميدم كمتر با پانيذا شوخي كن، جنبه نداره... همه چيو به ناراحتي ميگيره. - چشم رزيتا خانومه گل ...شما امر كن ... - چشم الكي زياد گفتي . -اِ ...من؟ پارسا كه تازه فهميده بود در خانه چه خبر شده گفت:بهتره بريد ...پانيذا برو ديگه كلاست دير شد. - نمي خوام اصلا نميرم .-خب...بيا خودم ميبرمت با سياوش نرو .مادربزرگ كنار سياوش ايستاد وگفت:به پسر گل من حرفي نزنيدا... داماد به اين خوبي .- مادر بزرگ الهي پسرت فدات بشه ...مگه شما به فكر من باشي من غريب افتادم ..بغض عربت راه گلومو بسته.سالومه با خود فكر كرد بايد خدا را شكر كند كه خانه ي خودشان بسيار آرام تر از آنجاست و ظهر بعد از اصرارهاي فراوان خاله ناهار را آنجا ماندند وسپس راهي خانه شدند.سياوش به هر صورتي بود توانست موفق شود وپانيذا را از خانه بيرون بكشاند وپانيذا هم با تاخيربسيار به كلاسش رفت.يك ساعت بعد پانيذا از دوستانش خداحافظي كرد واز در خروجي كلاس به آرامي بيرون آمد.ماشين سياوش جلوي درپارك بود .پانيذا از اين مسئله خوشحال شد .سوار ماشين شد .سياوش با لبخند پيروزمندانه اي كه بر لب داشت به پانيذا سلام كرد.پانيذا بعد از جواب او با كنجكاوي پرسيد:چته ...چي شده اينقده شارژي؟ ميريم خونه بهت ميگم -نه ...اول من -چي اول تو؟ -من باید اول خبرتو بدونم. -خبر خاصي نيست ..در ضمن خصوصيم نيست كه تو فقط بخواي بدوني ...مربوط به همست. -باشه ...پس سريع تر برو برسيم.... دارم منفجر ميشم از فوضولي. - جون به جونت بكنن همون پانيذاي شرو رو داري!. پانيذا ديگر پاسخ سياوش را نداد احساس گرما وجودش را فرا گرفته بود.آنها سر هر چهار راه به چراغ قرمز برخورد ميكردند.انگار زمين وآسمان به هم دست ياري داده بودند تا آنها دير به خانه برسند .راه بندان پشت چراغ قرمز غير قابل تحمل بود .پانيذا صبر وحوصله اش را از كف داده بود.پنجره ي ماشين را باز كرد تا باد ملايمي به داخل راه پيدا كند. اما صداي بوق بي وقفه ي ماشين هاي اطراف ،آلودگي صوتي بسياري را ايجاد كرد وسبب شد تا او پنجره را ببندد واز ورود هواي خنك صرف نظر كرد .سياوش عصبي شده بود وبه راننده هاي خارجي دشنام ميداد .البته دشنام هايش را به زبان فارسي مي داد. پانيذا پوزخندي توام با طعنه زد وگفت: اگه راست ميگي يه چي بگو اينا بفهمن. سياوش نگاهي گذرا به پانيذا كرد وگفت:مگه از جونم سير شدم؟ پانيذا خنديد و دوباره سكوت كرد .بالاخره بعد از نيم ساعت معطلي پشت ماشين هاي رنگارنگ ،با مدل هاي مختلف به خانه رسيدند.سياوش با مشمعي كه در دست داشت از ماشين پياده شد و وارد خانه شد .او پشت سرهم فرياد ميزد :اهل خونه ...من اومدم ...بشتابيد ....بشتابيد به سويم ...پارسا .محسن ،پاني ،خاله همه بياين .محسن ،پارسا وپاني دنبال هم آمدند.پارسا گفت:چه خبرته سيا ...باز دعواتونه؟ پاني نگاهي به چهره ي سياوش كرد وخطاب به پارسا گفت:نه بابا ...فكر نكنم ...خيلي خوشحاله ... محسن جلو رفت وگفت: هر چي هست تو اين كيسست...درسته ؟ - باريكلا باهوش... پانيذا كه ديگر كلافه شده بود با صداي اعتراض آميزانه اش گفت: شورشو در آوردي ..زود باش بگو. سياوش ترسيد ودست از مقاومت برداشت وگفت:راستش رو بخواين ديدم ولنتاين نزديكه تولد پاني جون هم روز ولنتاينه گفتم يه كم حال وهواي هممون عوض بشه رفتم چندتا بليط كنسرت گرفتم ...ديدم خيلي وقته كنسرت ايراني نرفتيم . پاني بعد از شنيدن اين جمله از دهان سياوش جيغ كشيد وگفت: واي... خيلي ممنون سياوش ...نمي دونم چه طور ازت تشكر كنم...خيلي لطف كردي . - خواهش مي كنم ...بيا ..اينا رو هم واسه اون سه تفگدار گرفتم ...ديدم صبي حالشون زياد خوش نبود، گفتم اونام يه حالي بكنن. - خيلي ممنون ،فكر نمي كنم اونا زياد اهل اومدن اينجور جاها باشن اما به هر حال ممنون. -محسن در حالي كه بليطش را ميگرفت گفت:من... سياوش مهلت سخن گفتن را به محسن نداد و گفت:محسن جان ،ديگه من نميام ،بلد نيستم ،عادت ندارم وحوصله ندارم ....نداريم بايد بياي ...ديگه با من بحث نكن.محسن حرفي نزد وبليط را به اتاق برد و در كشو گذاشت.پاني به طرف تلفن حركت كرد وگوشي را برداشت ،قصد تماس با سوفيا را داشت . صداي سوفيا بعد ازاتمام سه بوق به گوش پاني رسيد .سوفيا فكر كرد وسيله اي را جا گذاشته كه پاني در آن ساعت به خانه ي آنها زنگ زده است .پاني گفت:سلام سوفيا ...خوب شدي؟ -سلام ... ممنون بهترم . -چه خبر؟ - خدا رو شكر فعلا همه چي آرومه. -خوبه، راستي كادوتو باز كردم دستت درد نكنه خيلي ساعت قشنگي بود معلومه سليقم دستت اومده ها -خواهش ميكنم قابل تو رو نداره.-سوفيا....سياوش واسه پس فردا چندتا بليط كنسرت خريده ...واسه شمام گرفته - راست ميگي؟ -آره واسه سه تاتون. -اوه پاني فكر نمي كنم سهيل حال وحوصلشو داشته باشه ...ايرانيه؟ -آره -ديگه بدتر..سالومه وسهيل فارسيشون در حده صفره...ما اصلا آهنگ هاي ايراني گوش نميديم....از بچگي تا حالا هم 3بار بيشتر كنسرت ايراني نرفتيم اونم وسطش پا شديم اومديم خونه . - اي بابا...حالا ناز نكنين ديگه ...پاشين بياين ...مطمئنم خوش ميگذره! ...مياين ؟ - گفتي كي؟ -پس فردا. -سهيل صد در صد نمياد اعصابش يكم قاطي شده نياز به آرامش داره، حوصله دامبو ديمب نداره.. اما باشه به سالومه ميگم ...فردا خبرشو بهت ميدم . -باشه من منتظرم ..اما سعي كنين بياين. -باشه عزيزم ...راستي از سياوش خيلي تشكر كن . -باشه حتما ..كاري نداري؟ -نه فدات شم خدافظ . - قربونت برم خداحافظ. سوفيا گوشي تلفن را سر جايش گذاشت به سراغ سالومه كه در اتاقش مشغول اتو كردن كوهي از لباس ها بود رفت. سالومه همان طور كه سرش به كار خودش گرم بود پرسيد:كي بود سوفيا؟ -پاني بود. -چي ميگفت؟ سوفيا روي تخت سالومه نشست وگفت:ميگه پس فردا يه كنسرته ايرانيه ...سياوش رفته بليطاشو خريده براي من و تو وسهيل هم گرفته .-آخي ..طفلي چه قدر پسر دست ودل بازيه! -آره ...من گفتم ما حوصله نداريم . -چي؟ بيخود گفتي من دلم ميخواد باهاشون برم اونا خيلي باحالن .- واقعا اينقد مشتاقي؟ -آره چرا كه نه ! -چون پارسا هم هست؟ - وجود پارسا كه مهم هست اما نه فقط به خاطر اون ...ميدوني چند ساله نرفتيم كنسرت؟ -آره ولي وقتي نفهمي خواننده چي ميگه ؟ -مهم نيست ياد ميگيرم . -باشه، پس صبح زنگ ميزنم ميگم ميايم اما به سهيل حرفي نزن با اون اخلاق سگيش . -چرا؟ شايد اونم بخواد باهامون بياد ؟ -نمي خواد بذار يه كم تنها باشه اعصابش بياد سره جاش. -باشه ...راستي كادوي تولد پاني رو دادي؟ -آره ... -خوشش اومده بود؟ - آره كلي تشكر كرد. -حالا خواننده هاي اين كنسرت كيا هستن؟ -آخ يادم رفت بپرسم ..مهم نيست ..همين كه باهميم خوبه . -باشه . سوفيا از روي تخت بلند شد به كمك خواهرش رفت ولباس ها را در جا لباسي قرار داد . يك دفعه زنگ در به صدا در آمد .سالومه به سوفيا گفت كه در را باز ميكند .او فوري از اتاقش بيرون جهيد وبا سرعت از پله ها پايين آمد وخود را به در ورودي رساند .زنگ براي باردوم به صدا درآمد .سالومه به سوي در رفت وآن را گشود در آستانه ي در ايستاد.پشت در سوفيا را ديد كه موهاي سياه وبلندش به رنگ روشن در آمده بود و كمي مسن تر به نظر مي رسيد .مات ومبهوت خيره شده بود وبه چهره ي سوفيا نگاه كرد كه از سن حالش كمي پير تر شده بود .چشمان سالومه تيره وتار شد .ديگر جايي را نميديد با يك آه از اعماق وجود از هوش رفت .سوفياي جوان كه در طبقه ي بالا بود كمي دلواپس خواهرش شد واز اتاق سالومه بيرون آمد و از ميان ميله ها سالومه را ديد كه بيهوش نقش بر زمين شده است . سراسيمه پله هارا دوتا يكي كرد وخود را به او رساند .سوفيا هم زني كه بيش از حد به خودش وسالومه شباهت داشت را ديد ،اما خود را نگه داشت و پرسيد:شما كي هستين خانوم؟ زن سرش را بلند كرد وبا ديدن سوفيا اشك از روي گونه هايش سرازير شد .سوفيا علت اين رفتار را نمي دانست . زن شِبه سوفيا وسالومه گفت:حق داري عزيزم ...تو واقعا حق داري! سپس سرش را دوباره پايين انداخت و گفت:اگر باهاتون زندگي مي كردم...الان بايد منو مي شناختيد. -خانوم محترم لطفا واضح صحبت كنيد .به خواهرم چي گفتيد كه قش كرد؟ -باوركن هيچي نگفتم ...فكر ميكنم اون از تو باهوش تره عزيزم ..چون فهميد كه من مادرشم ! سوفيا بعد از شنيدن اين جمله از زبان رزا ديوانه وار خنديد سپس گفت:واي خيلي جالبه ...ياده داستان شنگول ومنگول افتادم ...خواهش ميكنم بفرماييد تو من با شما كلي حرف دارم .زن هيچ حرفي نزد وبا كمال ميل وارد خانه ي مجلل آنها شد . - سوفيا پيكر سالومه را در آغوش گرفت واورا به داخل برد وروي مبل نشاند .سپس با خونسردي فراوان به آشپزخانه رفت وبراي سالومه كمي آب قند آورد تا حالش بهبود يابد .بدون اعتنا به رزا آب قند را به او خوراند .سالومه چشمانش را باز كرد وبا صدايي زمزمه وار گفت: حالم خوب ...نيست .. سوفيا ميخوام بخوابم .. -باشه عزيزم هرطور راحتي .سالومه با همراهي سوفيا به اتاقش رفت و در اتاق روي تخت دراز كشيد ،و وقتي سوفيا اتاق را تر کرد مثل ابر بهار گريست .ديدن مادرش توانايي را از وجود او گرفته بود . سوفيا نزد رزا بازگشت وگفت: خب ....كه گفتيد مادر ما هستين؟! درست شنيدم؟ -آره عزيزم ...درست شنيدي . - پس خدا رو شكر گوشام سالمه....خب خانوم تاحالا كجا بوديد ؟ يادتون افتاد كه سه تا بچه دارين؟ من كه فكر مي كنم شما سر اون كلمه ي مادر مشكل داشتي ....درسته؟ . -ببين سوفيا من اينجا نيومدم اين خوزئبلات رو از زبون تو بشنوم ... ميدونم ...همه ي اين حرفايي كه ميخواي بگي رو ميدونم... اما من اول هيچ علاقه اي به مازيار نداشتم . -پس خيلي معذرت ميخوام ..واقعا ببخشيد بيخود كرديد كه سه تا انسان رو يا بهتربگم سه تا موجود زنده رو اين طور بد بخت كرديد....شايد اگر بوديد من اين قدر افسرده نبودم ...باري كه خود شما روي دوش منه بيچاره گذاشتي هيچكسي تو عمرم نذاشته بود ... واسه چي قبول كردي كه با كسي كه دوسش نداري ازدواج كني؟ - من مجبور.... - خواهش ميكنم نگو اين حرفو تو مجبور نبودي... خدا به همه ي آدما عقل داده ...من به ظاهر جوونم ولی از درون داغونم . مثل يه زمين ترك خورده ام ....نمي دونم اين حرفا رو درك ميكني يا نه ؟ -حدس ميزدم كه بيام اينجا بايد از اين.... - اين حرفا از نظر تو مزخرفه ...ولي از نظره من ...داغ دليه كه تو به جيگرم گذاشتي ...سهيل كم كم داره رواني ميشه ... واقعا نمي دونه محبتاش رو به كي ابراز كنه ..مجبوره لطفش رو تبديل كنه به دعوا ،غيرت وتعصب روي من واين سالومه ي بينوا ....آره.. دركت ميكنم حالت از حرف زدم به هم ميخوره اما اگه نگم مي تركم... هر وقت ميريم خونه ي خاله رزيتا من حس حسرت رو توي وجود سالومه حس ميكنم .همين طور سهيل وقتي مي بينه بزرگ شده و مادراي پسراي هم سن وسال خودش يك ريز دارن قربون وصدقه ي پسرشون ميرن اما اون مادري نداره كه ازش تعريف وتمجيد كنه .... -سرم رفت دختر ...تمومش كن . - .. تو .نمي دوني چند ساله كه ميخوام حرفامو از يه راهي بهت بگم . -من ...همه ي اين حرفا رو قبول دارم سوفيا ...اما تو داري فقط منو متهم ميكني ! - بابا هم بهتر از تو نبود فقط يه سايه بود ...يه سايه كه الكي اعلام وجود ميكرد...فقط وفقط در همين حد ...خبر دارم كه باهات دورادور رابطه داشته . -سوفيا ...بهتره عاقل باشي ...من شاهد رشد وبزرگ شدن هر سه ي شما بودم .-اين به چه درد ما مي خوره خانوم جان ...حالا اين شاهد غيبي چه دردي رو ازمون دوا كرد؟....تو اگه به قوله خودت از مازيار خوشت نمي اومد پس چرا گهگاهي به ديدنش ميرفتي؟ بچه هات اين قدر بي ارزش بودن كه از يه آغوش مادر محرومشون كردي؟ ...چرا بايد سالومه، خاله رو كه ميبينه از خوشحالي بال در بياره ؟ ...چون هميشه توي تصورش فكر ميكرد چون شما خواهر هستيد مادري به شكل رزيتا داره ...مادري كه هست ولي انگار اصلا نيست...خانوم بحث من وبقيه فقط داشتن یه سره سوزن ايثاره! كه دقيقا مشكل شما نداشتن همين يه ويژگي بود.سالومه ديگر طاقت نياورد واز اتاق بيرون آمد وبا صدايي شبيه به فرياد گفت:بسه ...ديگه بسه ...با هردوتونم .سوفيا با تعجب به طبقه ي بالا جايي كه سالومه ايستاده بود نگريست .سالومه حركت كرد وپله هارا يكي پس از ديگري پايين آمدوخود را به آن دو رساند وسپس روي يكي از مبل ها نشست وگفت:هر چي بوده تموم شده سوفيا ..ما از همه چي صرف نظر مي كنيم ...اين حرفا هيچ كدوم از كمبودا رو جبران نميكنه ....با محكوم كردن اين خانوم ما كاري رو از پيش نمي بريم....ببينم خانوم رزا شما انگيزت از اومدن به اينجا چي بود؟ - پدرتون با من تماس گرفت ...اون گفت كه وجود من امروز و اينجا خيلي ضروريه. لحظه اي بعد سوفيا با صداي بلند خنديد وگفت:ميشه ضرورييتش رو هم به ما بگيد؟ سالومه اخمي به سوفيا كرد وسرش را برگرداند وگفت: من مي خوام بدونم شما بعد از تنها گذاشتن ما وبابا كجا رفتيد وچكار كرديد؟- باشه براي بعد من ترجيح ميدم زودتر از اينجا برم ،فقط اين آدرس رو بدين به سهيل.. بگين اگر خواست منو ببينه بياد اينجا .رزا يك تكه كاغذ از كيفش بيرون آورد وبه دست سالومه داد .سالومه با دلي آرزده گفت:فقط سهيل ميتونه بياد؟ رزا در حالي كه زيپ كيفش را مي بست گفت:نه هر كس كه دوست داره ميتونه بياد. سوفيا نگاهش را از روي كاغذ به صورت مادر انداخت وگفت: ميشه بپرسم اينجا آدرس كجاست؟ -بله ميشه. - خب آدرس كجاست؟ - خونم ...آدرسه خونمه . سالومه آهي از ته دل كشيد وآهسته گفت:فكر ميكردم اينجا رو خونه ي خودتون مي دونيد. رزا با حرص هوا را از بيني خارج كرد وگفت:عزيزم ..من اينجا رو وقتي خونه ي خودم ميدونم كه همه منو با جون دل بخوان ...همين طور بچمو! سوفيا وسالومه نگاه رمز آلود ومتعجبي به هم كردند .رزا گفت: بله...درست به عرضتون رسید من به جز شما سه تا از مازيار ...يك دختر ديگه هم دارم البته از شوهر دومم... خب ديگه خداحافظ .رزا با سرعت از آنها دور شد وبه طرف در خروجي حركت كرد .سوفيا وسالومه مات ومبهوت به او چشم دوخته بودند .لحظه اي بعد از رفتن رزا آنها تازه به خود آمدند .سوفيا آدرس را به گوشه اي پرتاب كرد فوري به اتاقش رفت .سالومه با ناراحتي كاغذ را برداشت وجاي امني مخفي كرد .سپس وارد آشپزخانه شد وبراي خواهرش شربتي درست كرد وبراي او به اتاقش برد .سوفيا وقتي صداي در را شنيد با بغضي كه در گلو داشت گفت:سالومه تويي؟ -آره ..مگه به جز منم كسي خونست؟ -بيا تو .سالومه با ليوان شربت در دستش وارد اتاق سوفيا شد وروي صندلي كه روبه روي آينه بود نشست .ليوان پر از شربت را روي ميز گذاشت وبه سوفيا گفت كه بيايد وآن را بخورد تا بلكه اعصابش آرام شود .سوفيا با اكراه ليوان را برداشت وجرعه اي از شربت را نوشيد .سالومه گفت:سوفيا خواهش مي كنم اين قدر خودتو ناراحت نكن . سوفيا ليوان نيمه را روي ميز گذاشت وبا لحن تندي گفت:مگه ميشه ...مگه ميتونم؟ -اوه ...بهتره فراموش كنيم ...همه ي اتفاق يك ساعت پيشو از ذهنت پاك كن ...ميدوني اولش خيلي خوشحال شدم فهميدم برگشته اما.... - من حدس ميزدم ...اون اين طوري مي كنه. -حق با توئه سوفيا ...من فكر ميكردم اون مثله خاله با بچه هاش رفتار ميكنه ..اما اونا باهم خيلي فرق دارن ..اون كجا خاله كجا! ...حتي آدم رغبت نمي كنه بهش بگه مامان . -مامان؟...خوبه والله ..مامان ! ....به كي؟ ...به كسي كه تنها چيزي كه براش اهميت نداره ما سه تاييم ....احساس ميكنم هيچ حسي نسبت به ما نداره . - واقعا همين طوره ...اينو ميشد از نگاهش فهميد. سوفيا وسالومه همين طور در حال صحبت بودند كه صداي باز شدن در از طبقه ي پايين شنيده شد ،هردو با عجله از اتاق بيرون رفتند .كسي كه وارد خانه شده بود سهيل بود ...او بسيار غمگين بود ،گويا تمام مشكلات دنيا روي سرش هوار شده بود .سالومه و سوفيا سعي كردند ...به هيچ وجه احساسات خودشان را بروز ندهند.دو نفر از پله ها پايين رفتند وبه برادرشان سلام كردند.سهيل خيلي سرد ورسمي به آنها جواب داد و وارد آشپزخانه شد تا غذايي براي خوردن پيدا كند .ولي در يخچال به جز كمي ميوه وآب وآبليمو و چند عدد تخم مرغ هيچ خوردني ديگري پيدا نكرد و به ناچار تخم مرغ هارا بيرون آورد وبراي خودش نيمرو درست كرد .سوفيا به او نزديك شد وگفت:چه خبرا سهيل ؟ -هيچي ..شما ها واسه چي شام درست نكردين؟ - مگه ما آشپزيم ؟خب يه بارم تو برا ما غذا درست كن . - سوفيا خوب ميدوني كه حال حوصله ي خودمم ندارم . سالومه هم به آشپزخانه آمد وبلند گفت:تو كي حوصله داري برادره من؟ سهيل بي اعتنا به حرف سالومه، زير اجاق گاز را خاموش كرد وتابه را روي ميز آشپزخانه گذاشت .سالومه جيغ زد وگفت:واي ورش دار سهيل ميز خراب ميشه .سهيل اخمي كرد وگفت:به جهنم كه خراب ميشه . سوفيا عصبي تر از قبل گفت: يعني چي سهيل ؟ چت شده تو ؟ چرا اينجوري ميكني؟ ما هم مثه تو ...تقصير از ماست؟ يعني چي؟ - يعني من ديگه از دست همتون خسته شدم ...حالم از زندگي فعليمون به هم مي خوره...بازم قبلا كه تو درس ودانشگاه داشتي بيشتر به وضع خونه رسيدگي ميكردي اما حالا چي؟! معلوم نيست خودت چته؟ - مگه وظيفه ي منه؟ اون موقع هم ميگفتم شما ...كوچيك ترين ..كار دارين ..و فرق داشت ولي الان من خودم كار دارم .هفته ي ديگه يه تور داريم من بايد برم .

.. - بيخود ميكني ...تو نبايد پاتو از اين خونه بيرون بذاري . - چشم قربانت گردم ...منتظر فرمان شما بودم سرورم ..سهيل من قرارداد بستم ..نميتونم هر وقت عشقم كشيد برم ...هر وقت نخواستم نرم. سهيل سرش را پايين انداخت وحرفي نزد .سالومه گفت:ميگم سهيل يه چند روزي به خودت استراحت بدي بد نيستا ؟! ...خستگيتم رفع ميشه . -نه بابا تو خونه حوصلم سر ميره .-خب ..همش خونه نمون.. مثلا.. با دوستات برو بيرون .برو..اصلا فردا دوتايي بريم خريد منم كلاس ندارم ...چه طوره... قبوله؟ -باشه ...قبول ..فقط بايد زنگ بزنم خبر بدم كه نمي رم. -سوفيا زمزمه كنان طوري كه سهيل متوجه نشود به سالومه گفت:خدا رو شكر اينم حل شد! سالومه من ميرم بخوابم فردا صبح زود بايد برم . -باشه برو من هستم فعلا . سوفيا به اتاق رفت وكمي جلوي آينه نشست كمي به خودش نگريست .او با خود تصميم گرفت كه امشب را به هيچ چيز نينديشد.براي همين روي تخت ولو شد وچند دقيقه بعد به خواب فرو رفت .

روز بعد آسمان آفتابي تر از روز قبل شده بود اشعه ي پر نور خورشيد بر زمين گسترانيده شده بود .سالومه وقتي از خواب بيدار شده بود كه سوفيا در خانه نبود وسهيل در باغ مي دويد .سالومه از پنجره ي اتاقش داخل باغ را ديد سهيل تمام شيرها ي آب وفواره ها را باز گذاشته بود .فواره هاي داخل باغچه ديوانه وار دور خود مي چرخيدند واطراف خود را تر ميكردند .چمن هاي داخل باغ عطر خود را در فضا مي افشاندند.سالومه لبخندي از روي رضايت وخرسندي زد وپنجره را باز كرد .سهيل با لباس ورزشي دور تا دور باغ در حال چرخش بود .سالومه با صداي بلند گفت:صب بخير ....چه كار ميكني سهيل؟ سهيل با شنيدن صداي او ازحركت باز ايستاد وگفت:سلام ...صب بخير مگه نمي بيني؟...دارم ورزش مي نكنم. خواستم يه حاليم به گل وگياها بدم . -اون آب و ببند بابا جان ....اون جوري آب وول ميدي تو باغچه دو روز ديگه قبض آب مياد صفراش ميزنه بالا...همگي سكته ميكنيم.- بگو دور از جون...باشه بابا بيا.. آه اينم از آبياري باغچه ...ببين يه روز آدم ميخواد سرحال وبانشاط باشه تو بزن تو برجكمون. سالومه پنجره رو بست ورفت كه دست ورويش را بشويد و صبحانه را آماده كند كه با يادداشت سوفيا در آشپزخانه مواجه شد .سوفيا در برگه نوشته بود ((صبح بلند شدم صبحونه بخورم اما هيچي به جز چايي نداشتيم ...لطفا هر چه زود تر بريد خريد ...تو خونه هيچي پيدا نميشه...ضمنا" پول تو كشوي اتاق بابا هست )).سالومه كاغذ را گذاشت وبعد از آمدن برادرش باهم به خريد رفتند.

-------------------------------------------------------------------

امروز روزي بود كه سوفيا وسالومه بايد همراه بقيه به كنسرت مي رفتند.قرار بود پاني به همراه خواهر و برادرش،سياوش ومحسن به خانه ي آنها بيايند .چون محل برگزاري كنسرت به خانه ي آقاي نعيم نزديك تر بود. سوفيا و سالومه تصميم گرفتند كه به جاي برادرشان سهيل ، گيلوا دخترِ خاله ركسانا را با خود به كنسرت ببرند چون روز قبل سالومه ماجراي رفتن به كنسرت را براي سهيل تعريف كرده بود و او با رفتن مخالفت كرده بود وگفته بود كه حوصله ي رفتن به جاي شلوغ را ندارد .گيلوا همراه پدرش تا نزديك خانه ي آقاي نعيم آمد .سپس از ماشين پدر پياده شد واز او خداحافظي كرد،نزديك در ورودي آمد و زنگ در را به صدا در آورد.سالومه فوري به سوي در آمد ودر را بازكرد. گيلوا دختر نوجوان هفده ساله اي بود كه نه شبيه سوفيا وسالومه بود ونه شبيه پانيذا وپانته آ.قد متوسط وموهاي قهوه اي داشت كه زير آفتاب ظهرگاهي مي درخشيد.چشمانش هم به رنگ موهايش بود ومانند دخترهاي خاله اش چشماني آبي نداشت.سالومه با ديدنش به او سلام كرد واو را به داخل خانه آورد.سوفيا به سوي گيلوا آمد و گفت:سلام به به گيلوا جون چه طوري؟ -سلام عزيزم ممنون خوبم ...تو خوبي؟ -منم خوبم به موقع اومدي ميخواستيم ميز ناهار رو آماده كنيم بدو برو لباساتو عوض كن . - باشه ...الان ميام . گيلوا مشغول رفتن به اتاق بود تا لباسش را عوض كند كه سالومه گفت:راستي با كي اومدي؟ گيلوا وارد اتاق شد وگفت:با بابام ... - داداش و زن داداشت خوبن؟ -آره ،اتفاقا پريشب خونمون بودن ... اومده بودن يه خبر خوش بهمون بدن . سالومه با اشتياق پرسيد:به سلامتي چه خبري؟ -همين كه من دارم عمه ميشم . -سوفيا جيغ كشيد به طرف اتاقي كه گيلوا آنجا بود رفت و گفت:واي الهي فدات شم مباركه ...تازه متوجه شدن ؟ -ممنون ..آره سه ماهي هست ...اما خودشون بي خبر بودن. -خب خدا رو شكر لازم شد نيكي جونو ببينم . -آره حتما بياين خونمون ...شما سه تا بين منو دختراي خاله رزيتا فرق ميذارين يادتون باشه. -نه به خدا اين طور نيست ...شما خونتون دوره ..حالا ايشالله خونتون ميايم .- سوفيا از ديشب داشتم لحظه شماري ميكردم كه بيام اينجا دلم حسابي براتون تنگ شده بود. -اي جان ...قربونت برم ما هم همين طور ...واسه همين منو سالومه فكر كرديم به جاي سهيل تو بياي . -خيلي خوشحال شدم .سالومه كه ميز را به تنهايي چيده بود از دور با فرياد گفت:بياين ناهار حاضره. سوفيا وگيلوا به سرعت از اتاق خارج و به سوي ميز روانه شدند. برق شوق در چشمان گيلوا موج ميزد .سالومه بعد از آنها روي يكي از صندلي هاي دور ميز نشست .همگي مشغول خوردن غذا شدند.سالومه مدام ميان غذا از گيلوا از حال خاله ركسانا را مي پرسيد .سوفيا از اين موضوع كلافه به نظر ميرسيد وبا خشمي كه در نگاهش بود سالومه را از نظر گذراند ،اما سالومه توجهي نكرد وهمين طور به كارش ادامه داد تا اينكه سوفيا آشكارا به او گوشزد كرد كه ديگر دست بردارد و بگذارد تا گيلوا راحت غذايش را بخورد .آنها پس از خوردن ناهار با كمك يكديگر ميز را جمع كردند وظرف هارا شستند .هر سه از آشپزخانه بيرون آمدند وبه سوي كاناپه ي مقابل تلويزيون رفتند وبا هم به تماشا نشستند .ساعت ديواري سالن 3:45 دقيقه را نشان ميداد.آنان به ديدن يك سريال نشسته بودند كه يكباره صداي تلفن به گوش رسيد .سالومه كه به تلفن نزديك تر بود خيلي سريع تلفن را جواب داد .پشت خط تلفن صدای پانيذا می

آمد بعد از پاسخ سالومه گفت:سلام سالومه جان ...در چه حالي؟ -سلام ...هيچي الان داريم تلويزيون ميبينيم ...منمو سوفيا وگيلوا .-اِ..گيلوا رسيد؟ -آره يك ساعتي ميشه . -خب ..خوبه ما هم كم كم آماده ايم داريم ميايم اونجا . -خوش اومدين .-شما هم زود حاضر بشين ما معطل نشيم . -باشه ..چشم .- كاري نداري با من؟ .- نه عزيزم منتظرتونيم .-باشه اومديم خداحافظ. سالومه گوشي را گذاشت بلافاصله سوفيا پرسيد:كي بود؟ سالومه به طرف تلويزيون رفت وآن را خاموش كرد وگفت:بچه ها بدوييد الان وقت استراحت وفيلم ديدن نيست .پانيذا گفت دارن ميان ...خوب نيست ما آماده نباشيم .سوفيا و گيلوا از جا برخاستند به طبقه ي بالا رفتند . سالومه هم دنبال آنها به اتاق خودش رفت .گيلوا به اتاق سهيل رفت ولباسش را از ساك كاغذي بيرون آورد.پيراهن شيري رنگ كوتاهي بود كه خط هاي كج وگل هاي رنگي ريز زيبايي روي آن نقش بسته بود .او به سرعت لباس هايش را عوض كرد به اتاق سوفيا رفت . سوفيا با ديدن گيلوا ولباسش به ذوق آمد ونتوانست جلوي خود را بگيرد به همين جهت گفت:گيلوا چه لباس نازي! ...تازه خريدي ؟ -واقعا؟ -آره - نه تازه نخريدم ....پارسال با دوستم آنيلا از يه فروشگاه خيلي بزرگ خريديم..خيلي جاي باحاليه سوفيا ...من كه گيج مونده بودم ..اينم سليقه ي آنيلاست. -باريكلا...يه روز اين آنيلا خانومو خبر كن با هم بريم خريد ..سليقش خيلي خوبه. -باشه ...صد درصد اين كارو مي كنم. -ميگم گيلوا اين لباسه خوبه ؟ سوفيا يك پيراهن ياقوتي رنگ را بالا گرفته بود كه برش يقه ي لباس به آن جذابيتي بي اندازه ميداد .گيلوا پس از نظر گذراندن لباس ، به سوفيا رو كرد وگفت:آره خيلي خوشگل وبا كلاسه ...البته به نظرمه من بپوشيش بهتر ميشه نظر داد....تو بپوش تا من ببينم سالي چه كار ميكنه! گيلوا از اتاق خارج شد ودر را بست و وارد اتاق سالومه شد. سالومه لباسش را پوشيده بود .اوهم يك پيراهن پوشيده بود پيراهني مشكي كه روي كمر آن تورپهن نقره اي رنگي بسته شده بود .او بي قرارانه داخل صندوق كوچك روي ميز دنبال يك گردنبند ودستبندي بود كه شايسته ي اين لباس باشد.گيلوا محو تماشاي سالومه شده بود كه سالومه متوجه حضور او در داخل اتاقش شد .گيلوا كنار او ايستاد وگفت:چيزي گم كردي سالي؟ -نه ...اين گردنبندا به هم گره خوردن مي توني اين يكي رو از بقيه جدا كني؟ -آره چرا كه نه بده ببينم. -ممنون ...راستي اين لباسه تابلو نيست؟ -نه بابا چرا تابلو باشه خيلي هم عاليه ... .ساعت روي ميز اتاق سالومه ساعت 4:50 را نشان ميداد ،آنها بدون اينكه متوجه زمان باشن حاضر شده بودند .سوفيا به تنهايي در اتاقش مشغول مدل دادن به موهايش بود .با يك دست به سشوار بود و دست ديگرش داشت با موهايش كلنجار ميرفت . در اتاق كناري ، سالومه با كمك گيلوا گردنبدش را در گردنش بست و به سراغ سشوار كشيدن موهاي گيلوا رفت. صداي دو سشوار با هم در آميخته بود و پاني و بقيه 10 دقيقه پشت در، درحال زنگ زدن بودند وسه نفر نفهميده بودند .بالاخره پس از خاموش شدن دو سشوار صداي مهيب به دركوبيدن و زنگ به گوششان رسيد و سوفيا به سرعت پله ها را دوتا يكي كرد ودررا به روي آنان كه ديگر به درمانده ها شباهت داشتند گشود .پاني وپانيذا از بس آنان را صدا زده بودند صدايشان دورگه شده بود .سوفيا با شنيدن آن حرف ها وديدن چهره ي خسته ي آن 5نفر از روي آنها شرمنده شد.سالومه وگيلوا هر دو پايين آمدند وبه پانيذا،سياوش، پاني پارسا ومحسن سلام كردند. پانيذا با ديدن آن دو تمام غرلند هايي كه به سوفيا كرده بود را نثار آنها كرد وگفت:ماشالله سه تا دختر گنده يه كدوم گوشاشون نميشنوه شما ها به سن مادربزرگ من برسيد كه ديگه بايد روبه قبله بشيد .محسن خجالت كشيد خطاب به پانيذا گفت:پانيذا خانوم ...بنده خداها متوجه نشدن خب ...حالا اشكالي نداره . گيلوا رو به محسن كرد وبه قصد توجيه كارشان گفت:من فكر ميكنم هر كسي جاي ما سه تا بود با وجود دوتا سشوار روشن و قوي صداي زنگ درو نميشنيد.- محسن سرتكان داد وگفت:حق با شماست ..حق با شماست.سياوش نگاهش را از محسن به ساعت مچي اش انداخت .ساعت راس 5 بود .او از جاي بلند شد و مانند پدر هاي خانواده گفت: اهل وعيال ..جمع كنين بريم ديگه وگرنه دمه درم رامون نميدنا! .سوفيا با يك ظرف بزرگ ميوه داخل پذيرايي آمد وبه سياوش گفت: اي بابا سياوش خان اين قدر عجله نكن حالا تازه ميوه آوردم براتون .- بابا ديرمون ميشه ساعت 7 دراي ورودي رو باز ميكنن بايد پشت در بشينيم چايي دارچين بخوريما! پانيذا ابرو هايش را به هم گره داد وگفت:نه ...اين طورام نيست ..حالا ميوه ميخوريم بعد مي ريم .پارسا وپاني از ميان جمع بلند شدند به كمك سالومه رفتند گويا داخل آشپزخانه ظرفي را شكسته بود.پانيذا وسياوش نفري يك ميوه از كنار بقيه ميوه ها برداشتند وشروع به پوست كندن ميوه كردند.محسن ميوه اي برنداشت و به سراغ آينه اي كه نزديك در خروجي بود رفت و خودش را در آن ديد مي خواست مطمئن شود كه ظاهرش آراسته و مرتب هست يا خير؟ . سوفيا از روي مبل بلند شد وپيش خواهرش ودونفر ديگر رفت .هر سه موفق به جمع كردن خرده هاي شيشه شده بودند .گيلوا از اتاق بيرون آمد وكيف خودش و سالومه وسوفيا را هم در دست گرفته بود وبه همراه آورده بود.سياوش از دور خطاب به سوفيا وبقيه افراد داخل آشپزخانه با فرياد گفت: من رفتم ..مثله اينكه شما خيال اومدن ندارين؟ پانيذا بلند وشد بازوي سياوش را گرفت مانع او شد وبا عصبانيت گفت: بسه ديگه سيا ..كشتيشون .سياوش پوزخندي زد وگفت: فعلا كه اونا دارم منو دق مرگ ميكنن...با اين فس فسشون. سوفيا به همراه پاني ،پارسا وسالومه از آشپزخانه خارج شدند .گيلوا با عجله به سوي سالومه وسوفيا رفت وكيفشان را بهشان داد .وهمگي پس خاموش كردن چراغ هاي اضافي خانه راهي محل مورد نظر شدند.آنها به سلامتي از خانه خارج شدند. وقتي خواستند سوار ماشين شوند سياوش گفت: چيه ؟چرا چپ چپ نيگا ميكنين نكنه توقع دارين 8 نفر آدم تو اين ماشين بشينيم ؟سوفيا كه تازه متوجه قضيه شده بود با دست به پيشانيش زد وگفت: اوه معذرت ميخوام اصلا حواسم نبود ...شما سوارشين.... منو گيلوا وسالومه با ماشين من ميايم. -باشه منو گم نكنيدا پشت سره من حركت كنين من سعي ميكنم آروم حركت كنم كه شما گمم نكنيد .سوفيا فوري ماشينش را از پاركينگ منزل بيرون آورد وماشن را متوقف كرد تا سالومه و گيلوا هم سوار شوند .هوا كم كم رو به تاريكي مي رفت.خورشيد نارنجي در پايين آسمان پنهان شده بود ونور آتشيني روي كوه هاي اطراف مي انداخت .خيابان ها آنچنان شلوغ نبود و راه بندان چنداني ديده نمي شد .

سوفيا كه ماشين خودش را ميراند به دنبال ماشين سياوش مي رفت . سياوش پشت چراغ قرمزي ماند وماشين سوفيا نيز كنار آنها ايستاد .سياوش ضبط ماشينش را روشن كرده بود وپانيذا ،پاني وپارسا هم همراه با آهنگ در حال پخش ميخواندند. سياوش هم در راه فرمان ماشين را رها ميكرد ودر حال رانندگي رقصي هم چاشني آن ميكرد.كه يكدفعه پانيذا ضبط را خاموش كرد وگفت:اين حركتا چيه؟ مي خواي 5 نفرو به كشتن بدي .سياوش جدي شد وابرو در هم كشيد وگفت:باشه ...حالا روشنش كن عقبيا حال كنن ...قول ميدم خودمو كنترل كنم .ماشين سوفيا كه گهگاهي از كنار آنها رد ميشد گيلوا وسالومه حواسشان به آن 5نفر بود واز سوفيا مي خواستند كه او هم مانند سياوش برايشان ضبط را روشن كند تا مسير را با سرور پيش گيرند ،نه خشك و بي روح .بالا خره سوفيا ضبط ماشينش را روشن كرد .اما سالومه وگيلوا از درخواست خود پشيما ن شدند.زيرا موسيقي كلاسيك بي كلامي در حال پخش شدن بود وسالومه با اعتراض گفت:اه ..سوفيا ..اين اراجيفا چيه گوش ميدي تو؟. سوفيا تعجب كرد وگفت:وا! حالا خوبه خودت اين سي دي رو دوهفته پيش از فروشگاه توي لندن خريديا. -اِ...راست ميگي ..اما من دلم از اون آهنگاي باحال كه سياوش گذاشته ميخواد .-تو كه آهنگ فارسي گوش نميدي آخه . - حالا من ميگم برگشتني من ميرم جامو با محسن عوض ميكنم.. انگاري خوشش نمياد از اين آهنگا ...چون با پارسا وپاني همراهي نميكرد!- من كه نميدونم از دست تو چه خاكي به سرم بريزم!؟ ... گيلوا به سالومه ونگاه حسرت آميزش به حال وهواي داخل ماشين سياوش خنديد وفقط به فضاي بيرون نگريست .سوفيا در حال رانندگي بود كه زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد .سالومه گوشي را از كيف سوفيا بيرون آورد وخودش جواب داد :الو -سوفيا نزديكيم هرجا من پيچيدم بيا...بايد ماشينارو زود ببريم تو پاركينگ البته اگر جا داشته باشه .-من سالومه ام باشه الان بهش ميگم .. صداي سياوش قطع شد و بعد بوق اشغال شروع به زدن كرد. سالومه گوشي را قطع كرد وبه سوفيا گفت:سياوش بود...ميگه پشت سرش بريم يه پاركينگه ماشينو بذاريم .سوفيا همان طور كه جلويش را ميديد و ميپچيد گفت: پاركينگ ماله سالنه؟ -چه ميدونم ..احتمالا". ديگر كسي حرفي نزد .سوفيا وسياوش موفق شدند هردو، ماشين هايشان را در پاركينگ بزرگ 4 طبقه پارك كنند. سپس همگي از ماشين ها پياده شدند وبه سمت سالن رهسپار شدند.ساعت 6:48 بود ومردمي كه قصد رفتن به كنسرت را داشتند بي صبرانه در انتظار باز شدن درب هاي سالن بودند .آنها به طرف در هاي ورودي سالن رسيدند .سياوش كه جلوتر از سايرين بود به چند مرد قوي هيكل سياهپوست كه مسئول تحويل گرفتن وملاحظه ي بليط ها بودند، بليط ها را نشان داد .سپس مردي كه بليط را مي ديد به انها چند كارت وپوستر رايگان داد كه در آن تصاوير خوانندگان برگزار كننده ي برنامه ي آن شب به چشم مي خورد.سياوش وبقيه، كارت ها وپوسترها را گرفتند .سوفيا وسالومه با ديدن عكس هومن وبرادرش رنگ به رخسار نداشتند .سوفيا محكم روي پيشانيش كوبيد وبه سالومه نگاه معنا داري كرد .پانيذا وپاني كه اين حركت آنها را مشاهده كردند به سرعت به سويشان آمدند گيلوا با نگراني پرسيد :چتونه شما ؟ پاني گفت:حالت بده سالومه؟ .. سالومه به حرف آنها اعتنايي نكرد وگفت:سوفيا تو ميدونستي اينا خوانندن؟.سوفيا به دوماه پيش برگشت جشن كريسمس درسالن دانشگاه .يك لحظه ياد گفتگوي جسيكا وفلورا افتاد وسخنان آنها در گوشش پيچيد((راستش رو بگو چي ميگفت اين قدر محوش بودي؟ -جسيكا دست بردار اون داشت ميگفت كه يه خوانندست!)) سپس دوباره با صداي بلند گفت:واي آره ..اه من چقدر خنگم ...توي جشنه كريسمس فلورا كه همراه جعفري بود گفت كه اون گفته يه خوانندست.سالومه با غضب گفت:پس چرا به من نگفته بودي؟ - نميدونم يه جورايي فراموش كردم . پاني ،پانيذا ،گيلوا به مكالمه ي آن دو گوش ميدادند كه يكباره پاني گفت:شما دارين چي ميگين ؟..درمورد كي دارين صحبت ميكنين؟ -سوفيا گفت: جعفري ديگه ..هومن ..همون همكلاسيم ...برات قبلا گفتم پاني . پانته آ كه چشمانش از حدقه بيرون زده بود گفت:چي؟ جعفري؟! ..منظورت از جعفري هومن بود!؟ -آره . -خداي من ..اون كه عاليه ...همه ازش تعريف ميكنن ..من يه بار ديگه با پانيذا ومامان وبابا وپارسا ديدمش ...تو كنسرتشون رفتيم ...مگه نه پانيذا؟ -آره راست ميگه...با برادرش ميخونه كامران ...هر دوتاشون آدماي خوبين .پاني بلافاصله حرف خواهرش را تاييد كرد وگفت: آره ..من نمي دونم چرا تو ازش اين طوري مي گفتي؟ پارسا ،سياوش ومحسن كه كمي آن طرف تر ايستاده بودند،خيلي از يكجا ايستادن خسته وكلافه شده بودند .سياوش با خشم به دخترها نزديك شد وگفت:ميشه بپرسم اينجا چي پخش مي كنن؟ نذري؟ آش رشته يا ساندويچ؟-پانيذا با حالت خاصي صورتش را در هم كشيد وبا صداي كشداري گفت:واي ..سياوش نگو دهنم آب افتاد... آش ميـــخوام . سياوش پوزخندي زد گفت:زِكي ...خوبه شما ويار نداري وگرنه پدر منو درآورده بودي . بقيه دخترها زدند زير خنده پانيذا با كيفش به طرف سياوش حمله كرد واو را كتك زد .محسن وپارسا دورتر ايستاده بودند و از ماجرا آگاه نبودند.محسن رو به پارسا كرد وگفت:غلط نكنم باز حرص اين پانيذا خانومو درآورده .پارسا كه كتك خورد سياوش را تماشا ميكرد گفت:آره موافقم ..صد درصد دسته گل به آب داده.دخترها به همراه سياوش به سوي محسن وپارسا آمدند وهمه با هم پشت سر بقيه ي جمعيت منتظر ماندند تا درهاي سالن باز شود .ده دقيقه بعد از ايستادن آنها ،درها ي بزرگ توسط چند مامورآن سالن باز شد ومردم شروع كردند به جيغ وهل دادن سوفيا كه عصبي شده بود به زبان فارسي خطاب به بقيه گفت:چه خبرتونه بابا له شدم ....انگاري بمب انداختن .پارسا با لحني طعنه دار گفت: همه فهميدن چي ميگي سوفيا الان ميرن كنار ..سالومه به كمر پارسا زد وگفت:هي بهتره هيچي نگي سوفيا فعلا حالش خوش نيست .پارسا گفت:چرا؟ مريضه؟ -نه بابا...غافل گيرشده ..تو كفه .. -چه طور مگه؟ -حالا بعدا بهت ميگم بذار از اين جا خلاص بشيم .بالاخره 8نفر با هر چه قدرت در توان داشتند از ميان جمعيت پر انرژي ،پر شور واشياق رد شدند وسر جايشان نشستند .سياوش پول بيشتري داده بود وآنها در رديف سوم نشسته بودند. سالومه وگيلوا با خوشحالي از او تشكر كردند واو در پاسخ گفت: خواهش مينكنم ..راستش رو. بخواين من تجربم زياده اون عقب زياد خوش نمي گذره ....فقط اونجا ميشه خوابيد ...اما تمام عشقش به اينه كه اين جلو هم خواننده رو واضح ميبيني هم مردم باكلاس اينجاها ميشينن ..پولدارا.پانيذا به سياوش نگاهي كرد وگفت:خبه ...خبه ..حالا نميخواد بگي كه وضعت خوبه ..بيشتر رستورانايي كه ميريم منه بد بخت دست به جيب ميشم . سوفيا وپاني و4 نفر كناري خنديدند يك دفعه يك نفر روي صحنه آمد تا از برنامه ي آن شب براي مردم حاضر در سالن توضيح دهد و در واقع مجری برنامه بود .ديگر هيچكسي حرف نزد وهمه توجهشان به سوي صحنه جلب شده بود .نورهاي رنگي و پريشان سالن، صداي بي نهايت بلند ،بلندگوها موقع پخش شدن آهنگ ها وهمچنين صداي خواننده ها و هياهوي جمعيت حاضر در سالن در هم آميخته شده بود. مردم با جيغ وسوت وهمين طور خواندن شعرها همگام با خواننده او را در اجراي برنامه ياري مي كردند خواننده ها يكي پس از ديگري وارد صحنه مي شدند .هر خواننده گروه موسيقي مخصوص خودش را داشت وبا تغيير خواننده ،نوازدگان هم تغيير ميكردند هر كدام از خوانندگان بعد از خواندن 4 يا 5 آهنگ از كارهاي جديد وقديمي خود صحنه را ترك مي كردند . سالومه كه كنار خواهر نشسته بود با مشاهده چهره ي متوحش او گفت:سوفيا حالت خوبه؟ چرا ماتت برده ؟ سوفيا كمي مكث كرد وگفت:آره خوبم...نگاه كن سالومه اون دختر رو ببين! سوفيا با انگشتش به دختر نوجواني در رديف جلونشسته اشاره كرد .سالومه گفت: خب ...ديدم که چی؟ .-از اول كنسرت منتظر جعفري وبرادرشه نگاه كن عكس اونا رو گرفته تو دستش ...الان كه مجري اسم اونا برد داره گريه مي كنه. - شايد از دختراي الافه سوفيا...ازینا که واسه همه قش مي كنن. - الاف چیه؟!...نمي دونم ..واقعا براش نگران شدم . بعد از تمام شدن جمله ي سوفيا گروه رقصنده ي 6 نفره اي به روي صحنه پا گذاشتند و با حركاتي موزون شروع به رقصيدن كردند.قلب های ناآرام چون گلوله ای لرزان در سینه ها به شدت در حال تپش وحرکت بود .ناگهان تمام چراغ هایی که روشن بود ،خاموش وهمه جا تاریک شد .صدای ضبط شده ای نام هومن وبرادرش را اعلام کرد .پس از اعلام شدن این دو اسم سالن تا حد انفجاردچار آلودگی صوتی شده بود.صدای تشویق ,سوت و جیغ حاضران در سالن در هم آمیخته بود .تمام حواس مردم به سوی مقابلشان بود .یک انفجار روی سکوی اجرا صورت گرفت. شراره های آتش در هوا پریشان بود .دو سایه ی قد بلند از پشت سالن به به جلو در حرکت بودند .همگی مردم منتظر دیدن آن دو نفر بودند.سوفیا وخواهرش هر دو با تعجب به سایرین می نگریستند .سالومه تا آن زمان معنی هیچ یک ازآهنگ ها را درک نکرده بود و فقط از شنیدن حسی خود کمک گرفته بود.چند لحظه بیشتر نگذشته بود که چهره ی کامران وهومن نمایان شد همان لحظه بود که تمام سالن غرق در سرور و شادی شد .دوستداران فریاد شوق سر داده بودند .خیلی از آنها منتظر آن لحظه بودند که آن دو پا در صحنه می گذارند و روی خود را آشکار می کنند .گروهی از حاضران ازجایشان برخاستند وبه سوی جلو حرکت کردند و با آهنگ آنان می رقصیدند وتجلی نشاط خود را به آن دوبرادر ابراز میکردند .گروهی دیگر تا وقتی آن دو برادر دست دراز میکردند مشتاقانه گوشه ای دست آنان را می فشردند و خوشحالیشان را بروز میدادند .دخترکی که در ردیف جلوی سوفیا نشسته بود در آغوش مادرش جای گرفته بود و صدای گریه اش به گوش سوفیا می رسید. سوفیا به ساعتی که روی مچ دستش بسته بود نگاهی انداخت ساعت 12:53 نیمه شب بود .کامران وهومن هنوز با شور وحرارت مشغول خواندن بودند وبعد از خواندن آخرین آهنگ از مردم خداحافظی کردند و به به سالن پشت صحنه رفتند .بعد از رفتن آن دو نفر دیگر صدای همهمه کاهش یافته بود .بسیاری از حاضران با تلاش فراوان توانستند به خارج از سالن راه پیدا کنند .و منتظر ماندند تا برای گرفتن عکس وامضا پیش خوانندگان محبوب مورد نظرشان بروند.سیاوش اصرار داشت که بروند وبا آنان عکس بگیرند .اما همه خسته بودند.بالاخره هر طور که بود بعد از کلی اتلاف زمان، آنها خود را به کامران وهومن رساندند.ازدحام جمعیت برای گرفتن امضا دور کامران جمع شده بودند .هومن نیز مشغول عکس گرفتن با کسانی بود که کنارش می آمدند.سوفیا نگاهش به همان دختر،که در سالن دیده بود افتاد .صدای التماس های او به مادرو پدرش روان سوفیا را پریشان ساخت.سوفیا دلش میخواست هر طور که شده اورا به خواسته اش برساند.پارسا وسالومه نزد سوفیا آمدند .سالومه میخواست مطلبی را با خواهر خود درمیان بگذارد،اما سوفیا به او امان نداد وبا اضطراب گفت:سالومه طفلی این دختره می خواست بیاد اینجا اما مادر وپدرش بهش گفتن باید بریم خونه دیره! سالومه سرش را به علامت تاسف تکان داد وگفت:ای بابا ...بیخیال سوفیا ما هر جا میریم باید غصه بخوریم؟ پارسا به قیافه ی نگران سوفیا نگاهی انداخت وگفت: حالا چی شد؟! رفت؟ -نه فکر نمی کنم زیاد دور شده باشن.- من الان میرم میارمش خوبه؟ - دستت درد نکنه پارسا .سالومه به پارسا اخمی کرد اما پارسا اعتنایی نکرد و کار خود را انجام داد .سوفیا سرش را برگرداند وسالومه را دید که بی قرارانه حرفی در دل دارد . سالومه گفت:سوفیا به کامران اینا بگم؟ - چیو؟ -آهان...ببین سوفیا من خیلی از گروه رقصشون خوشم اومد برم بگم.. -که چی؟میخوای عضوش بشی؟ -خب آره مگه چمه؟ - اونام گفتن باشه! - میگم هم فاله هم تماشا .-چی بگم والله؟..هر طور راحتی . اطراف هومن کمی خالی شد. ناگهان چشمش به سوفیا و سالومه افتاد وبه طرفشان آمد سالومه که متوجه آمدن او نشده بود به سوی کامران شتافت .هومن به سمت سوفیا نزدیک شد وبا چهره ای متعجب گفت:سلام ! شما؟ اینجا؟!باور نمی کنم ! -سلام ...بله ...بالاخره ما هم سعادت پیدا کردیم بیایم .هنر شما رو ببینیم ... -خیلی ممنون ...لطف داری ...من واقعا معذرت میخوام واسه همه ی اون اتفاقا که افتاد .- اوه تنها تو مقصر نبودی ... - شما با خواهرتون اومدین؟ -بله ..با خواهرم، دختر خاله هام ,پسرخالم ، نامزد دختر خالم وپسر عموی دختر خالم . -ماشالله...پس فامیلی اومدین؟! -بله ... بریم به من معرفیشون کن . سوفیا همراه هومن به سوی سالومه پانی ،پانیذا وسیاوش گیلوا ومحسن حرکت کردند .پارسا تازه به خانواده ی دختر رسیده بود .نفس نفس زنان به سوی آنان رفت وبریده بریده گفت:خوا..هش ...میکنم ...وایسید . دخترجوان ومادر وپدرش با حیرت هر چه تمام از حرکت باز ایستادند وبه سمت او برگشتند .پارسا گفت: اگر میخواین کامران وهومن رو ببینین من میتونم کاری کنم زود ببینشون... پس ازاتمام حرف پارسا لبخند شادی بر لبان دختر نقش بست وبا خوشحالی گفت:خیلی ممنونم ...عالیه. مادر او که حسابی خسته و درمانده شده بود گفت: وای ما که دیگه تاب وتحمل رفتن به اون فضای شلوغ رو نداریم .اگر خیلی مشتاقی با این آقا برو وخیلی زود بیا ....من وپدرت اینجا منتظر میشیم.پس از رفتن چند نفر که با کامران عکس انداختند ،سالومه به او نزدیک شد وگفت:سلام کامران خان منو که میشناسی ؟ کامران عینکش را از چشمش در آورد وگفت:اگه مغزم یاری بده و اشتباه نکنم فکر میکنم شما باید خواهر همکلاسی هومن باشید اسمتون هم سالومه خانومه...درست گفتم؟ -بله مرحبا برشما ...انگاری مغزتون خیلی یاری داد چون اسمم هم یادتونه ...راستش یه تقاضایی داشتم .. -بفرمایید ؟ - من واقعا خیلی از گروه رقصتون خوشم اومد همین طور از طرز رقصیدن وسبکش .-خیلی خوشحالم .-میخواستم بپرسم چه جوری میشه منم یکی از اعضای این گروه باشم؟ یا اصلا امکانش هست ؟ - سالومه جان من تصمیم گیرنده نیستم شما میتونی بری با الن که مسئول این کارای ماست اسم ونشانی و همه ی مشخصاتت رو بدی تا بعد بهت خبر بدن . -ممنون..حالا الن کی هست؟ کجاست؟ کامران با انگشت به الن که آن طرف سالن ایستاده بود وگرم صحبت با مردم بود را نشان داد وسالومه به طرف او حرکت کرد .سیاوش وپانیذا وبقیه به سوی کامران ،هومن وسوفیا رفتن تا سوفیا اقوام وهمراهان را به آن دو معرفی کند .در این فاصله پارسا با سرعت همراه با دختر به سمت آنها آمدند دختر با دیدن کامران وهومن رنگ از رخسار گلگونش پرید .گویا باورش نمیشد که توانسته در آن وضعیت که دیدن آن دو برادر به سختی ممکن بود ، آنجا باشد .کامران با دیدن او دریافت که او چه مشقتی را پشت سر گذاشته تا او وهومن را ببیند .دختر فقط خیره نگاه میکرد اشک در چشمانش حلقه زده بود .کامران وهومن هر دو با مهربانی به سویش رفتند .هومن موهای دختر را نوازش کرد وکامران با آرامش خاص خود گفت:سلام عزیزم ...اسمت چیه؟ زبان او در دهانش قفل شده بود هر چه تلاش میکرد نامش را به کامران بگوید ،بیهوده بود وفایده ای نداشت .سوفیا خیلی زود برگه ای به دست کامران وهومن داد و با نگرانی گفت:اگه میشه اینو بگیرین براش امضا کنین . هومن برگه را از دست سوفیا گرفت وگفت: نه اینجوری نمیشه ...باید بگه اسمش چیه ما بشناسیمش .سوفیا دختر را در آغوش گرفت وآرام در گوشش گفت:عزیزم چرا هیچی نمیگی؟ من دیدم چه قدر دوست داشتی بیای از نزدیک ببینیشون ...حالا فرصت رو غنیمت بشمار و یه چیزی بگو ... دخترک آرام گرفت ودیگر گریه نکرد .به حرفهای سوفیا گوش میداد ،اما نگاهش را به کامران وهومن معطوف کرده بود .سوفیا آهسته دست سرد وبی حال دختر را گرفت ونزدیک کامران وهومن برد . هومن هنوز در انتظار بود تا او نامش را بگوید .دختر سرش را پایین انداخت وگفت:شکیبا. کامران دست زد وگفت:آهان آفرین حالا شد ..اسم به این قشنگی داری پس چرا ساکتی ؟ شکیبا تازه یخش آب شده بود سرش را بلند کرد و رو به کامران گفت: دست خودم نیست . من خیلی تلاش کردم تا پدر ومادرم راضی بشن بیان کنسرت اونا خیلی سرشون شلوغه به این زودیا فرصت رفتن به این جور جاها رو ندارن ....احساس میکنم دارم خواب میبینم! هومن برگه را امضا کرد لبخندی زد وگفت:خیلی خوشحال شدیم دیدیمت ...واقعا ممنونم ....تو خیلی مهربونی شکیبا. کامران هم کاغذ را برای او امضا کرد دست شکیبا را در دست گرفت و گفت: امیدوارم بازم بیای پیشمون عزیزم ...خیلی زحمت کشیدی اومدی ... شکیبا با خوشحالی دو برگه را گرفت و درون کیفش جای داد واما طولی نکشید که خوشحالیش تمام شد.با تشویش بسیار خطاب به هردو گفت:چه فایده شما این قدر طرفدار دارین که خیلی زود منو از یاد می برین! کامران وهومن هر دو متحیر شدند وبه یکدیگر نگریستند .هومن سعی کرد جمله ای بسازد وبگوید ولی کامران پیش دستی کرد وگفت:شکیبا جون آخرین بارت باشه این قدر منفی فکر میکنیا؟ تو از کجا میدونی من وهومن فراموشت میکنیم ؟ -میدونم دیگه...چون من شاید تا خیلی وقت دیگه نتونم بیام ببینمتون ..اون وقت اصلا یادتون نمیاد منو تاحالا دیدین یا نه . هومن پوزخندی زود گفت:وای شکیبا چرا این طوری فکر می کنی ..می خوای بگی من و کامران آلزایمر مضمن داریم؟ -نه اصلا ...اما ... کامران به شونه ی شکیبا ضربه زد وگفت: عزیزم اگه تا حالا هم این طوری فراموشت میکردیم با این جمله ی هشدار دهنده ای که گفتی هرگز تو رو از یاد نمی بریم...خیالت راحت. -شکبیا لبخند زد وگفت:خدا کنه ...اگه شما منو فراموش کنین ...من احساس می کنم همه زحمتام بی نتیجست ....در هر حال از هردوتون ممنونم ...از اینکه برام امضا گذاشتین ...با اینکه خسته بودین اصلا بدخلقی نکردین ..اینا همش ارزشه ..هیچ وقت این محبتاتون یادم نمیره ....به امید دیدار .شکیبا برای کامران وهومن دست تکان داد و خداحافظی کرد . آن طرف تر سوفیا وپارسا وسالومه مشغول گفتگو بودند که شکیبا نزد آنان رفت وگفت:خانوم نمی دونم اسمتون چیه اما شما خیلی کمکم کردین همین طور شما آقا واقعا ممنونم ببخشید خیلی بهتون زحمت دادم . سوفیا و پارسا لبخندی از روی رضایت زدند وسوفیا گفت:من سوفیام ...ایشونم پارسا پسرخالم هستن.راستی این شماره ی خونمونه ما کامران وهومن رو میشناسیم .فکر کنم بشه کاری برای دینشون برات کرد. شکیبا جیغ کوتاهی کشید وگفت:جدی میگی سوفیا جان؟ -آره عزیزم - ممنون...حتما باهات تماس می گیرم. شکیبا با آن دو خداحافظی کرد واز آنها دور شد و در میان جمعیت گم شد .سالومه ناراحت شد وگفت:سوفیا خل شدی ؟ چرا شماره دادی به غریبه؟ شاید خلاف کار باشه دختره ؟ سوفیا وپارسا از شنیدن جمله ی آخر سالومه به خنده افتادند و گفتند:این چه تعبیراییه سالومه؟.. اصلا به قیافه ی این بیچاره می خورد ؟ پارسا خندید وگفت:سوفیا این سالی رو ولش کنین میگه این دختره اومده بود به کامران وهومن مواد برسونه.سالومه اخم تلخی از روی عصبانیت به پارسا کرد وگفت:باشه ...من، تو یکی رو درست می کنم. سوفیا خندید وخطاب به هردو گفت: بچه ها اونجا رو ببینید همه منتظر ماان. هر سه از کامران و هومن که هنوز داشتند با طرفداران خود صحبت میکردند خداحافظی کردند به طرف سایرین رفتند .سیاوش وپانیذا که حسابی از این موضوع کلافه شده بودند با نزدیک شدن آن سه نفر .هوا را با حرص از بینی خارج کردند ومحسن تا آنها را دید گفت:به افتخارشون دست قشنگ رو اعمال کن !.گیلوا و پانته آ از حرف محسن خندیدند و پانیذا با دلخوری گفت:وای.. چه عجب یادتون اومد ما هم همراهتون بودیم ! سیاوش گفت: میدونین ساعت چنده؟ پارسا گوشی اش را که در جیب بود بیرون آورد وبه آن نگاه کرد ساعت روی صفحه 45:.. را نشان میداد . همگی از آن محل خارج شدند وبه سوی پارکینگ رفتند.سالومه طبق گفته اش در راه بازگشت سوار ماشین سیاوش شد ومحسن در ماشین سوفیا با او وگیلوا همراه شد .حالا دیگر این سیاوش وپانیذا بودند که حوصله ی روشن کردن ضبط را نداشتند.اما با اصرارهای مکرر سالومه بالاخره آهنگی در ماشین پخش شد وپانی وسالومه وپارسا یکصدا شروع به سروصدا و جیغ وفریاد کردند .بالاخره پس از چند دقیقه راه سیاوش دستش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد به به سوفیا علامت داد که به طرف خانه ی خاله رزیتا بروند .سوفیا هم پشت سر ماشین سیاوش همراه شد .سرانجام آنها ساعت 1:15 نیمه شب بخسته ودرمانده به خانه ی خاله رزیتا رسیدند وشب را در آنجا سپری کردند .

منتظر نظرات شما دوستان عزیزم  در مورد فصل نهم هستم


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!