تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تولد+ادامه داستان

فصل8=آشنايي عميق

دوماه از كار سوفيا در شركت وانسون مي گذشت.هنوز ترس در وجودش موج ميزد،ترس از فهميدن تصميمي كه بدون مشورت با خانواده به خصوص پدر وبرادرش گرفته بود.سهيل و پدرش كمي به وضعيّت ظاهري او رفت آمدهاي بي موردش مشكوك شده بودند و اين شك وشبهه ها سرانجامي جز دريافتن پاسخ پس از چندي نبود.خانواده ي عمو مهدي هم به همراه مادر بزرگ به خانه ي خاله رزيتا آمده بودند وبر خلاف انتظار پارسا هم مادربزرگ هم خانواده ي عمويش در آنجا به سر مي بردند . بعداز ظهر يكي از روزهاي اواخر ماه ژانويه كه هوا هنوز سوز و سرما را دارا بود سوفيا پس از اتمام كار به خانه آمد . جز سالومه كسي در خانه نبود .سوفيا از پله هاي خانه به سمت بالا حركت كرد به سوي در اتاق سالومه آمد سپس داخل شد و سالومه را در حالي كه روي تخت آشفته درخواب فرو رفته بود يافت به او نزديك شد واو را صدا زد سالومه با نگراني بيدار شد وبه اطراف خود نگاهي انداخت سپس با صداي زوزه مانندي گفت:كي اومدي؟ سوفيا روي تخت نشست و بعد از كمي مكث گفت:همين الان... چه خبر؟ -هيچ خبر...نه آهان نزديك ظهر پستچي اومد يه نامه داد و رفت منم بازش نكردم چون گفت واسه خانوم سوفيا نعيم منم گفتم شايد خوشت نياد من فضولي كنم -قربونت برم ممنونم از امانت داريت -خواهش مي كنم حالا بازش كن ببين چيه .سوفيا با بي ميلي و اكراه تمام گفت:باشه واسه بعد ميرم لباسامو عوض كنم .سالومه گفت:شايد توش بمب بود باز كن بعد برو لباستو دربيار. سوفيا پوزخندي زد وگفت:خب باشه.سوفيا با احتياط درب نامه را پاره كرد وكاغذ مقوايي رنگارنگي را از داخل پاكت بيرون كشيد مقوا به شكل هاي تو در تويي تا شده بود وباز كردن آن كاري دشوار بود .سوفيا هنوز در جست و جو در درون پاكت بود اما چيزي در آن نبود .سالومه مقواي رنگي تا شده را از خواهرش گرفت وتاي آن را باز كرد خطوط طلايي رنگ روي مقوا خودنمايي مي كرد .نوشته ها حاكي از آن بود كه برگه ي مقوايي دعوت نامه اي بيش نيست آن هم دعوت به عروسي كه قرار بود در لندن برگزار شود پشت مقوا عكس دختري با موي بور وچشماني عسلي وپسري بلند قامت با پوستي به سفيدي دختر وچشماني تيره داشت .سالومه در نگاه نخست دريافت كه آن عكس متعلق به فلورا وهمسر آينده اش است كه آن طرف نامه نامش ، اسكات معرفي شده بود .بعد از آن آدرس محل برگزاري جشن ودستور پوشيدن لباس مخصوصي كه يا بايد صورتي باشد يا مشكي تا دكور آن شب با هم جور شود ،ذكر شده بود. سالومه كه اين دستور را سال گذشته در جشن تولد يكي از دوستانش اجرا كرده بود برايش تعجبي نداشت.سوفيا آن روي پاكت را ديد روي آن نام و فاميل وآدرس خانه شان بود . سالومه به تاريخ جشن نيم نگاهي انداخت سپس سرش را بالا برد و گفت:نگا سوفيا دو هفته ديگست بايد خودمونو آماده كنيم -حالا كي خواست بره؟! -وا!!!....ما ديگه منو تو وسهيل وبابا .-تو گفتي واونا هم اومدن -اِ...يعني ميگي نميان؟! -من چه مي دونم فكر نميكنم بابا بذاره واسه يه عروسي پاشيم بريم يه قاره ي ديگه.-همچين ميگي قاره انگار مي خوايم بريم كره ماه ....گناه داره فلورا طفلكي بهمون احترام گذاشته كلّي هزينه پست پرداخت كرده .اون وقت تو اين قدر بي تفاوتي؟.-مگه فقط واسه من فرستاده ....شك ندارم واسه بيشتر بچه ها ي كلاس فرستاده.-خب اين نشونه ي شخصيت وخانوميشه...من بابا رو راضي مي كنم نگران نباش.سوفيا از روي تخت بلند شد به سالومه گفت:اول خودم باهاش صحبت مي كنم اگه مخالفت كرد اون وقت تو برو راضيش كن ...باشه؟ -باشه ...آخ سوفيا سهيل چي؟ -واي نه اصلا" حواسم به اون نبود اگه بخواد نق بزنه به جونمون عروسي مرضمون ميشه .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هومن با كامران همراه با كلي خستگي ناشي از كار به خانه آمدند كتي در خانه مشغول قرار دادن لباس هايش داخل كمد بود كه با شنيدن صداي بسته شدن در ورودي خانه فرياد زد:كيــه؟ كامران وهومن يكصدا با لحني كشدار گفتند :ماييم.كتي سراسيمه از اتاق بيرون جهيد ونزد آنها آمد وبا پاكتي در دستش گرفته بود به آنها نزديك شد.دستش را به طرف هومن دراز كرد. هومن ابروهايش در هم كشيد وپرسيد:اين چيه؟ كتي گفت: خب پاكته ديگه. -كور نيستم كتي جان منظورم اينه توش چيه؟ كتي نگاهش را از كامران به هومن برد ودر پاسخ گفت:راستش وقتي اومدم خونه زير در انداخته بودن برش داشتم روش اسم تو بود منم باز نكردم نگه داشتم تا بدم به خودت .هومن زمزمه وار تشكر كرد وروي مبل نشست كامران كنجكاوانه به دنبال هومن رفت تا از موضوع سر در بياورد.كتي هم روبه روي هومن نشست وهر سه به پاكت خيره شده بودند كه مادر داخل خانه شد وبه آنها سلام كرد .آنها هم يكي پس از ديگري به مادر سلام كردند خانم جعفري كيف و ساك بزرگ مقوايي را روي ميز رها كرد به سويشان آمد از ايشان پرسيد :اين نامه رو كي فرستاده ؟ همه نگاه ها به هومن روانه شد هومن سرش را به علامت نداستن تكان داد وپاكت را باز كرد درون پاكت ،فلورا همان دعوتنامه ي عروسي كه براي سوفيا فرستاده شده بود براي هومن هم فرستاده بود هر چهار نفر به عكس زل زده بود هومن مات مبهوت به صورت پسر جواني كه كنار فلورا ايستاده بود نگاه مي كرد.فلورا در عكس لبخند هميشگي اش را بر لب داشت. كامران وكتي خطاب به هومن گفتند:اينا كين؟ هومن با غمي كه در چشمانش مي جوشيد به آرامي گفت:يكي از همكلاسيام كه تو انگيليس زندگي مي كنه هممون رو دعوت كرده عروسي .كتي با صدايي توام با جيغ گفت:جونمي جون عروسي اونم اروپا چقدر عالي.كامران لبخندي زد به مادر و بقيه نگاه كرد. تنها كسي كه زياد خوشحال نشده بود، هومن بود . هيولاي درونش مي خواست عكس روي كارت دعوت را از هم بدرد . مادر متوجه رفتار هومن شد و روي شونه ي او ضربه زد .كامران با حالتي موزي مآبانه به هومن گفت:چيه هومن رنگت پريد معلومه خيلي.....مادر وسط حرف كامران پريد گفت: بچه ها تا من لباسامو عوض مي كنم ميز شام رو آماده كنيد .كامران دست هومن را كشيد و پاكت از دستش بر زمين افتاد كتي خم شد وپاكت را از زمين برداشت به دنبال مادر رفت و گفت: مامان بريم ؟ -كجا؟ -عروسي دوست داداش ديگه !

-چه ميدونم...من كه كلي كار دارم.-الان نيست كه دو هفته ديگست. -حالا ببينم چي ميشه.

كتي نااميدانه بازگشت . پيش كامران وهومن كه در حال آماده كردن ميز شام بودند رفت.كامران با صدايي رسا خطاب به مادر گفت:صبر نكنيم بابا هم بياد؟ مادر لحظاتي بعد داخل اتاق شد سپس گفت:پدرتون با من تماس گرفت گفت((امشب دير ميام)).كتي غذا را گرم كرد وتوي ظرف ريخت روي ميز گذاشت بعد هر چهار نفر روي صندلي هاي دور ميز نشستند وشروع به خوردن شام كردند.بعد از خوردن شام همگي كمك كردند و ميز را جمع كردند. دقايقي بعد صداي زنگ تلفن به گوش رسيد وكامران سوي تلفن رفت وگوشي را برداشت وچند لحظه بعد ، هومن را صدا زد .هومن سرش را تكان داد با نگاهش پرسيد :كيه؟ كامران زير لب نزديك گوش هومن گفت:كِوينه .هومن گوشي را از دست كامران گرفت وبه گوشش نزديك كرد.-الو -سلام هومن چه طوري؟ بي معرفت ... دلم كلي واست تنگ شده بود -سلام كوين جون... منم همين طور به خدا اين گرفتاريام نمي ذاره .-نه ديگه بگو ما باهم صنمي نداريم... ديگه خرمون از پل گذشت درسمون تموم شدو...-اوه نه كوين اصلا" صحبت اين حرفا نيست - بيخيال رفيق مي خواستم يه سوالي بپرسم ازت -بپرس -واسه تو هم از اين كارتاي دعوت اومده از طرف فلورا ؟ -آره آره همين يك ساعت پيش به دستم رسيد.-مي ري؟-كجا؟ - لندن ديگه -هنوز مشخص نيست بايد ببينم چي ميشه ...چطور مگه؟ -هيچي آخه ظهر جسيكا زنگ زد گفت حتما ميخواد به جشن بره ازم خواست تا منم همراهش برم منم ديدم واسم كارت اومده گفتم بد نيست بريم نه؟ -راستش نميدونم....اِ.. چه جوربگم....اِ -اوه! اگه نمي توني راحت حرف بزني من قطع مي كنم موقعيت مناسب بود زنگ بزن ..باشه؟ - نه نه ميتونم... مشكلي نيست .-خب بگو مي شنوم.0-بايد ببينم بقيه نظرشون چيه اگه اومدن باشه من بهت خبر ميدم -خيلي خوبه ممنونم ...پس منتظر تماست مي مونم سلام برسون -خواهش مي كنم باشه ... خيلي زود با خبرت مي كنم. كامران وكتي به چهره ي هومن زل زده بودند ،مادر در آشپزخانه هنوز خود را مشغول كار كرده بود لحظاتي بعد هنگامي كه هومن گوشي تلفن را سرجايش گذاشت مادر هم به جمعشان ملحق شد خانم جعفري اين بار با يك ظرف پر از ميوه به سراغ آنها آمد .هومن به سه نفر ديگر نزديك شد.مادر ظرف ميوه را روي ميز گذاشت وروي كاناپه با آرامش نشست سپس به هومن رو كرد وگفت:حال كوين خوب بود؟ هومن همراه خواهر وبرادرش يكي پس از ديگري روي كاناپه جا اختيار ميكردند ومي نشستند .هومن در پاسخ به پرسش مادر بعد از اندكي مكث گفت:آره به همه سلام رسوند گفت واسش كارت دعوت اومده قراره همراه جسيكا به لندن بره ،ميخواست ببينه مام ميريم يا نه؟ .مادر يك سيب سرخ بزرگ از ميان چند سيب وبقيه ميوه ها جدا كرد مشغول پوست كندن آن شد سپس سرش را بلند كرد وگفت:اگه تمايل دارين برين ميتونيد بريد.كامران وكتي بعد از شنيدن جمله ي مادر به هومن نگاه كردند هومن با آزرده دلي گفت:نه اگه شما و بابا نياين ما هم نمي ريم.مادرهمان طور كه به حرف هومن گوش مي كرد سيب را با چاقو به قطعات كوچكي تقسيم مي كرد بعد مكثي كرد وگفت:پسرم من تو آرايشگاه كلي كار دارم باباتم كه حال وحوصله ي اينو نداره با كلي هزينه پاشه بياد عروسي خانواده اي كه زياد نمي شناسش .شماها جوونيد دوست داريد بريد حال وهوايي عوض كنيد چند روز از كار دست بكشيد تازه كتي هم مياد اونم يكم از اين يكنواختي در مياد و... هومن ميان حرف مادر پريد وگفت :باشه پس ماهم نمي ريم .مادر ابرو هايش را در هم گره داد سپس با تند خويي گفت:هومن معني حرف من اين بود؟ چرا لجبازي مي كني ؟. كامران كه وضيعت را هر لحظه بدتر از قبل مي ديد گفت:مامان جون ما دوست داريم شما هم همراهمون باشين همه با هم بريم .كتي هم به طرفداري از كامران ملتمسانه به مادر گفت:حالا مگه چه اشكالي داره واسه يكبارم كه شده خونوادمون همگي با هم يه جا برن مامان به ندرت از اين اتفاقا مي افته. اما مرغ فقط وفقط يك پا داشت مادر مصرّانه بر حرف خود پافشاري ميكرد.دو روز بعد كتي با شوق وذوقي سرشار همراه دوستش آنجلا كه بسيار مشكل پسند بود تمام فروشگاه هاي لباس مخصوص جشن را وارسي كردند تا بالا خره كتي به ياري فروشنده و سليقه ي خودش ودوستش يك لباس صورتي پيدا كرد كه مطابق همان رنگي باشد كه روي دعوتنامه نوشته شده بود كامران و هومن هم شكر گزار خداوند تبارك بودند كه در دعوتنامه ذكر شده بود لباس به رنگ مشكي يا صورتي يا تركيبي از اين دو،از اين رو به خريد كت مشكي رفتند . دو هفته همچون سرعت حركت يك موشك از پي هم گذشت .يك روز بيشتر به برگزار شدن جشن عروسي فلورا نمانده بود .

صبح يك روز نيمه آفتابي كه خورشيد گرماي بي جانش را فرو مي فرستاد جسيكا به قصد آمدن به خانه ي سوفيا از خانه خارج شده بود و در حالي كه يك چمدان كوچك در دست داشت مقابل درب خانه ي سوفيا ايستاد و زنگ در را به صدا در آورد.سهيل با شنيدن صداي زنگ خيلي زود خود را به سمت در رسانيد . سپس در را گشود وپشت در جسيكاي شاد وبا نشاط را ديد . جسيكا به آرامي سلام كرد و سهيل نيز پاسخش را داد بعد از لحظاتي جسيكا گفت:ببخشيد ميتونم بيام تو؟ -البته بفرماييد.سوفيا از دور نعره زنان پرسيد:كيه سهيل ؟اما تا سهيل لب به سخن گشود جسيكا با صداي رسايش گفت:منم سوفيا جون جسيكام. سوفيا كه در اتاق به هم ريخته اش مشغول جمع آوري وسايل ولباس هايش بود .او با هر مشقتي هم كه شده بود توانسته بود پدرش را راضي كند كه لا اقل همراه با سالومه وسهيل به آن جشن برود اما پدر، خود بدليل مشغله ي فراواني كه داشت نمي توانست همراه فرزندانش برود از اين رو سوفيا وسالومه در تكاپوي آماده كردن خود بودند .

جلو آمد نزديك جسيكا شد مدتي بود او را از نزديك نديده بود از اتمام دانشگاهشان يكي دو ماهي گذشته بود .جسيكا با برق شادي در چشمانش به او زل ميزد. لحظاتي بعد از اين همه نگاه ،به سوفيا گفت: اومدم تا با هم ديگه بريم فرودگاه .سوفيا لبخندي زد وگفت:خوب كاري كردي عزيزم خوشحالم كه تو هم مياي .جسيكا با چشماني گرد شده گفت:مگه مي شد نيام !من از همه بيشتر با فلورا صميمي بودم بي انصافي دونستم كه نرم. سوفيا به جسيكا تعارف كرد تا روي مبل بنشيند در همين موقع سالومه با يك چمدان بسيار بزرگ وارد اتاق پذيرايي شد واز صورتش پيدا بود كه حسابي خسته شده است. با جسيكا سلام و احوال پرسي كرد وسپس جسيكا خطاب به هر سه ي آنها گفت كه بايد تا نيم ساعت ديگر آماده باشند و بعد گفت: كه كوين داخل فرودگاه منتظر آنهاست. سهيل با ابروهاي در هم كشيده از جسيكا پرسيد: كوين ديگه كيه؟ سوفيا به سرعت گفت: از دوستاي دانشگاست . سهيل ديگر حرفي نزد داخل اتاقش رفت تا آماده شود .بعد از او سالومه هم با نگراني از اينكه حرف برادرش جسيكا را ناراحت نكرده باشد وارد اتاقش شد .سوفيا به شانه ي جسيكا ضربه اي زد و از او خواست تا به اتاقش بيايد همان طور كه از پله ها بالا مي رفتند سوفيا گفت: مثل اينكه همچينم از كوين هم بدت نيومده ها! جسيكا كه انتظار هر حرفي جز اين را داشت صورتش مانند لبو سرخ و برافروخته شد. سوفيا از حرف خود پشيمان شد و سكوت كرد. جسيكا سرش را بلند كرد وگفت:راستي ... كوين ورداشته...به اشتون و نيكل و هومن خبر داده همه باهم بريم . سوفيا با عصبانيت بلند گفت:چي كار كرده؟ -خودمم ناراحت شدم دهن لقي كرده ولي حالا معلوم نيست كدوماشون بيان طفلي برادر نيكل مريض شده و نمي تونه بياد همش بايد مراقب اون باشه چه تو بيمارستان چه وقتي تو خونست -آخي... پس گرفتار شده اونم.-آره اشتون هم نميدونم بياد يا نه اما كوين مي گفت هومن قراره با برادرش وخواهرش بياد -اي خدا منو بكش از دست اين كوين ...جسيكا بهش مي گفتي به كسي حرفي نزنه .-كلي باهاش دعوا كردم ميدوني چي جوابمو داد ؟- نه چي؟جسيكا با احساس تاسف گفت:بهم گفت ((چه طور تو حق داري با دوستات بياي اما من حق ندارم به دوستم خبر بدم؟)) - حالا ديگه كار از كار گذشته ناراحت نباش جسيكا... ولي بعده ها بهش بگو اول باتو مشورت كنه بعد كلاغ بازي در بياره . -اوه سوفيا اين جوري نگو كوين قصد بدي نداشت كه حالا جعفري وبرادرش وخواهرش هم كه آدماي بدي نيستن ....اصلا ما به اونا چه كار داريم .

سوفيا كه در حال پوشيدن كاپشن بود پوزخندي زد وگفت: بيخيال .... پاشو بريم داره دير ميشه ها. جسيكا نگاهي به ساعتش انداخت و به دنبال سوفيا به راه افتاد سهيل خيلي ساكت روي مبل نشسته بود فكر مي كرد كه تلفن همراهش زنگ خورد .با شنيدن صداي زنگ به خود آ'د رشته ي افكارش از هم گسيخت .-الو -سلام پسرم خوبي؟-سلام بابا ممنون -كجايين ؟- هنوز خونه -خونه؟!! ...اي بابا من فكر كردم تو راهه فرودگاه باشين .-نه الان ديگه مي خوايم بريم -مواظب خودتون باشيد هواي خواهرات رو داشته باشيا به خدا سپردمتون -چشم خيالت راحت بابا ولي اي كاش خودت هم ميومديا .-قسمت نشد اشكال نداره خوش بگذره بهتون سلام برسون رسيدين به من اطلاع بدين ..خداحافظ -چشم...چشم خداحافظ. سوفيا به سوي سهيل آمد وگفت:بابا بود؟-آره سلام رسوند به همه .

-تو هم سلام مي رسوندي.-رسوندم حاضرين ؟-منو جسيكا آره اما سالومه هنوز تو اتاقشه

سهيل فرياد زد:سالومــه چه كار مي كني؟ زود باش ديگه .سپس سالومه با صداي خفه اي گفت:اومدم ...اومدم.-شما برين سوار بشين تا اين فس فسو هم بياد. سهيل به سمت چمدان ها رفت وآنرا از خانه خارج كرد به سمت پاركينگ حركت كرد.جسيكا وسوفيا هم به دنبال سهيل به راه افتادند و سوار ماشين شدند وقتي سهيل تمام چمدان ها و وسايل را درون صندوق عقب ماشين جاي داد ،سالومه خرامان خرامان به سويش آمد. سهيل نگاهي به سالومه كرد و سپس گفت:اگه كاري چيزي داري از قلم افتاده برو با خيال راحت انجام بده بعد بيا.سالومه كه متوجه گوشه و كنايه ي برادرش نشده بود فوري گفت:نه خيالت راحت حواسم بود هيچ كاري نمونده .سهيل كه عصباني تر از قبل شده بود گفت:خيلي خب...سوار شو بريم شب شد. بالاخره بعد از كلي معطّل شدن سرانجام به سمت فرودگاه ال اي اكْْس رهسپار شدند .در راه، فكر اينكه چه كساني در فرودگاه خواهند آمد سوفيا را به خود مشغول كرده بود .هوا آرام آرام رو به تاريكي مي رفت .خورشيد رنگ زرد اخرايي خود را به رنگ سرخ آتشين بخشيده بود وآسمان كه تا دقايقي پيش رنگش روشن تر بود تيره شده بود و رو به سياهي مي رفت. كمي بعد به محل مورد نظر رسيدند .سوفيا گذر زمان را متوجه نشده بود توقف ماشين به او فهماند كه به مقصد رسيده اند .همه ي آنها از ماشين پياده شدند و چمدان ها را از صندوق عقب ماشين بيرون آوردند و وارد سالن شلوغ فرودگاه شدند .داخل سالن از ازدحام جمعيت پر شده بود ويافتن دوستان بين افراد متعدد كاري دشوار به نظر مي رسيد. جسيكا تصميم گرفت تا با كوين تماس بگيرد واز او بپرسد كه كجا ايستاده است .سروصدا مانع شنيدن زنگ تلفن ميشد و در آخر پس از چندين بوق كوين متوجه شد كه تلفن همراهش زنگ مي خورد وبا ديدن شماره ي جسيكا خيلي سريع جواب داد. جسيكا با فرياد گفت:الو ....كوين شما كجايين؟ -سلام جسيكا رسيدين؟ -آره الان تو سالنيم اما نمي تونيم ببينيمتون .-شما بريد نزديك در ورودي سالن من و بقيه ميايم پيشتون.

-باشه .جسيكا بعد از قطع كردن گوشي با همان صداي نعره مانند به سوفيا ودونفر ديگر گفت كه بايد همگي برگردند به طرف درب ورودي سالن گر چه زياد هم دور نشده بودند اما با هر زحمتي بود خود را به آنجا رساندند. پس از چند دقيقه نه تنها كوين بلكه هومن ،كامران ،خواهرشان كتي ،تينا ،برادر ومادرش ، اشتون و خواهر كوچكش هم آمدند . سوفيا با ديدن آنها واقعا" شگفت زده شد زيرا تا به حال خانواده ي دوستانش را نديده بود آنها هم با ديدن سالومه وسهيل كمي جا خوردند همه با هم سلام واحوال پرسي كردند وكوين به جسيكا رو كرد و گفت:نگاه كن انگاري فقط ما بي كس و كاريم همه يكي رو با خودشون آوردن ...به مادرم گفتم بيا ولي گفت خودت تنها برو . جسيكا لبخندي زد و گفت:اشكالي نداره... قرار بود مادر منم بياد اما چون ناراحتي قلبي داره گفت نمي تونه سوار هواپيما بشه و براش مشكل پيش مياد. كتي در ميان جمعي كه تا به حال با آنان برخورد نكرده بود معذب به نظر مي رسيد. كامران اصرار داشت كه كتي با سوفيا ،سالومه ،جسيكا وتينا صميمي شود اما كتي يا رويش نمي شد ويا حوصله ي آشنايي با افراد تازه را نداشت. تينا كه متوجه اين موضوع شده بود پيش قدم شد و نزد او رفت و گفت:عزيزم دوست داري بياي پيش ما ؟ كتي كه سرخ شده بود سرش رو پايين انداخت وآهسته گفت: خوشحال ميشم .بعد تينا دستش را گرفت به سمت بقيه برد. كتي سعي ميكرد تا آنجا كه توان دارد با آنان رابطه اي دوستانه برقرار كند و اين طور هم شد و زيرا همه ي آنها خونگرم ومهربان بودند و كتي از احساس غربتي كه تا پيش از اين داشت پشيمان به نظر مي رسيد.باربارا مادر تينا كه زني ريز نقش و ضعيف اندامي بود از بودن در ميان دخترها لذت مي برد .سوفيا هم از اينكه فكر مي كرد شايد همراه شدن بقيه با او را ناراحت مي كند نادم بود چون لحظات خوشي را در كنار آنها داشت كه هيچ گاه تجربه نكرده بود .اكنون تصور اينكه فلورا در لباس عروسي چه ظاهري پيدا مي كند و جشن هاي اروپايي چه تفاوتي با عروسي هاي آمريكايي دارد و رسم و رسوم ها به چه نحو است؟ در ذهن تك تك شان خطور ميكرد. آنا خواهر كوچك اشتون با ظاهري شبيه به فلورا كه از قبل با تينا صميمي بود حالا رابطه ي خوبي را با سوفيا سالومه وجسيكا برقرار كرده بود و اصلا ناراحت وگوشه گير نبود و در مدت بسيار كوتاهي همگي صميمي شده بودند در هواپيما چندي ساعت به طول انجاميد تا به مقصد برسند.آنها بي صبرانه منتظر لحظه اي بودند كه فلورا با آن لباس مخصوص همراه همسرش در جشن حضور پيدا ميكند.

آنها وقتي رسيدند كه ديگر هوا كاملا تاريك شده و سقف آسمان از درخشش ستاره ها پر شده بود.

سوفيا وخواهر وبرادرش مقصدشان مشخص بود. اما بقيه در فكر جايي بودند تا شب را آن جا سپري كنند به همين دليل پس از كلي تعارف آنها از هم جدا شدند .

سه نفر(سوفيا ،سالومه وسهيل) همراه با يك ماشين مخصوص كه علامت فرودگاه روي آن بود راهي خانه عمه شدند.كامران ،هومن ،خواهرشان كتي ،تينا ، اشتون وچند نفر ديگر هم به وسيله ي دو ماشين ديگر راه هتل را پيش گرفتند. تجربه ي كامران وهومن از بقيه بيشتر بود زيرا به منظور برگزاري كنسرت هر سال حداقل دوبار به آن شهر مي آمدند به همين جهت مطلع بودند كدام هتل بهتر است و نقش رهنما را براي سايرين بازي مي كردند. بالاخره بيست دقيقه بعد به محل مورد نظر رسيدند و حالا پيدا كردن اتاق در اين موقع كاري دشوار بود . سپس با هر زحمتي كه بود يك اتاق براي خود وچند اتاق ديگر براي سايرين پيدا كردند. آن هم به بركت وجود كامران و هومن زيرا هتل دار قيافه ي آنها را شناخت. آنها توانستند آن شب در هتل بمانند.

سوفيا ،سالومه وسهيل هم به سختي توانستند نشاني را كه سال ها پيش رفته بودند را پيدا كنند.

ديدن عمه مهرو كه صورتش شكسته تر از عكس ها بود وهمچنين وجود بچه هاي او براي سوفيا وبقيه جذاب بود. پسرش و تنها دختر او همراهش به نزديك در ورودي آمدند تا چهره ي سوفيا ، سالومه و سهيل را از نزديك ببينند .مهرو با ديدن بچه هاي برادرش مرواريد اشك در چشمانش حلقه زد و چون شبنمي روي گونه هاي گلگونش سوي پايين در حركت بود چشمان سوفيا پر از شور وسرور بود . دختر مهرو كه ارغوان نام داشت گويا تصوير كوچك و جوان شده ي مهرو بود. با موهاي موج دار و بلند خرمايي روشن كه روي شانه اش افشانده بود. پانزده ،شانزده سال بيشتر سن نداشت وزماني كه بچه هاي دايي را ديده بود كه سه چهار ساله بود، با هيجان زيادي به سوي سالومه و سوفيا رفت و آنان را در آغوش گرفت .عمه كه از آن همه شوق ياراي سخن گفتن نداشت فقط با دستش آنان را به داخل خانه راهنمايي كرد و همگي پس از آن همه نزديك درب ايستادن بالاخره وارد شدند. آرمين پسر عمه ي سهيل به گرمي به سمتش رفت و به مهمان ها خوش آمد گفت. سوفيا نگاهي به سر تا سر خانه كرد ، سپس با راهنمايي هاي عمه مهرو همراه با سالومه چمدان هايشان را در يك اتاق كه عمه به آنها نشان داده بود گذاشتند و سپس بازگشت و به تعارف مهرو به طرف اتاق نشيمن حركت كردند .سهيل را ديدند كه در حال تماس گرفتن با پدر بود و مي خواست رسيدنشان را به پدر اطلاع دهد .مهرو كنار سالومه و سوفيا روي مبل بزرگ مجاور شومينه كه آتش داخل آن شعله ور بود ،نشست و گفت: نمي دونين چه قدر خوشحالم كه مي بينمتون ... ماشالله هر سه تا تون بزرگ شديد و دو تا خانوم و سهيل جونم آقايي شده واسه خودش ... كاش مازيارم ميومد! دلم خيلي براش تنگ شده . سوفيا همين طور كه به حرف هاي عمه گوش ميكرد گفت:بابا هم خيلي دلش مي خواست بياد ولي اين كارا بهش امون نميده حتي بعضي شبا از فرط خستگي تو شركت مي خوابه و خونه هم نمياد. -بميرم... بهش بگيد يه كم هم استراحت كنه وگرنه خودشو نابود ميكنه ها! سالومه به عمه رو رد و گفت:والله خدا اون بالاي سر شاهده ما هممون بهش گوشزد مي كنيم كمتر خودشو در گير كار كنه ولي عمه جون كو گوش شنوا؟ ارغوان هم كه تا حالا به صحبت هاي آنها توجه داشت اكنون لب به سخن گشود و گفت:آخي من تا حالا دايي مازيار رو از نزديك نديدم همش .. مهرو به ميان حرف ارغوان پريد وگفت: چرا مامان جون دايي رو ديدي! اما خيلي كوچيك بودي . آرمين پوزخندي زد و مادر و بقيه را از نظر گذراند سپس گفت: حالا بگين ببينم چي پيش اومد كه باعث شد شما خونه ما بياين؟ سهيل بي معطلي گفت: راستش رو بخواين دو هفته پيش يه كارت دعوت عروسي از طرف فلورا دوست سوفيا به دستمون رسيد گفتيم با يه تير دو نشون بزنيم . مهرو گفت:خوش اومدين عمه جون ما رو خوشحال كردين . سالومه پس از شنيدن جمله ي مهرو گفت: تنهايي نيومديم چند تا از دوستاي سوفيا هم اومدن اما اونا رفتن هتل . مهرو ابرو هايش را در هم كشيد وگفت: اِ... واسه چي گذاشتين برن هتل ؟ مي گفتيد بيان همين جا ! ارغوان و آرمين با تعجب به هم نگاه كردند و سپس سوفيا گفت:نه عمه جون قربونتون برم اونا يكي دو نفر كه نبودن ... سهيل خنديد وگفت: راست ميگه يه ايل مي شدن . سوفيا چشم غره اي به سهيل رفت و خنده از لب هاي سهيل محو شد و سكوت كرد .عمه مهرو با عجله سوي آشپزخانه رفت و به شامي كه پخته بود سري زد و بشقاب و ليوان هاي بلورين را از داخل كابينت روي ميز گذاشت گويا از قبل مي دانست كه آنها قرار است به آنجا بيايند . غذاي آن شب غذايي كاملا اروپايي بود كه سوفيا ،سالومه و سهيل براي اولين بار بود كه از آن مي خوردند. بعد از خوردن شام سوفيا و سالومه همراه عمه و ارغوان به اتاق رفتند و لباس هاي جشن فردا را به مهرو و دخترش نشان دادند . سالومه به ساعت مچي اش نگاه كرد ساعت 12 شب بود .آنها وقتي از فرودگاه آمده بودند احساس ميكردند هنوز بعد از ظهر است در حالي كه آنجا شب بود .نگاهش را از ساعت به سوي ارغوان و از ارغوان به عمه انداخت و گفت: عمه جون عمو چرا هنوز نيومده ؟ عمه آهي كشيد و گفت: سالي جان عموي شما بد تر از آقا داداش من شبا دير وقت مياد خونه . -آخي ...چه كار ميشه كرد عمه جون.-تحمل جز اين راهي نيست عزيز دلم.همان موقع ارغوان موضوع صحبت را تغييرداد و از سوفيا:سوفيا جون دوستت ايرانيه؟ -نه عزيزم ماله همين جاست خيلي دختر خوبيه توي دانشگاه باهاش آشنا شدم يه بار... سوفيا قريب نيم ساعت در مورد خصوصيات اخلاقي فلورا حرف زد سالومه كه بسيار بي رمق به نظر مي رسيد توجه عمه را جلب كرد و سبب شد تا ارغوان و مهرو از اتاق خارج شوند و سوفيا و او استراحت كنند .

سوفيا چراغ اتاق را خاموش كرد تنها نوري كه سو سو ميكرد چراغ خواب كنار تخت بود كه نور ملايمي را در هوا مي افشاند . ساعت از نيمه شب هم گذشته بود اما او خواب به چشمانش نفوذ نداشت و پلكهايش همچون سپري مقاوم با خواب در حال مبارزه بودند. مبارزه اي كه به شكست رو به رو شد وبالاخره پس از آن همه فكردرباره ي روز آتي او به خواب رفت. خوابي عميق كه هرگز تصورش را هم نمي كرد. فردا روز وقتي از خواب برخيزيد كه انوار طلايي خورشيد از ميان پرده ي نازك آويخته شده به داخل راه جسته بود وچشم را ميازرد . سالومه روي تخت كناري دراز كشيده بود به سقف اتاق زل زده بود . معلوم بود كه دارد به چيزي فكر ميكند اما به چه او هم نمي دانست. سوفيا چشمانش را گشود ودستش را دراز كرد تا ساعت كوچك كنار چراغ خواب را بردارد و بنگرد . وقتي به ساعت نگاه كرد ساعت 9:35 بود صدايي از بيرون به گوش نمي رسيد انگار هنوز اهل خانه در خواب به سر مي بردند.ساعت را سر جايش گذاشت و دوباره دستش را دراز كرد اين بار دست خواهرش را كه از لبه ي تخت آويزان شده بود ، در دست گرفت اين حالت سالومه را از افكار پراكنده و تخيلي كه در سر داشت بيرون كشيد و حواسش به سوفيا معطوف شد.سوفيا فقط به او نگاه كرد سالومه منظورش را دانست ولحظه اي بعد گفت: صبح بخير -صبح بخير... به چي فكر ميكردي سالومه؟ -به امشب ... به اين كه تو اول نمي خواستي بياي ... به اينكه ممكنه اين آخرين باري باشه ما و دوستاي تو همه با هم به يه عروسي مي ريم يا شايدم ...شايدم ممكنه بازم اين اتفاق بيفته.سوفيا روي تخت نشست وبه پنجره چشم دوخت وگفت:اوه... بيخيال سالومه تو تا كجاها رفتي...دلم شور مي زنه از ديشب تا حالا يه چيزي تو مغزم پيچيده كه باعث ترسم شده! -ترس؟!! ترس از چي؟ -خودمم نمي دونم ...

آنها در حال صحبت بودند كه يكباره صداي در به گوش رسيد عمه مهرو در را باز كرد وارد اتاق شد به سمت تخت سالومه آمد .سالومه و سوفيا هر دو روي تخت نشستند به مهرو صبح بخير گفتند عمه گفت: صبحتون بخير خانوماي عزيز ...خوب خوابيدين؟ سوفيا سرش را پايين انداخت وبه دروغ گفت:آره عمه جون .سالومه كه متوجه دروغ او شد رويش را به طرف ساعت برگرداند عقربه ها، ساعت 10:12 را نشان ميداد مهرو بلافاصله گفت: پاشين دست و روتونو بشورين صبحانه آماده كردم -دستتون درد نكنه عمه جون! صدا مي زدين ما هم كمك مي كرديم. اين جمله را سوفيا گفت و سالومه هم با تكان دادن سر حرف خواهر را تاييد كرد و هر دو پس از شستن دست و صورت داخل آشپزخانه شدند و دور ميز آشپزخانه نشستند روي ميز پر از خوراكي بود شير ، چاي ، آبميوه ،قهوه پنير عسل كيك نان تخم مرغ ،انواع مربا كه هنر دست مهرو بود وجود داشت .هر سه مشغول خوردن صبحانه بودند كه ارغوان با مويي ژوليده وچشماني پف آلود وارد شد و به همه سلام كرد مهرو اخمي سرشار از خشم به او نثار كرد و او متوجه شد كه بايد با ظاهر آراسته تري ظاهر مي شده و فوري آنجا را ترك كرد سوفيا كه از ياد دوستانش غافل مانده بود همان طور كه صبحانه مي خورد جرقه اي در ذهنش اين نكته را ياد آور شد كه خبري از حال و احوالشان بگيرد و اظهار تاسف كرد كه چرا ديشب با آنها تماس نگرفته وپي جوي احوالشان نبوده كه آيا توانسته اند جايي براي اقامت پيدا كنند يا خير؟ با پريشاني به سمت گوشي تلفن خانه ي عمه مهرو كه روي ميز چوبي كوچكي قرار داده شده بود رفت و به سرعت شماره ي جسيكا را گرفت .جسيكا با بي حوصلگي گوشي را برداشت گويا هنوز خواب بود وسوفيا اين را از صدايش ميتوانست بفهمد .صدايي كه در آن اعتراض و ناخشنودي به چشم مي خورد . سوفيا از او در مورد اتفاقات ديشب پرسيد و او نيز اشاره كرد كه هومن و برادرش باعث شدند كه آنها هتل خوبي را پيدا و شب را در آنجا سپري كنند

سپس به او گفت كه همراه سالومه و برادرش سهيل در ساعتي معين به آنها ملحق شده و همگي به جشن مي روند.سالومه جلو آمد به سوفيا نزديك شد و گفت:عصبي بود؟ -كي ؟ -جسيكا ديگه! -آره يه كم باور كن ديشب اصلا حواسم نبود بهش زنگ بزنم. -خب ما بعد از مدت ها عمه جون و بچه هاشو ديديم -آره درسته. سپس سالومه با فرياد خطاب به عمه مهرو گفت: عمه جون عمو بهرام ديشب خونه اومد؟ مهرو كه در آشپزخانه در حال چاي ريختن براي سهيل و آرمين وارغوان بودبا فريادپاسخ داد:آره عزيزم... اومد اما ساعت 2/5 بود ساعت 6هم رفت بهش گفتم ناهار جايي قرار نذاره زود بياد خونه شما رو ببينه .-چه خوب .سوفيا با در ماندگي به در وديوار نگاه كرد و سپس نگاهش را به خواهرش كه مقابلش ايستاده بود جلب شد سالومه پرسيد:چته تو چرا عينه مصيبتا شدي؟ - اضطراب دارم .-ديوونه هر كي ندونه فكر ميكنه اين ميخواد جاي فلورا عروس بشه . -اه سالومـــه حال و حوصله ي شوخي ندارم . ارغوان از دور به سوي آنها آمد وبا حالت خرسندي گفت:بچه ها مياين بريم بيرون .سوفيا با تعجب گفت:بيرون؟!...الان ؟ -خب آره مگه چيه بياين بريم برا خودمون خوش بگذرونيم واسه ناهارم ميايم خونه.-قبوله .-خب پس بدوييد آماده شين تا به سهيل و آرمينم بگم بيان. سوفيا وسالومه هر دو سوي اتاق رفتند و خود را براي بيرون رفتن حاضر كردند سوفيا نمي دانست كه چرا آنقدر بي حوصله شده هر طور بود براي رفتن به اتفاق برادرشان سهيل ، آرمين وارغوان از خانه خارج شدند آسمان صاف و درخشنده بود ديدن لكه هاي پٍٍَرگون ابر در وسط آسمان لذت خاصي داشت نسيم مليحي بر صورت هر يك مي خورد و باعث شادابي شان مي شد آرمين ترجيح داد ماشين را دست سهيل بدهد چون خودش كم سن و سال بود واز اينكه خود رانندگي را به عهده بگيرد كمي ترديد داشت . سهيل با كمال ميل پذيرفت و پشت فرمان نشست و همگي راهي شدند. يك ساعت گذشت شهر در نظر سوفيا ،سالومه وسهيل شهر بي روحي بود اما هوا پاك و آسمان آبي بود مردم همه در جنب وجوش بودند. هركس با توجه به مقصود خود در تلاش بود . سوفيا از بقيه در خواست كرد تا پيشنهاد ديدن دوستانش را قبول كنند.آنها هم پذيرفتند و به سوي هتل رهسپار شدند.آرمين و ارغوان با دانستن اسم هتل سهيل را راهنمايي كردند وخيلي سريع آنجا را پيدا كردند .هتل بزرگ و باشكوهي بود.سوفيا به محض رسيدن با جسيكا تماس گرفت. جسيكا هم پس مطلع شدن ازاين قضيه همراه تينا،خود را فوري به لابي هتل رساندند واز از اينكه ديدند سوفيا و بقيه براي ديدن آنها به آنجا آمدند بسيار خوشحال و خرسند شدند. آنها پس از دقايقي بحث و صحبت وقرار گذاشتن، از هم جدا شدند وبه خانه برگشتند. وقتي به خانه رسيدند با شوهر عمه ي خود مواجه شدند او بالاخره پس از آن همه غيبت خود را به خانه رسانده بود . بعداز ظهربود كه سوفيا و سالومه به اتاق رفتند تا خود را براي جشن آماده كنند اما سهيل همچنان گرم گفتگو با شوهر عمه اش بود و گويا خيال حاضر شدن نداشت سالومه به طرف جعبه ي لباس هايشان رفت ولباس خود وخواهرش را از جعبه ها بيرون كشيد و روي تخت انداخت ساعت 4:15 دقيقه بود . ارغوان كه حوصله اش سر آمده بود تصميم گرفت تا به سوفيا وسالومه بپيوندد . سالومه مشغول شانه كردن موهاي سوفيا بود نمي دانست چه مدل مويي براي خواهرش درست كند سوفيا كه هميشه سر ميز آرايشگر هاي مرد براي رفتن به سر صحنه مد فوري آماده مي شد، دست دست كردن سالومه او را كلافه كرده بود تا بالاخره ارغوان آمد و سوفيا را از دست سالومه نجات داد .او بلفور يك مدل فلبداهه اما در عين حال قابل تحمل روي موهاي سوفيا پياده كرد اما احساس مي كرد كارش بي رنگ و رخ است و جلوه اي ندارد كه سوفيا را خشنود كند به همين جهت از او چند دقيقه اي مهلت خواست تا در ميان وسايلش يك چيز به درد بخور براي سر او پيدا كند تا تجلي داشته باشد و مدل بي نهايت ساده را زيبا جلوه دهد . پس از لحطاتي جستجو بالاخره يك تاج بسيار ظريف با نگين هاي پر زرق و برق از كشوي ميزش پيدا كرد به داخل اتاقي رفت كه سوفيا در آنجا بود .سوفيا تمام حواسش جاي ديگر بود وفقط جسمش در اتاق روي صندلي مقابل آينه نشسته بود نمي دانست در آن جشن عروسي آيا به او وخواهروبرادر ودوستانش خوش ميگذرد يا خير؟ ته قلبش دلشوره ي بي موردي بود كه باعث مي شد آشوبي در درونش پديدار شود. چند دقيقه بعد كار آرايش موي او توسط دختر عمه اش به پايان رسيد اما او حتي يك بار هم در آينه به چهره ي خود نگاه نكرد تا اينكه با صداي به خوردن دست هاي سالومه به خود آمد اين كف زدن به جهت كار زيباي ارغوان بود آن تاج نگين اندود با لباس مشكي اما كمي نقره گون سوفيا تطابق داشت و اين كار سبب شده بود تا كم كاري ارغوان در درست كردن مو با مدل آنچناني به مدل مويي ساده وزيبا تبديل شود . سوفيا سرش را بالا گرفت و مستقيم به تصوير خود در آينه خيره شد .باورش نمي شد كه آن تاج باريك و ظريف آن قدر در زيباي موهايش تاثير گذاشته .سالومه هم با ديدن لبخند خواهرش بسيار خوشحال شد .آنها با همكاري يكديگر براي جشن آماده شدند تنها كسي كه هنوز حاضر نبود سهيل بود واين سبب حيرت مهرو شده بود زيرا اين تدبير را داشت كه هميشه پسرا و مردها از دختر و زن ها زود تر آماده مي شوند. بالاخره هنگامي كه عقربه ها ساعت 5:16 دقيقه ي عصر را نشان ميداد راهي محل مورد نظر شدند و پس از پيوستن به دوستان، به محل برگزاري جشن عروسي فلورا و اسكات رفتند . تعدادشان خيلي كم هم نبود .همه ي مهمان هاي اصلي جشن هنوز نرسيده بودند اما آن باغ بزرگ خلوت هم به نظر نمي رسيد ومهمان ها به تدريج وارد مي شدند .باغ زيبا و باصفايي بود و مشخص بود براي زيبايي باغ هزينه گزافي صرف شده است.صندلي ها پشت سر هم رديف شده بود وجايگاه عروس وداماد در روبه روي ميز وصندلي هاي صدفي رنگ تعبيه شده بود و شبيه آلاچيق بسيار زيبايي بود كه روي سقف آلاچيق مملو از گلبرگ هاي رنگي بود جسيكا و تينا و سوفيا ،سالومه ،كتي ومادر تينا و خواهر اشتون و بقيه با دهاني باز به منظره ي چشم نواز باغ نگريستند . بوي گلهاي باغ فضاي پيرامون را عطرآگين ساخته بود .آنها پس از پذيرايي كوچك اول با ليوان هاي بزرگ نوشيدني روي صندلي ها نشستند و منتظر ماندند تا فلورا وهمسرش سر برسند .آنها با يكديگر به صحبت پرداختند و به موسيقي ملايمي كه در حال پخش بود، گوش سپردند. پس از مدت اندكي انتظار، با پدر و مادر فلورا سلام واحوال پرسي كردند . والدين فلورا هم از آمدن دوستان فلورا به جشن بسيار خوشنود شدند .سپس وقتي همه گرم صحبت با بغل دستي خود بودند پدر فلورا در حالي كه دست او را گرفته بود از دور يعني از رديف هاي آخر صندلي به جلو در حال حركت بود همه با ديدن چهره معصومانه ي فلورا ولبخند هميشگيش مات ومبهوت ماندند. دل در دل هومن نبود هنگام ديدن فلورا حس عجيبي به سراغش آمد كه كامران نيز متوجه آن شد. بي اختيار اشك درچشمان همه مهمانان حاضر در مجلس حلقه زد . لرزش دست پدر فلورا حتي از دورنيز نمايان بود او با چهره اي شكسته و تكيده در كنار دختر جوان وخوش سيماي خود همچون موج بي تلاطمي به سمت ساحل مي آمد .اسكات جوان هم در جايگاه ايستاده بود و چشمان پر ز شور وشوقش را به آن دو انسان مضطرب دوخته بود. هر ثانيه كه درگذر بود پدر به همراه دخترش به جلو نزديك تر مي شدند وگام هايشان را به سوي اسكات به حركت در مي آوردند. پدر بي اختيار گريست وبالاخره دست دختر عزيزش را در دست پسر جواني كه مقابلش ايستاده بود گذاشت .اسكات و فلورا خيلي سريع برگشتند و روبه روي مرد عاقد ايستادند مرد جملات و قسم ها را پي در پي براي اسكات ميخواند اسكات هم پس از او آنها را براي فلوراي مهربان قرائت ميكرد سپس چند جمله اي هم فلورا گفت و اسكات حلقه ي درخشاني را در دستان فلورا جاي داد بعد از اين حركت جمعيت حاضر با فرياد ،جيغ ،سوت وتشويق آنها را ياري كردند . چند دختر نوجوان با لباس هاي يكسان پشت سر فلورا واسكات گلبرگ هاي رنگي مي ريختند وپس از اتمام مراسم رسمي، اسكات دست فلورا را در دستان خود گرفت و هردو به آنسوي باغ دويدند فلورا دسته گل رز سپيد در دستش را در آسمان رها كرد و هر دو با سرعت مي دويدند و از سايرين دور تر ميشدند و چشم ها به آنها گره خورده بود تا جايي كه به نقطه اي مبهم تبديل شدند و از نظر ها ناپديد شدند.حالا نوبت مهمان ها بود تا خودي نشان دهند. وارد سالن برزگ ونوراني شدند كه به طرز زيبايي خودنمايي ميكرد .بسياري از مهمان ها با خوشحالي در وسط سالن با موسيقي تندي شروع به رقص كردند و از شادي فراوان نمي دانستند كه چه كنند؟ دوستان فلورا هنوز در فكر صنحه ي قبل بودند و اشك مي ريختند . جسيكا باور نداشت كه دوست صميمي خود را در لباس سفيد عروسي مي بيند آن هم با اين پسر . او تصورش اين بود كه هر دختري ميتواند ارتباطش را با همراهش ادامه دهد مثل خودش وكوين.كتي به سوفيا وجسيكا چشم دوخته بود كه در گوشه اي يكديگر را آرام مي كردند.چشمان زمردين جسيكا گويا هنوزمرواريد اشكش را ميزبان بود و او از سوفيا خواست تا براي چند دقيقه تنهايش بگذارد.نگاه كامران يك لحظه به سوفيا ، هنگام تنها گذاشتن جسيكا افتاد . وبه هومن اشاره اي كرد .هومن كه مشغول خوردن ميوه هاي رنگين بود به برادرش نگاه كرد و ازاو پرسيد كه چه كارش دارد؟ كامران به هومن نگريست وگفت:هومن اونجا رو سوفيا اومد اين ور ...برو حالا وقـ... هومن ابروهايش را به هم در آميخت وبا حالت اعتراض رو به كامران گفت:يعني چي؟... كامران من متوجه اين رفتار تو نميشم كجا برم ؟ چي داري ميگي ؟ اصلا اين همه آدم نميدونم چرا تو زووم كردي رو اين دختره؟كامران پس از شنيدن اين حرف از هومن گويا كمي آزرده خاطر شده بود ،زيرا ديگر حرفي نزد حتي رويش را نيز از برادرش برگرداند.نگاهش به طرف اشتون وكوين كه با قدم هايي استوار به سويشان نزديك مي شدند افتاد.كوين با چهره اي برافروخته جلو تر از اشتون مقابل كامران وهومن ايستاد .هومن از او پرسيد:چيه ؟اين چه قيافه ايه به خودت گرفتي پسر؟ ...ناسلامتي اومدي عروسيا!كوين پاسخ داد: از دست جسيكا ديوونه شدم يه بند از غروب داره آبغوره مي گيره .عينه مته ي مغز رو عصابم ميره.اشتون پوزخندي زد باحالت تمسخر گفت:چرا؟ مگه رواني شده؟! كوين اخم تيزي كرد وگفت:هي هي ...مواظب حرف زدنت باش ... كامران اصلا صداي آنها را نمي شنيد فقط به ايشان نگاه ميكرد. هومن لحظه اي به طرف سوفيا ،جسيكا وفلورا نگاه كرد.جسيكا در آغوش فلورا پناه گرفته بود و مانند ابر بهار ميگريست و فلورا به ناچار فقط او را دلداري مي داد.هومن علت گريه ي جسيكا را نمي دانست. فقط ديد كه سوفيا آن دو را كنار هم تنها گذاشت به سوي ديگر سالن حركت كرد .هومن بي اختيار سه نفر ديگر را رها كرد و به سوي سوفيا حركت كرد . چشمان سوفيا در بهت وحيرت مانده بود و حلقه ي اشك چشمش اجازه نميداد حتي جلوي پايش را ببيند .هومن بدون آن كه بداند براي چه به سوي سوفيا در حركت است به راهش ادامه ميداد .كسي كه بيشتر از خود هومن در تعجب بود كامران بود . كامران به تنها جايي كه چشم دوخته بود مكاني بود كه سوفيا در حركت بود . هومن تقريبا به سوفيا نزديك شده بود اما سوفيا او را نمي ديد بالاخره اشكش از روي گونه اش جاري شد .هومن جلو آمد وبه او با زبان فارسي گفت:ببخشيد . سوفيا فوري اشك هايش را از صورتش پاك كرد وگفت:بله.هومن كه در واقع كاملا بيخودي به آنجا آمده بود حرفي براي گفتن نداشت بعد از كمي تته پته گفت: اِ....ام.....اِ....راستش كوين اومده بود پيش من وكامران يه كم ناراحته ميگه نميدونه چرا خانم جسيكا داره گريه ميكنه ...شما خبر دارين ..؟ سوفيا كه به نظرش مسخره آمد كه هومن بخواهد در مورد موضوعي كه اصلا به او ربطي نداشت از او بپرسد واولين باري بود كه پس از چند سال آنهم با يك جمله ي بي ربط به آنجا مي آمد كمي تفكر كرد وسپس گفت: من نميتونم راز جسيكا رو بر ملا كنم اون بهم اعتماد كرده اگر آقاي كوين خيلي علاقه داره از اين موضوع اطلاع پيدا كنه ميتونه بره از خود جسيكا بپرسه. هومن ابتدا از اينكه سوفيا بسيار بهتر از خودش فارسي حرف ميزند خرسند شد اما سپس از كارش پشيمان شده بود. هومن هيچ گاه غرورش را زير پايش نمي گذاشت كه بخواهد نزد او برود و آن طور جلوي سوفيا سر افكنده شود . سهيل وقتي هومن را ديد كه دارد با چشمش چشم سوفيا را از جاي در مي آورد با غضب فراوان خطاب به سوفيا فرياد زد: سوفيا يـــه لحظه بيا .سوفيا با هول و هراس گفت: منو ببخشيد . هومن كه در ذهنش در تلاش بود تا جمله ي قلمبه ي فارسي سر هم كند و تحويل سوفيا دهد با اين كار حرف در دهانش خشك شد.هومن مات ومبهوت به جاي خالي سوفيا زل زده بود . سالومه كنار سهيل در آنسوي سالن ايستاده بود . سوفيا بي معطلي به طرف آنها در حركت بود . سهيل دست سوفيا را به سمت خود كشيد . چشم كامران هنوز سوفيا را تعقيب ميكرد .سهيل با ابرو ي به هم گره خورده رو به سوفيا گفت:اين پسره چي از جونت ميخواست؟ سوفيا با صدايي كمي آرام تراز سهيل در عين حال خشن تر گفت:خجالت نميكشي تو ؟ من ازت بزرگترما . واسه چي آبروي منو مي بري؟ - بزرگتري كه باش من اينجا ...جاي بابا اومدم ...نيومدم خوش گذروني اومدم شما دوتا رو جمع كنم . - دست شما درد نكنه ...فكر نميكردم يكي يدونه ي بابا اينقد بي ادب و گستاخه كه با خواهرش اين طوري حرف ميزنه...مگه ما زباله ايم كه تو جممون كني .منو سالومه اون قدر آگاه وعاقل هستيم كه نياز به تو نداشته باشيم ....اگرم گفتيم بياي فقط و فقط به خاطر احترامت بود همين ...بهتره حدّ و جايگاهت رو بدوني.. كامران كه هنوز چشم از آنها بر نداشته بود،كف دستش را به پيشانيش كوبيد و در دل گفت:خدا منو نبخشه .من باعث اين قضيه شدم.هومن نااميدانه برگشت .دلش ميخواست يه سيلي به گوش كامران بزند اما خودداري كرد و خشمش را فرو خورد . كامران قيافه اي حق به جانب گرفت واصلا نشان نداد كه ناراحت است .هومن گفت:دلت خنك شد؟ راحت شدي ؟ ماموريتت رو انجام دادي؟ فقط دلت مي خواست منو وقتي ضايع ميشم ببيني؟ حالا كه ديدي چه حسي داري؟ كامران گفت:چه خبرته عزيزه من ؟حالا مگه چي شده ؟ -حالا مگه چي شده ؟ حالا مگه چي شده؟؟؟!!!! تو ميدوني با كارت چقدر شان منو پايين آوردي ؟.- مي خواستي نري!-نامرد من اون موقع كه ميگم نه ميگي ... اشتون وقتي ديد جر وبحث آن دو بالاگرفته، گفت:بچه ها آروم باشين .اصلا ارزش نداره فكرتو واسه يه موضوع مسخره خراب كني....اصلا دختره ككش گزيد؟ بيخيال بابا اين همه راه كوبيديم اومديم اينجا تو رو به هر چي اعتقاد دارين كوفتمون نكينيد . پس از خاموشي صداي اشتون هومن سرش را پايين انداخت و روي يك صندلي نشست . كامران هم ايستاده به سمت ديوار برگشت وسرش را آرام روي ديوار گذاشت .فلورا كه ديگر موفق شده بود تاكنون جسيكا را آرام كند از اسكات درخواست كرد تا هردو به طرف هومن بيايند .فلورا با آن لباس سفيد و بي نهايت زيبا ومتجلي همراه شوهرش به طرف هومن آمدند.هومن هنوز سرش پايين بود و به زمين چشم دوخته بود يكدفعه پارچه ي سفيدي را روي زمين ديد .سپس سرش را بلند كرد وقامت فلورا را روبه رويش ديد كه اسكات نيز كنارش ايستاده بود مانند همسرش لبخند بر لب داشت ونگاه محبت آميزي نثار هومن ميكرد . فلورا به هومن نزديك شد و او را دربرگرفت وگفت:من واقعا ازت ممنونم هومن. اصلا فكر نمي كردم واسه خاطر من بياين اينجا .هومن كه انگار شكي به او وارد كرده بودند به حيرت گفت:خواهش ميكنم فلورا جون وظيفه بود براتون آرزوي خوشبختي مي كنم عزيزم .اسكات هم هومن را در آغوش كشيد وگفت:فلورا خيلي از شما تعريف مي كنه .فلورا غمي كه در چهره ي هومن بود رابا تمام وجود احساس كرد. و براي اينكه حال وهواي هومن عوض شود از او درخواست كرد تا به سراغ بقيه دوستان برود و همگي عكس دسته جمعي بيندازند. چون شايد ديگر هيچ گاه يا به ندرت پيش مي آيد كه آنها يكديگر را ببيند.هومن كه ديگر انگيزه اي براي رفتن به سراغ دوستانش نداشت براي تنبيه، كامران را به صدا زدن بقيه واداشت .كامران هم بدون آنكه ناراحتي از خود بروز دهد، به سرعت از كنار هومن رد شد و رفت .او با درايت كافي اين كار را انجام داد .نخست به كوين و اشتون ملحق شد و از كوين خواست تا به جسيكا خبر دهد چون ميدانست جسيكا هر جا باشد سوفيا وخواهر وبرادرش هم همان جاهستند ومطلع ميشوند.سپس از اشتون خواست تا به خواهرش وتينا ومادر تينا اطلاع دهد .در اين صورت او ديگر مجبور نبود يك به يك آنها را خودش صدا بزند . هومن كه بسيار روي اين مسئله دقيق شده بود ،كامران را ديد كه با نگاهي پيروزمندانه به سويش حركت مي كند واين بيشتر اورا عصبي كرد زيرا ميدانست اگر خودش بود بدون درنگ به سراغ هرشخص مي رفت وكمي هم به هوش برادر بزرگ ترش افتخار كرد.طي دو دقيقه همه گرد فلورا واسكات جمع شدند ويك عكس دسته جمعي گرفتند .سپس هركدام كه دوربين يا گوشي تلفن همراه دوربين داري كه داشتند با يكديگر و همچنين با فلورا واسكات عكس گرفتند.پس از دقايقي موقع صرف شام شد . وميز اتنهاي سالن سرشار از غذاهاي رنگارنگ بود و چشم ودل هر كسي را به گرسنگي واميداشت.پس از صرف شام ، عمه مهرو با تلفن همراه سوفيا تماس گرفت صداي ازدحام جمعيت حاضر به او اجازه ي اين را نميداد كه صداي زنگ تلفن را به وضوح بشنود .عمه مهرو مدام شماره ي سوفيا را ميگرفت تا بالاخره او بعد از 17 تماس بي پاسخ متوجه شد كه عمه پشت خط منتظر شنيدن صداي اوست.تلفن را پاسخ داد .صداي نگران عمه به گوشش خورد صدايش كمي ميلرزيد و اين لرزش مربوط به دلواپسي مهرو مي شد .- بفرماييد -سلام سوفيا جان، عمه هنوز جشن تموم نشده ؟ -نه عمه جون ديگه آخراشه ،جاتون خالي الان شامم خورديم. - دوستات ميرن هتل؟ -بله چه طور مگه؟ - ميخواستم بگم من خيلي دوست دارم با دوستاي تو آشنا بشم ميشه ازشون دعوت كني امشب رو بيان پيش ما؟ سوفيا كه چشمانش در حال بيرون آمدن از حدقه بود گفت: -عمه چي گفتي؟!! مهرو كه فكر ميكرد صدايش به گوش سوفيا نمي رسد اين بار بلند تر وبا لحني كشدارتر از قبل گفت: -صدا نميـــــــــــاد؟!! الو سوفيا جان گفتم از دوستات دعوت كن امشب نرن هتل بيان پيش خودمون! - آخه عمه جون فداتون بشم يكي دونفر كه نيستن! - مهم نيست اين خونه تا50 نفرم جا داره !... 50 نفرن؟ - اوه نه با منو سالومه وسهيل ميشيم 12 نفر اما عمه مهرو بيخيال اين قضيه بشين فكر نميكنم راحت باشن. -چرا راحتن يعني خونه ي من از هتلم محدود تره؟ -آخه چه اصراريه ....ميرن هتل ديگه .- بابا جون دلم گرفته ...پوسيدم تو خونه دلم ميخواد 4تا آدميزاد جديد ببينم چرا تو شدي سد راه من؟ سوفيا كه خود را تسليم ماجرا ميديد گفت:- خب...هر چي شما بگين من در خواستتون رو بهشون ميگم اگه قبول نكردند ديگه نندازيد گردنه من عمه ها؟ -باشه اگه اومدن بهم زنگ بزن مطلع باشم ...خب عمه؟ - چشم ...روي چشم... امري باشه؟ -عرضي نيست عزيزم خوش باشي . -ممنون خدا حافظ - خدانگهداربه محض اينكه سوفيا تلفن را قطع كرد صداي هياهويي از سالن بلند شد همه به سوي در خروجي هجوم بردند .گويا فلورا واسكات ديگر جايشان آنجا نبود وقصد رفتن را كرده بودند . سالومه وقتي اين صحنه را ديد پشت سر سهيل، دست سوفيا را كشيد به دنبال خود برد .پارچه ي سفيد و بزرگي روبه روي در كشيده شده بود و طرح يك قلب سرخ روي آن حك شده بود .اسكات بي معطلي دور قلب روي پارچه را با قيچي بريد سپس به همراه فلورا از داخل قلب گذشتند وسوار ماشين شدند و از محل دور ودورتر شدند و مادر وپدر فلورا در اين لحظه تا ميتوانستند نيروي خود را روي گريه ، پياده كردند .بعه تدريج داشت آخر جشن فرا ميرسيد وهمگي كم كم آماده ي رفتن ميشدند .سوفيا موضوع درخواست عمه را به سالومه و سهيل گفت .تنها عكس العمل آنها تعجب بود. البته سهيل كمي هم عصبي شد و با همان حالت برافروختگي به سوفيا گفت:بيخود...اين عمه هم عجب آدميه ها آخه ما يه مشت غريبه كه خودمونم زياد نمي شناسيمشونو ببريم خونه ي عمه اينا كه چي بشه؟!! سالومه كه كمي از لفظ غريبه خشنود نبود گفت:يعني چي سهيل ؟ به ما چه ربطي داره ...عمه خودش خواسته . سهيل اخم تلخي كرد و باصدايي بلندتر از قبل گفت:يعني چي؟!....يعني اينكه اگه يه موقعيه يه كدومشون دزد بودن و يه چيزي دزديدن اولين نفري كه بازخواست ميشه خود ماييم! سالومه از عصبانيت سرخ شد و رو به سهيل گفت: واسه چي در مورد مردم پيش داوري ميكني سهيل؟ . اونا خيلي آدماي خوبين لااقل من كه باهاشون صميمي نيستم، جسيكا و تينا و مادرشو كتي رو خوب شناختم . - خيلي ساده اي دزد كه نمياد بگه من دزدم. سوفيا كه ديد كم كم داره آبرويشان در ميان مردم ميره و صداي سهيل بسيار بلند است گفت: كافيه ديگه دزدي كدومه ...اصلا از كجا معلوم اونا قبول كنن بيان خونه عمه بس كنيد... سهيل ازت خواهش ميكنم بروسراغ پسرا بهشون بگو...زشته من بگم ...منو وسالي هم به دخترا ميگيم ...باشه؟ -برو بابا من نميگم -ازت خواهش كردم ...به خاطر عمه . - حرفشم نزن. سالومه گفت: سوفيا جان اصلا خودتو ناراحت نكن ...خودم ميرم به پسرا ميگم .سهيل با شنيدن اين جمله خون در رگش جوشيد و گفت: لازم نكرده خودم مي رم.بالاخره به هر نحوي بود سوفيا وسالومه به سمت دختران وسهيل به سمت پسران حركت كردند. سهيل با خود فكر ميكرد كه كسي از اين پيشنهاد استقبال چنداني نمي كند.به سوي كوين نزديك شد وبه او گفت:كوين جان عمم با خواهرم تماس گرفته وگفته از شما بخوام كه به جاي رفتن هتل بياين اونجا . كوين گفت:راست ميگي؟ چه خوب اگه جسيكا هم بياد منم ميام واقعا ممنون .سهيل كه انگار آب سردي روي سرش خالي كرده باشند با حرص هوا را از بيني خارج كرد وپرسيد:اشتون كو؟ كوين وبا دستش به آن طرف تر كه اشتون كنار هومن ايستاده بود اشاره كرد. سهيل به سرعت به سمت اشتون وهومن رفت و روبه روي آنها ايستاده وهمين جمله را كه به كوين گفته بود براي آنها نيز تكرار كرد .هومن بي هيچ معطلي گفت:خيلي ممنون لطف كردين اما ما مي ريم هتل.سهيل از خدا مي خواست كه اين جمله را از زبان هومن بشنود وكمي مسرور شد اما اشتون قبول كردكه بيايد البته آن هم به شرط اينكه تينا ومادرش اورا همراهي كنند. سهيل خطاب به هومن بدون هيچ گونه اصرار و التماس گفت: هر طور ميلتونه .سوفيا وسالومه با رويي شاد و خندان كار خود را تمام كردند وسالومه از او جدا شد وپيش برادرش آمد .كنار آن سه ايستاد وسپس با لبخندي توام با پوزخند خطاب به سهيل گفت:ما كارمون تموم شد داداش... تو چي كار كردي ؟به همه گفتي؟ -آره همه پذيرفتن به جز اين آقا كه اينجاست. سالومه ابروانش را در هم گره زد صورتش را به هومن نزديك كرد و به حالت طلبكارانه به او گفت:آقا هومن ميتونم علتش رو بدونم؟ - علت خاصي نداره خانوم ...لطف كنيد به خواهرم كتي بگيد بياد تا بريم هتل . -نميشه چون كتي جون قبول كردش با ما بياد.در نتيجه شما هم مجبورين قبول كنيد .سهيل پيراهن سالومه را كشيد به سمت خودش وآهسته درگوش او گفت:ولشون كن بذار برن هتل... اصرار نكن اينا خيلي پر روئن .كامران كه از همه جا بي خبر بود ،جلو آمد رو به سالومه گفت:معذرت ميخوام قضيه چيه؟ -هيچي آقاي... -من اسمم كامرانه - آقاي كامران ...عمه من خيلي دوست داره با دوستاي خواهرم آشنا بشه براي همين خواسته به جاي هتل امشب رو بد بگذرونيد .فكر كنم آقا هومن ميترسن عمه ي من آدم ربا باشه. -نه... اختيار دارين اين چه حرفيه خانومه سالومه.- اگه اختيار دارم پس تشريف بيارين.سالومه ديگر هيچ چيز نگفت واز آنها فاصله گرفت وبه سوي سوفيا وديگر دوستان بازگشت. سالومه كنار كتي رفت وبه اوگفت: كتي جان اين داداشاي تو هم چه قدر وسواسين ...هومن كه نزديك بود منو قورت بده .كتي بغضي كرد وگفت:يعني من نميتونم باهاتون بيام؟ ...آخه چرا؟ -والله چي بگم ...ميگن الاْ وللا بايد بريم هتل. -اه حيف شدا من ميخواستم عمه مهروتو ببينم سالومه... .- عزيزم خودتو ناراحت نكن من نمي ذارم كه اونا تورو ببرن هتل.-نه بيخيال سالومه جان من مهمون اونام فكر نميكنم تو اين وضع تمرّد كار صحيحي باشه .حالا جونه آبجي سالي بيا يه اين بارو عصيانگري كن... حال ميده به جونه خودم.سوفيا جلو آمد وگفت:شما كه هنوز وايسادين؟! بياين بريم ديگه .-سوفيا آخه يه جاي كار هنوز جور نشده ؟ -كجاي كار مگه همه قبول نكردن؟ -همه به جز داداشاي كتي.- وا؟!!...واسه چي؟ -نميدونم فك كنم سر همون قضيه ،هومن مگسي شده .كتي كه به حرف آنها گوش ميداد از سالومه پرسيد:كدوم قضيه؟ امشب اتفاقي واسه هومن افتاد؟! سوفيا كه دستپاچه شده بود گفت:نه نه كدوم اتفاق بگذريم بياين بريم هر چه بادا باد . من يه زنگ به عمه جون مهرو بزنم بهش بگم داريم ميايم.سالومه كتي را فوري با خود به آستانه ي در خروجي برد ملينا خواهر اشتون ، تينا ،مادرش به همراه جسيكا وسوفيا پشت سر آنها در حركت بودند .هومن وقتي ديد كه كتي حتي براي نظر و حرف برادرش ارزش قائل نشده با برافروختگي بسوي كتي وسالومه رفت ودست او را از دست سالومه جدا كرد .با خشنونت او را با خود برد .سالومه و بقيه از اين رفتار خشونت آميز هومن خونشان به جوش آمده بود . سوفيا بسيار سريع به طرف هومن دويد وبا عصبانيت، همراه نفس نفس گفت:آقاي جعفري شما اگه از دست يكي ديگه عصبي هستيد چرا حرصتونو سر كتي بيچاره خالي ميكنيد؟ كامران خودرا به هومن و سوفيا وكتي رساند .هومن با لحن تندتري گفت:خانوم نعيم من از دست كسي عصباني نيستم ...فقط دلم مي خواد اجازه بدين واسه خودمون ،خودمون تصميم بگيريم.كامران كه وضعيت را در هر لحظه بدتر از قبل ميديد دست هومن را گرفت واو را كمي دورتر برد و آرام گفت:واي هومن داري آبرومونو ميبريا حالا چي ميشه مثه بقيه كه قبول كردند تو هم قبول كني كمتر شر به پا بشه؟ - اصلا حرفشم نزن -به خاطر كتي ..گناه داره اومده بهش خوش بگذره ...نيومده كه جنگ ودعوا ببينه ...اين دختره هم قصده بدي نداره ...فقط مي خواست ماهم بريم تفرقه نيوفته بينمون.-آخه اين طوري ؟ اصلا از اولشم دلم نميخواست بيام فقط به خاطر فلورا اومدم.-خب قربونت برم حالا بيا وخوبي كن- نه - خواهش ميكنم ...درست نيست مردم الان چه فكري ميكنن؟ بالاخره با ريش گرو گذاشتن كامران دله هومن به رحم آمد و پذيرفت كه با بقيه به يك مقصد واحدرهسپارشوند.سرانجام هومن تصميم گرفت از خر شيطان پياده شود وتا رسيدن به خانه ي عمه مهرو هيچ كونه بد خلقي نكند.20 دقيقه تا خانه ي عمه راه بود سوفيا كه خود را برنده اين بازي ميديد از اينكه توانسته بود كتي را به خواسته اش برساند و روي هومن را كم كند بسيار راضي و خرسند بود.بعد از طي شدن 20 دقيقه ،همگي جلوي در خانه رسيده بودند از ماشين ها پياده شدند .سوفيا و خواهر وبرادرش كه حكم راهنما را داشتند جلو تر از بقيه به سمت در ورودي حركت كردند و زنگ در را به صدا دراوردند.عمه از ذوق وافرش خيلي زود خود را به نزديك در رساند و اول از همه چهره ي دختر برادرش را ديد ،سوفيا با عمه سلام كرد وبه دوستانش اشاره كرد . عمه با خوشحالي گفت:سلام ،خيلي خيلي خوش اومدين ممنون كه قبول كردين ... بقيه هم تك تك به عمه سلام كردند. ارغوان وآرمين هم ديگر خود را كنار مادرشان رسانيده بودند و مشتاق بودند تا به مهمان هاي شناخته وناشناخته خوش آمد بگويند .هومن به همراه كامران تصميم داشتند كه اخر از همه وارد خانه شوند .مادرتينا ، تينا ،جسيكا ، كوين ،اشتون وخواهرش ملينا يكي پس از ديگري داخل شدند اما هنگامي كه كتايون و كامران وهومن خواستند پاي در خانه بگذارند ،چشمان آرمين وارغوان به سوي در خيره و ميخكوبانه ماند.ارغوان ديگر نتوانست جلوي تعجبش را بگيرد بلافاصله گويا يك حيوان درنده را ديده باشد از ته دل جيغ كشيد .و يكدفعه توجه همه به سوي ارغوان جلب شد.كتي وكامران وهومن نمي دانستند علت اين عمر چيست؟ تنها كساني كه مي دانستند ارغوان چرا اين كار را كرد مادرش وآرمين برادرش بود .آنها برخلاف خانواده ي نعيم به شبكه هاي بيست وچهار ساعته ي ايراني توجه بسياري داشتند وسال گذشته ارغوان به همراه مادر،پدر وبرادرش به يكي از كنسرت هاي ايراني كه كامران وهومن هم جزيي از خوانندگان آن كنسرت بودند شركت داشتند.ارغوان پس چيغ ممتدّش ديگر خاموش شد وفقط مبهوتانه به آنها خيره شده بود .مهرو به جاي دخترش زبان به سخن گشود وبا صداي جيغ مانندي گفت:خداي من شما... همون دوتا خواننده ي ايراني نيستين كه ما پارسال به كنسرتتون اومديم ؟ كامران تبسمي دلنشين كرد وگفت:خواننده كه هستيم ،ايرانيم هستيم ولي خب با عرض معذرت بين اون همه جمعيت حضورتون يادمون نيست . مهرو خنديد گفت:اوه مسلمه...واقعا خوش حالم خوش اومدين . ديگر همه داخل شده بودند وروي مبل نشسته بودند.مهرو به سوفيا ،سالومه ودخترش اشاره كرد كه مهمان ها را به اتاق راهنمايي كنند تا دخترها و مادر تينا بتوانند لباس راحت تري بپوشند ،وآنها هم همين كار را كردند ومهمان ها پس از دقايقي با لباس مناسب تري به داخل سالن آمدند . مهرو در اين فرصت توانسته بود براي جمع چند فنجان قهوه درست كند و براي آنها بياورد.سهيل بسيار كلافه بود وبه هيچ وجه حوصله نداشت ميان جمع بنشيند و كمي شب نشيني كند .سوفيا هنوز در فكر اتفاق هاي آن شب بود تمام حرف هايي كه از اول جشن زده بود يا شنيده بود در گوشش مي پيچيد .در عمق تفكرات پراكنده غوطه ور بود و حتي از وجود ارغوان كه سيني به دست مقابلش ايستاده بود نيزبي خبر بود.تا اين كه با چندين بار صدا زدن ارغوان به خودش آمد .آن شب هوا سرد تراز شب هايي بود كه او وخانواده اش در لس آنجلس بودند.در يك لحظه متوجه نگاه هومن به خود شد كه با شرمندگي او نگاه ميكرد و هنگامي كه فهميد سوفيا او را ديده است از او روي برگرداند.همه به صورتي در حال صحبت با يكديگر بودند. عمه مهرو خيلي زود با مادر تينا گرم گرفته بود وكم كم داشت دستور آشپزي چند غذاي ايراني را به او آموزش ميداد .ارغوان خيلي دلش ميخواست يك دوربين بردارد واز كامران وهومن فيلم بگيرد اما افسوس ! كه انديشيد كه آنجا جاي اين كار ابلهانه نيست . آرمين به طرف او آمد و در گوش او زمزمه وار گفت: هي ارغوان من رفتم امضا وعكسشون رو از اتاقم آوردم به نظره تو اگه بهشون نشون بدم مسخره نيست؟!-نه چرا مسخره باشه ...اين ميتونه يه مدرك باشه كه نشون بده ما اونا رو يه بار ديگه هم ديديم! آرمين با اين حرف ها قوت قلبي گرفت و خيلي آهسته از پشت مبل، عكس وامضايي كه سال پيش به طور يادگاري از كامران وهومن گرفته بود را به آنها نشان داد.كامران با ديدن عكس به حرفي كه در آستانه ي در از مهرو شنيده بود ايمان پيدا كرد.هومن هم با ديدن عكس خاطرات سال گذشته را در ذهن خود مرور كرد.سوفيا خيلي دلش ميخواست از جلوي چشمان هومن دور شود ودر اتاقي كه تا چند ساعت پيش به همراه خواهرش وارغوان در حال آراستن خود بود برود .براي همين به سالومه اين پيشنهاد را داد .سالومه اظهار داشت كه اين عمل كار درستي نيست كه با وجود چند نفر آن دو بروند در يك اتاق ونقش انسان هايي منزوي را براي بقيه ايفا كنند.اما سوفيا به تنهايي نياز داشت .دلش ميخواست حتي دمي از جمع دور شود و كمي به كارا ها ي خود بيندشد.چقدر دلش ميخواست كمي در فضاي بازو آزاد ،و حتي حياط كوچك پشت خانه ي عمه قدم بزند . مي خواست در گوشه اي بنشيند و كمي بدون دليل گريه كند ،شايد حال بهتري پيدا ميكرد. يك لحظه ياد حرف هاي آماندا (دوست وهمكار مدلش) افتاد او به سوفيا گفته بود كه بايد خودشان براي يك تور چند روزه آماده كنند. و فكر اين قضيه در يك لحظه سوفيا را ويران كرد .مايل بود اين مسئله را به جسيكا يا خواهرش در ميان بگذارد. چون آنها تنها كساني بودند كه از فعاليت او در اين باره متنبه بودند.لحظه اي بعد تصميم گرفت ديگراين كار را براي هميشه كنار بگذارد وديگر حتي فكر اين كار را نيز از ذهن مشغولش بيرون سازد .ديگر تحملي برايش باقي نمانده بود .به همين خاطر خيلي سريع كنار سالومه رفت وبه او گفت :ميشه با من بياي توي اتاق ؟سالومه وقتي رخسار مضطرب سوفيا را ديد با تكان دادن سر علامت مثبت داد وبه دنبال او داخل اتاق شد. سوفيا در را آرام پشت سرش بست و هر چه در ومغزش مي گذشت براي سالومه تعريف كرد. او سالومه را در اين طور مواقع بهترين يار وياورخود مي دانست . سالومه تنها گوش شنوايي بود كه به راز هاي دل دردمندش گوش جان مي سپرد و هميشه در آخر كار راهي جلوي پاي سوفيا مي گذاشت .او تنها همين را مي خواست .يك راه ،يك راه راست ،راهي فاقد هر نوع بيراهه .راهي كه بي برو وبرگرد او را با يك گام به هدف نهايي اش برساند.سالومه مثله سابق فقط وفقط به حرف هاي خواهرش گوش داد وسپس خيلي آرام گفت:عزيزم حالا خودتو نگران نكن... الان خوب نيست ما زياد اينجا بمونيم .وقتي همه خوابيدن با هم صحبت ميكنيم .سالومه برخاست ومقابل خواهرش رفت بعد مچ دست او را محكم گرفت وهر دو از اتاق خارج شدند.در بيرون از اتاق همه در حال گفت گو وخنده بودند .با ديدن خروج آن دو از اتاق همه سرشان را به طرف سوفيا وسالومه برگرداندند.سوفيا اصلا دلش نمي خواست با اين چهره ي گرفته وعبوس كسي او را ببيند از خدا ميخواست تا نقابي را بر روي صورتش بگذارد تا كسي نتواند صورت را تشخيص دهد واورا شناسايي كند.اين سكوت چند ثانيه اي دوباره در هم شكست وبه صورت قبل بازگشت .آرمين از وضع شهرشان و مزايا ومعايبش گفت وسهيل وبقيه هم آن ويژگي ها را با خصايص شهر لس آنجلس مورد قياس قرار ميدادند.در اين ميان كامران صحبت هايش را كمي با طنزآميخته مي كرد و همه مي خنديدند.تنها كساني كه حواسشان به اين حرف ها نبود عمه مهرو ، مادر تينا وسوفيا بودند .مادر تينا ومهرو از آن جهت كه با يكديگر گرم صحبت هاي مهم تري بودند وسوفيا به خاطر تشويش هايي كه در وجودش بود. هنگامي كه ديگر خيلي دير وقت بود ساعت آويخته به ديوار 00:1بامداد را اعلام ميكرد .همه تصميم گرفتند كه بخوابند . مهرو مهمان ها را راهنمايي كرد تا به اتاق ها بروند .آسمان صاف پر از ستاره هاي درخشان و چشمك زن بود . خنكاي نسيم شبانگاهي در بيرون از خانه در حال وزش بود .فردا آخرين روزي بود كه آنها در لندن حضور داشتند .هومن به همراه برادرش و اشتون وكوين به يك اتاق نسبتا بزرگي قدم گذاشتند .هومن تمام حواسش درگير پيش آمد هاي آن شب بود .كامران كنارش رفت وطوري كه دو نفر ديگر متوجه نشوند به او گفت:ميشه بگي چته؟ -هيچيم نيست ...خسته ام. -پشيموني؟ -پشيمون؟!....نه واسه چي؟ -از اينكه اومدي اينجا ظاهرا بهت.. -اوه نه كامران -پس چي؟ -...تو فكر فلورام .. -دست بردار هومن اون شوهر كرد ديگه . -اِ....كامران حوصله ندارم ..شوخي بسه امشب به اندازه كافي شوخ طبعي تو بروز دادي. -آخه واسه چي تو فكر اوني به سلامتي و خوشي ازدواج كرد ورفت ...اصلا بگير بخواب جفتي داريم هزيون ميگيم. هومن قبول كرد هردو خوابيدند .كوين واشتون هم وقتي مطمئن شدند كه آن دو خوابند از اتاق خارج شدند تا با جسيكا وتينا مخفيانه كمي صحبت كنند وبعد بخوابند .اما نمي دانستند كه آنها در كدام اتاق هستند و به همين خاطر جرئت نكردند به اتاق در بزنند و ببينند كه آن دو در كدام يك از اتاق ها هستند .سپس مايوسانه به اتاقشان بازگشتند وخوابيدند .سوفيا و سالومه وارغوان هرسه به اتاقي رفتند كه ديشب هم آنجا خوابيده بودند. سالومه تمام وقت داشت خواهرش را ارشاد ميكرد وبه او اميد ميداد تا از اين وحشت زدگي بيرون بيايد وكمي آرام باشد .ارغوان كه ميخواست بخوابد وپچ پچ هاي آن دو او را آزار ميداد با دلخوري گفت:شما قصد خوابيدن ندارين ؟ -سوفيا از اينكه باعث آزار ارغوان شده بود از خودش بيزار شدو چراغ را خاموش كرد و همراه سالومه خوابيدند .صبح ساعت 7:35 مهرو زود تر از همه از خواب برخاست ودر آشپزخانه مشغول آماده كردن صبحانه شد كه يكباره سوفيا را ديد كه با چشماني قلمبه وسرخ به سوي او مي آيد. به او نزديك شد با صداي آرامي گفت:صبحت بخير عزيزم ...ديشب نخوابيدي؟! -صب بخير عمه جون ..چرا خوابيدم اما خيلي دير تر از بقيه . -چرا؟...مشكلي پيش اومده كه نمي خواي من بدونم؟ -نه عمه جون...بذارين كمكتون كنم!- نه فدات شم ديگه كاري نمونده... تو برو دست وصورتتو يه آبي بزن چشمات داره از حدقه در مياد .- چشم.سوفيا به دستشويي رفت تا دست ورويش را بشويد و از آن آشفتگي دربيايد .خودش را در آيينه ديد هر تكه از موهايش سويي پريشان بود خيلي فوري صورتش را شست و از آنجا خارج شد وبه اتاق برگشت ارغوان از خواب بيدار شده بود روي تخت نشسته بود وبدنش را كش وقوس مي دادبا ديدن سوفيا گفت:صب بخير سوفيا .-صب بخير ارغوان جون سالومه هنوز خوابه ؟-ميبيني كه. سوفيا به سمت سالومه رفت خيلي آهسته به شانه هايش ضربه زد .سالومه لحظاتي بعد چشمهايش را باز كرد به سوفيا نگاه كرد با صداي خفه اي پرسيد ساعت چنده؟ -يه رب به هشت. -همه بيدارن ؟ -نه فقط عمه و منو ارغوان وحالام كه تو.-پس بيخيال بيا بخوابيم بازم . -نه بابا چه خبره؟... زشته الاناست كه همه بيدار بشن.سوفيا از كنار تخت سالومه بلند شد واز توي وسايلش شانه را برداشت ومشغول شانه كردن موهايش شد .صداي مادر تينا از آشپزخانه به گوش مي رسيد كه تازه بيدار شده بود وبا مهرو در گفت وگو بود .از سروصداهاي آنها كوين با هول وهراس از خواب پريد.او در خواب ديده بود كه همه به لس آنجلس برگشته اند اما به او اطلاع نداده بودند . وقتي ديد همه ي افرادي كه ديشب با آنها به اتاق آمده هنوز سرجايشان پابرجا هستند نفس راحتي كشيد و نشست . سروصدا هر لحظه بيشتر ميشد كوين صداي جسيكا را ميان صداها از آشپزخانه شنيد و خيلي سريع از جا پريد و خودش را مرتب كرد ولباس هايش را عوض كرد .اشتون از اين كه يك نفر بالاي سرش ايستاده وحشت كرد نميتوانست خوب اطرافش را ببيند وچشمانش كمي تار ميديد هنگامي كه چشمانش را ماليد متوجه وجود كوين شد وگفت: تو هميشه اين قده سحر خيزي؟ - سحر خيز كدومه مرد حسابي فكر كنم ما 4 تا جزآخرين نفراتي هستيم كه هنوز تو اتاقيم . -جونه من؟! -مگه كري گوش كن همهمه رو!. -آخ آخ آره ..زود باش اين دوتا رو هم بيدار كن .اشتون سريع لباس هاي تميزش را به تن كرد جلوي آينه مشغول مرتب كردن مويش شد .كوين نيز به سوي هومن رفت .بالش كوچكي به طرفش پرتاب كرد. بالش به بيني هومن اصابت كردو باعث دردي در صورتش شد. هومن ابتدا اعتنايي نكرد سپس يكباره از جا پريد وگفت:كدوم احمقي اينو انداخت تو صورتم؟ كامران كه شكه شده بود چشمانش را گشود شاهد صحنه شد .صداي درزدن به گوش رسيد.پشت درجسيكا بود آمده بود تا ببيند كوين هنوز در خواب است يا خير ؟ كامران گفت:هومن سكته كردم چرا يهو داد ميزني . -آخه من خواب بودم يهو ديدم يكي بالش وكوبيد تو صورتم نزديك بود دماغم بشكنه .كوين از فرصت استفاده كرد وسرگرم صحبت با جسيكا شد واصلا به روي خودش نياورد كه هومن هوار ميكشد .كامران خطاب به برادرش گفت:اشكال نداره حالا كه دماغت سالمه ...الان صدات ومي شنون فكر ميكنن ما از آفريقا فرار كرديم.هومن خاموش ماند و از جايش بلند شد .جسيكا هنوز پشت در بود وكوين از لاي در با او حرف ميزد.- چه خبره اونجا كوين؟ -هيچي ميخواستم با هومن شوخي كنم خير سرم خراب كردم .- هومن بود داشت داد ميزد؟ -آره .-بذار بيام تو .-كجا؟ خجالت بكش . -چرا بايد خجالت بكشم؟ مگه دختر اون توئه كه ميترسي درو باز كني؟ - نه خير...تو اتاقه پسرا چه كار داري؟ جسيكا رويش را برگرداند و از آنجا دور شد كنار دوستان ديگرش رفت. ميز صبحانه آماده بود .و تقريبا همه گرد ميز نشسته بودند موقع خوردن صبحانه جسيكا حتي نگاه هم به كوين نكرد ميخواست نشان بدهد كه ناراحت است.بعد از صبحانه دوستان سوفيا با كلي تشكر از مهرو آنجا را ترك كرده وبه هتل برگشتندتا وسايلشان را از اتاق ها بردارند وكليد اتاق را تحويل دهند. جسيكا وتينا اصرار داشتند تا به مراكز خريد آن شهر سري بزنند وكمي خريد كنند.دلشان ميخواست سوفيا هم با آنها باشد به همين خاطر با تلفن همراه سوفيا تماس گرفتند وبه او گفتند كه خودش را به هتل برساند تا همگي باهم به مراكز خريد بروند وكمي هم بگردند.سوفيا كه آنجا را خوب نمي شناخت همراه ارغوان وسالومه به هتل رفتند وسپس با جسيكا وتينا وخواهر اشتون همراه شدند.تينا به جمع گفت:بچه ها خوب نيست بي خبر بريم .كتي پس چي؟ جسيكا به تينا رو كرد وگفت:برو بابا دلت خوشه كي حال داره كتي رو صدا بزنه با اون برادراي سخت گيرش .همه سكوت كردند بعد از مكثي كوتاه ،ملينا (خواهراشتون)داوطلبانه خودش به سراغ كتي رفت.ملينا به طرف اتاق آنها رفت.وقتي به نزديكي درب اتاق رسيد .با دست لرزانش به در كوبيد هومن فوري خود را به در ورودي رساند ودر را گشود.ملينا لبخندي زد و خيلي آرام گفت:معذرت ميخوام ممكنه به كتي بگيد بياد دم در؟هومن با خوشرويي در پاسخ گفت:بله! بفرماييد تو خواهش ميكنم! -اوه نه خيلي ممنون همين جا منتظر مي مونم.كتي كه از يك جانشيني در هتل بيزار بود بي درنگ پيشنهاد ملينا را قبول كرد .بعد پيش كامران رفت وبه او گفت:كامران جان ميشه با خواهر اشتون وبقيه برم خريد؟! -بقيه؟ -سوفيا جسيكا تينا وسالومه هم هستن .-باشه ...فقط راه و بلدين؟...گم نشين؟! -نه... ارغوان راهو بلده ..اونم با ما مياد.-باشه اشكالي نداره برو....راستي!...پول داري؟ -آره يكم دارم . -پس بيا اينا رو هم بگير چون شايد لازم شد از طرف ماهم واسه مامان وبابا سوغاتي بگيري!-حتما...ممنونم ...خداحافظ. -هومن از دور آمد و گفت:صبر كن ببينم ...كجا ميخواي بري كتي؟ كامران به جاي كتي پاسخ داد:داره با دختراي ديگه مي ره خريد.-باشه به سلامت فقط دير نياييا مواظب خودت باش .كتي نفس راحتي كشيد واز آن دو خداحافظي كرد وبعد به بقيه پيوست وبا آنان به خريد رفت.ارغوان راهنماي خيلي خوبي بود وآنها را به بهترين نحو راهنمايي ميكرد و به دومركز خريد باشكوه برد.دختران توانستند هركدام براي خود وخانواده خريد كردند.ديگر ظهر شده بود مغازه ها يكي پس از ديگري با اجناس چشم گيرخود نگاه خريداران را جلب ميكرد.سوفيا كمي حال وهوايش عوض شده بود وشاداب تر از شب گذشته به نظر مي رسيد.جسيكا براي آنكه خودش راپيش مادر وپدركوين عزيز كند براي آنها نيز سوغاتي هاي گران قيمتي خريد. كتي براي برادرانش ومادروپدر خود كمي خريد كرد .سوفيا وسالومه هم براي پدر وسهيل هديه خريدند.سوفيا ميخواست براي پاني هم كادويي بخرد.زيرا پاني اورا در كار فعلي اش بسيار ياري كرده بود.در مورد اين مسئله با سالومه مشورت كرد .سالومه نظر او را تاييد كرد وبعد هنگامي كه ارغوان با تينا به مغازه ي ديگري رفته بود مخفيانه برايش كادويي خريد كنار بقيه كادوها در پاكت بزرگ قرار داد.تقريبا از ظهر هم گذشته بود وهمه گرسنه بودند.دخترها تصميم داشتند به يك رستوران در همان حوالي بروند وفارغ از هر گونه مزاحم وبا خيال راحت كمي استرحت كنند وناهار بخورند.در انتخاب رستوران خوب نيزبه تجربيات ارغوان متوسل شدند.آنها وارد يك رستوران شدند .رستوراني نسبتا بزرگ وشلوغ مشتري هاي زيادي داشت .آنجا پر از صندلي هاي يك شكل وزيبا بود با اينكه هوا روشن بود اما نور پردازي ودكوراسيون رستوران زيبايي فضا را دوچندان كرده بود.آنها پس از خوردن غذا ودعوا بر سر حساب كردن پول آن با يكديگر راهي خانه ي مهرو شدند.ساعت 3:17 به آنجا رسيدند.پسرها با زرنگي كامل از غذاي رستوران هتل استفاده نكرده بودند وبه خانه ي مهرو پناه آوردن بودند.جالب بود هومن كه شب قبل با جنگ و دعوا با سوفيا به خانه ي عمه ي او آمده بود خود پيشنهاد داده بود كه براي ناهار به اينجا بروند.باربارا ومهرو هردو در اين فرصت كم بسيار با هم صميمي شده بودند وقتي دخترهابه خانه برگشتندهمگي بي معطلي روي چيزهايي كه خريده بودند هجوم آرودند وسوغاتي ها را ديدند.آنها پس از تماشاي سوغاتي ها وبسته بندي دوباره ي آن، هر كدام به سويي رفتند وتا تقريبا خود را براي رفتن به فرودگاه آماده كنند.در خانه غلغله اي برپا شده بود طوري كه ارغوان ،آرمين ومهرو گيج شده بودند و نمي دانستند خود در خانه ي خودشان چه نقشي دارند ؟!.ساعت 5:45 بعداز ظهر، همگي با هزاران دردسر حاضر شدند .سپس عده اي ماشين مهرو وبقيه نيز با تاكسي به سمت فرودگاه حركت كردند.در راه همه در حال صحبت كردن بودن آرمين كه راننده ي ماشين بود كلافه شده بود . آسمان هنوز تاريك نشده بود اما خورشيد هم مانند ساعات قبل نور وگرمايش را به زمين نمي رساند.هوا سردتر شده بود .باد گهگاهي مي وزيد وباعث شده بود آنها شيشه ي ماشين را بالا بكشند تا باد آنها را آزار ندهد . خيابان كمي شلوغ شده بود .ماشين ها با بوق زدن آلودگي صوتي ايجاد ميكردند اتوبوس ها مملو از جمعيت در خيابان ها پرسه ميزدند ومسافران را جابه جا ميكردندو ترافيك زيادي ايجاد شده بود.بعد از چند دقيقه توقف پشت آن ترافيك سنگين.بالاخره به مقصد رسيدند.آنها فوري پياده شدند وچمدان هاي خود را از پشت ماشين برداشتند .و به طرف سالن رفتند .موقع رفتن به داخل سالن مهرو نتوانست جلوي احساساتش را بگيرد به همين خاطر اشكاهايش سرازير شد اما كسي او را نديد .هنگامي كه مسافران بايد از بقيه افراد جدا مي شدند.سوفيا وسهيل متوجه گريه ي عمه و متاثر شدند.دوستان سوفيا نزديك او آمدند واو را دلداري دادند وبه خاطر مهرباني ها ومهمان نوازي بي نظيرش از او قدرداني كردند .سوفيا وقتي عمه را در اين حال ديد واقعا از ته دل احساس دلشوزيش را ابراز كرد واز او در خواست كرد كه حتما به همراه شوهر وبچه هايش به خانه ي آنها بيايد تا بتواند محبت هاي اورا تا حدي جبران كند.

------------------------------------------


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!