تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
ادامه داستان +انتقادیه+ولن

 

فصل5=افسردگي

اواخر ماه نوامبر بود از روزي كه سوفيا وجسيكا به خريد لباس شب رفته بودند چهار روز گذشته بود.چهار شنبه شب بودكه هومن هول برش داشته بود به سمت كامران كه روي كاناپه لم داده بود وبه تلويزيون چشم دوخته بود رفت وملتمسانه از او خواست تا براي بار آخر او نقش سوفيا را بازي كند وخودش هم جاي خودش تمرين كند تا براي فردا كه جشن مهمي بود جلوي ديگران خجل نشود كامران كه از صبح تا يك ساعت پيش آن قدر خسته شده بود كه از اين كار سربا زد -كامران تورو جونه مامان اذيت نكن من ميترسم ،احساس ميكنم همه چيز يادم رفته.كامران با بي اعتنايي گفت:هومن دست از سرم وردار ...من دارم از خستگي تلف ميشم... تو هممونو بيچاره كردي با اين نمايش صد من يه غازت.... اه راحتم بذار.هومن نااميدانه گفت:خيلي بي رحمي تو ميخواي من آبروم بره.. آره؟-گفتم كه حوصله ندارم تو اين دو سه هفته اينقد نقش دختر رو بازي كردم ديوونه شدم.كتي روي صندلي كنارميز نشسته بود درحال كندن پوست پرتقال بزرگي بود.كه صداي جروبحث آن دورا شنيد از صندلي بلند شد تا ببيند جريان از چه قراراست . پرتقال ها رو به طرف صورت كامران گرفتوگفت: -بيا بخور يكم هم آروم باش .كامران با حواس پرتي كل بشقاب رو از دست كتي گرفت .كتي رو به هومن كرد وگفت:هومن اگه كاري از دست من برمياد حاضرم كمكت كنم؟هومن در حاليكه سرش را پايين انداخته بود به برگه هاي توي دستش زل زده بود نعره زد:نمي خوام...هيچ كمكي از هيچ كدومتون نمي خوام.وبعد از روي مبل برخاست وبه اتاقش رفت -خيالت راحت شد ؟كامران هيچ جوابي نداد وبشقاب خالي رو روي ميز گذاشت.سكوتي درخانه حكم فرما شد كه باز شدن در ورودي آن را شكست.خانم جعفري در را باز كرد وبه همراه آقاي جعفري به داخل خانه آمدند.-سلام بچه ها!كتي گفت:سلام مامان سلام بابا .كامران هم به پدر ومادرش سلام كرد پدر با تعجب پرسيد:كتي هومن هنوزنيومده خونه؟هومن خونست بابا تو اتاقشه،چه خبرا؟-هيچي رفتم مامانتونو از آرايشگاه آوردم ديدم به خودش باشه همون جا ميگيره مي خوابه.خانم جعفري اخمي كردو گفت:وقتي كار دارم كلي مشتري داريم بچه ها دارن كار ميكنن من پاشم بيا خونه كه چي؟-ببخشيدا خانوم ساعت 9شبه...ناسلامتي تو مدير اونجايي بايد يه پا زود تر از بقيه بياي خونه يا نه؟مادر اهميتي نداد وبه سوي دراتاق هومن رفت وچند ضربه به در زد .هومن باصداي خفه اي گفت:بفرماييد -اِ....سلام مامان كي اومدين؟-سلام پسرم چرا كز كردي اينجا ؟-داشتم واسه فردا آماده ميشدم مامان. -قربونت برم من... فردا بيام ببينم پسرم چه گلي كاشته.هومن با شنيدن اين جمله چهار ستون بدنش به لرزه درآمد اضطراب تمام وجودش را فراگرفت-بسه ديگه...حالا پاشو بريم شام بخوريم...پاشو مامان جان.-چشم.هومن كاغدها را روي ميز تحرير اتاق انداخت وبا مادر همراه شد كامران و كتي در آشپزخانه ميز را چيده بودند ونشسته بود هومن به پدر كه به طرف صندلي مي آمد سلام كرد ونشست .هنگام خوردن شام هيچكس به جز مادر وپدر حرف نزدند آن هم در مورد كار واطرافيان واتفاقات. هومن حتي يك نگاه هم به برادرش نكرد.كتي هنوز در فكر بود كامراني كه آن قدر شوخ طبع ومهربان بود مدتي بود كه عصبي وبي حوصله شده بود ...واو اين رفتار را ناشي از خستگي حاصل از تمرينات و كاربي وقفه ي او به حساب آورد، اما قبلا "هم پيش آمده بود كه كامران آنقدر تحت فشار كارگرفته باشد ولي هيچ وقت آنقدر ناراحت به نظر نمي رسيد.كتي وقتي به خود آمد كه همه ازغذا خوردن دست كشيده بودند. كامران بلافاصله بشقاب وليوانش را برداشت وكنار ماشين ظرف شويي گذاشت وتشكر خشكي كرد واز آشپزخانه خارج شد مادر هم ظرف هومن وآقاي جعفري را برداشت وكنار ظرف كامران گذاشت . هومن با صداي بلند از مادر تشكر كرد وهمراه پدر آنجا را ترك كرد.كتي در آشپزخانه به مادر كمك ميكرد اطرافش را نگاه كرد تا مطمئن شود كسي آن اطراف صدايشان را نميشنود بعد آرام به مادرش نزديك شدو گفت:مامان ديديشون-كيوكتي جان؟-اين دوتا عزيزدوردونه هاتو. مامان خانوم دقت كردي به رفتارشون.-واي كتي باز شروع نكن تو رو خدا هزار مرتبه گفتم شما سه تا تون برام به يه اندازه عزيزين ..مسلما"هومن اضطراب داره كه امشب اون جور بود -كامران چي؟...نكنه اونم نمايش داره فردا؟!خانم جعفري در حالي كه در ظرف شويي را مي بست گفت:كامران؟حواسم بهش نبود.كتي اضافه ي غذا را درظرفي در بسته ريخت آن را در يخچال گذاشت وسپس گفت:شما كه نبودين كامران كلي با هومن جروبحث كرد دو سه هفتست اخلاقش بد شده مامان من واقعا نميدونم چرا ديگه ازاون كامران خوشروي شوخ طبع، تو خونه خبري نيست-ولي من ...من كه چيزي ازش... كتي حرف مادر را قطع كرد وگفت:بله جلوي شما اون جوري خودشو نشون ميده كه شما به رفتارش شك نكنيد...مامان من نگرانشم ...راستشو بخواي حس ميكنم اون...اون داره يه چيزيو از هممون پنهان ميكنه-يعني ميخواي بگي خدايي نكرده به مشكلي برخورده كه داره مارو ازش بي خبر ميذاره؟ كتي ابروهايش را در هم كشيد وگفت:بدبختانه من اينطوري فكر ميكنم.-باشه عزيزم من سر فرصـ.يك باره كامران وارد آشپزخانه شد وبه طرف يخچال رفت.مادر با نگراني به او چشم دوخت.-كامران چيزي ميخواي؟كامران لبخند تلخي بر لبش نشست وگفت:يه كم آب مي خواستم شب به خير.خانم جعفري با حيرت گفت:-مامان جان به اين زودي ميخواي....-مامان خيلي خستم.كامران اين را گفت ورفت.كتي ابرويي بالا انداخت وگفت:بفرماييد... اينم نمونه ي بارزش مشاهده فرمودين؟ مثله طلسم شده ها شده .مادر صورتش را در هم كشيد وبا بغضي در صدا گفت:واي خدايا من خودمو نمي بخشم -واسه چي مامان مگه تقصير شما بوده؟-اگه بيشتر حواسم بهش بود...الان اين جوري نميشد اين حركتاش معنيش اينه كه ما رو غريبه ميدونه كه چيزي نمي گه.كتي گفت:اِ...مامان داري گريه ميكني؟قربونت برم اگه ميدونستم اين طوري با مسئله مواجه ميشي هيچ وقت بهتون نميگفتم.خانم جعفري كه اشك هايش را پاك ميكرد گفت:نه نه خوب كردي خوب كردي كه گفتي من خوشحالم...از اين خوشحالم كه تو حواست به برادرات هست و به فكرشوني-ممنونم مامان .ديگه ناراحت نباش ايشالله همه چي درست ميشه اصلا نگران نباش.

صبح ساعت 9 صبح بود هيچكسي در خانه نبود كامران حاضر وآماده به اتاق هومن اومد. هومن جلوي آينه ايستاده بود وبه موهاش ورمي رفت ونمي دونست باهاشون چه كار كنه كامران از پشت به او نزديك شد . غم هنوز در قيافه اش بود اما عصابش از ديشب آرام تر شده بود چند ضربه به شانه او زد وهومن لبخند محبت آميز اورا در آيينه ديد وگفت:صبح به خير كامران گفت:اول بگو منو بخشيدي؟-واسه چي؟-واسه ديشب ديگه-بيخيال من عادت كردم به اين رفتارناخوشايند جديدت.واقعا واسه خودم متاسفم. كامران اخمي كرد وگفت:تو چرا متاسفي؟هومن از ور رفتن به موهاش دست برداشت وبرگشت وگفت:واسه اينكه من هميشه هر مشكلي داشتم اول از همه اومدم پيشت وباهات مشورت كردم -هومن خان من كه مشكلي ندارم هيچ مشكلي-كامران دروغ؟-هومن!-باشه نگو اصلا به من چه من دارم ميرم!صبر كن ببينم تمرين رقص داريم. هومن وايسا منم بيام .سپس هر دو به سرعت از خانه بيرون زدند.هومن بايد ساعت5:30 بعداز ظهر كنار خانم هونز وبقيه بچه هاي كلاس آماده مي شد تا آخرين كارهاي مربوط به نمايش انجام شود چند تا از پسرهاي كلاس به دستور خانم هونز دكورهاي نمايش را به روي صحنه مي بردند كه قرار بود تا ساعاتي ديگر مملو از جمعيت شود هومن به آنان پيوست وبه آنها كمك كرد در حالي كه قلبش از سينه بيرون مي جهيد كوين را ديد كه يك صندلي چوبي برزگي را بلند كرده بود وبا فشار زياد آن را حركت مي داد -سلام كوين ،چه طوري؟-سلام هومن...اي بد نيستم..تو چه طوري؟-افتضاح... حالت تهوع دارم... كوين نميدونم چه خاكي به سرم بريزم؟-يكم به خودت مسلّط باش پسر! خوبه نمي خواي نقش اوّل يه فيلم تو سينماي هاليوود رو بازي كني!!-راستي تو فردا ميري دنبال جسيكا؟-آره، چه طور مگه؟هومن سرش را پايين انداخت وگفت:هيچي ،آدرس خونشون رو داري؟-اوهوم... همون روز ازش گرفتم...ببينم مگه تو نمي ري دنبال فلورا...نكنه خودش تنهايي مياد؟هومن خنديد وگفت:نه بابا...فقط من اون روز كه ازش خواستم بياد يادم رفت ازش آدرس بگيرم-عيبي نداره امروز بگير.-امروز؟-آره اصلا همين حالا... تا دير نشده.هومن كمي فكر كرد بعد آهسته پيش خانم هونز رفت وگفت:سلام خانم.خانوم هونز درحالي كه موهاي پر پشت زيتونيش را بالاي سرش جمع كرده وكت ودامن مشكي رنگي به تن داشت وبه پسرها دستور جابه جايي دكور را ميداد به هومن نگاهي كرد وگفت:سلام پسرم خوب شد كه خودتو رسوندي داشتم نگران ميشدم برو كمك بقيه -خانم هونز؟-چيه هومن؟-بقيه بچه هاي گروه كجان؟-اگه منظورت دختران بايد بگم توي اتاق طراح لباس وگريم هستند هومن كه گل از گلش شكفته بود گفت:ممنون خانم ... وبعد به سرعت رد شد -كجا هومن تو نميتوني بري اونجا؟هومن بدون توجه به حرف هونز به سوي اتاقي كه او گفته بود به راه افتاد.در اتاق بسته بود هومن وقتي به آنجا رسيد چند ضربه به در زد وكنار ايستاد لحظه اي بعد زن جواني كه خيلي آشفته به نظرمي رسيد در را باز كرد وجلوي در ايستاد وگفت:كاري داشتين هومن من من كنان گفت: من...اِ...با خانم استن كار داشتم.زن رويش را از هومن برگرداند خطاب به دختر هاي داخل اتاق گفت:اينجا كسي به اسم استن هست؟ فلورا جلوي آينه لباسي كه تازه به تن كرده بود را مي ديد وبا سوفيا وجسيكا در مورد آن لباس كه مخصوص نقشش بود صحبت ميكرد وقتي شنيد سوزان اورا صدا ميزد گفت:بله منم خانم... اتفاقي افتاده؟ -بيا اينجا دوشيزه استن. هومن از خجالت رنگ به رخ نداشت فلورا نزديك در اتاق آمد و هومن را با چشمان عسلي رنگش زير نظر گرفت وباز لبخند آرامش بخش هميشگي اش را بر لب داشت گويا اين لبخند در صورتش نقاشي شده بود واضطراب هومن را كمتر مي كرد- سلام فلورا- سلام ،حالت خوبه؟-راستش زياد نه. فلورا كه نگران شد بود گفت:واسه چي حالت بده؟-هيچي فقط يكم ميترسم -ميترسي؟ با من چه كارداشتي؟-ميخواستم بگم...اون روز يادم رفت آدرس خونتون رو بگيرم واسه جشن فردا-اوه بله فراموش كرديم يه لحظه صبر كن الان برميگردم .او دوباره به داخل اتاق رفت وآدرس خانه را در تكه كاغذي يادداشت كرد نزد هومن بازگشت.-بفرماييد-خيلي ممنون فلورا... ميبينمت بعد از اتاق دور شد آدرس را در جيبش گذاشت .وقتي برگشت تا به بقيه پسرها كمك كند خانم هونز چشم غرّه ي منظور داري به او رفت ورويش را برگرداند .هومن بي اعتنا به هونز به كارش ادامه داد دقايقي بعد خانم هونز دست هايش را به هم كوبيد ونعره زد :خوبه ديگه خسته نباشيد پسرا وقته آماده شدنه نيم ساعت ديگه تمام خانواده ها از راه ميرسن زود باشين به اتاق لباس برين بعد اونايي كه نقششون احتياج به گريم داره برن پيش استفان.جسيكا نتوانسته بود جلوي كنجكاويش را بگيرد نگاهي حاكي از پرسش به فلورا كرد وگفت:چي مي گفت؟ فلورا كه معذّب شده بود گفت: اِ..هيچي -وا!يعني يكاره اومده بود اينجا كه چي؟-خب...اومده بود آدرس خونمون رو بپرسه-كه اين طور اين جمله راسوفيا گفته بود.فلورا ادامه داد :فراموش كرده بودم اون روز بهش آدرس بدم.جسيكا يهو آهي كشيدو سوفيا گفت:تو چته نكنه بازم داري غبطه مي خوري كه-جسيكا به سرعت گفت:خونمون خونمون .فلورا گفت:درست حرف بزن چرا مثه كسايي كه تازه زبون باز كردن حرف ميزني؟جسيكا ناله كنان گفت:اگه كوين فردا بياد دنبالم ببينه من ومادرم كجا زندگي مي كنيم با خودش چه فكري ميكنه؟نميگه اين كي بود كه من بهش پيشنهاد همراهي دادم-سوفيا پوزخندي زد وگفت:ديوونه ...گفتم حالا چي شده اين جوري ناله ميرنه .-بايدم براي تو مهم نباشه خانوم چون خونتون اين قدر بزرگه كه توش گم ميشي.فلورا گفت:جسيكا چرا بي خودي خودتو اذيت ميكني كوين كه تو خونتون نمياد در ضمن تو ومادرت دونفرين خونتون خيليم مناسبه . سوفيا حرف فلورا را تاييد كرد وادامه داد :تازه كوين دلشم بخواد كه تو همراهش باشي هر چي باشه تو خيلي از اشلي بهتري .عقربه هاي ساعت به سرعت نوردر حال چرخش بود خانم هونز كه حسابي دستپاچه به نظر مي رسيد در راهروخطاب به دواتاق فرياد زد تقريبا سالن مهمان ها پر شده تا 10 ديقه ي ديگه بايد بريد روي صحنه.با شنيدن اين جمله اضطراب شديدي وجودشان را فرا گرفت هومن با وجود اينكه تا به حال چندين بار همراه با برادرش روي صحنه خوانده بود اما عرق سردي بر روي پيشانيش نشست.

خانم جعفري وآقاي جعفري وكتي نفس نفس زنان وارد سالن مهمانان شدند سالن ديگر كاملا پر شده بود كتي با عجله به سمت 4 صندلي خالي رفت وبراي خود وپدر ومادرش كامران جا گرفت اما نگران بود كامران هنوز نيامده بود ودير كرده بود.خانم وآقاي جعفري در جايشان نشستند .كتي از اين ميترسيد كه شايد آنها ديشب باهم جروبحث كردند كامران لجبازي را سر گرفته است ونمي خواهد هيچ وقت به آنجا بيايد .تلفن دستي را برداشت وشماره ي كامران را گرفت هر چه بوق مي زد جواب نمي داد.كتي باز مثله ديشب در فكر فرو رفت با خود انديشيد آيا كامران از عمد گوشي را برنميدارد ؟آيا اتفاقي افتاده بود يا باز هم كارش را بر همه چيز ترجيح داده بود؟با صداي تشويق جمعيت حاضر در سالن اعضاي گروه نمايش به صحنه آمدند خانم جعفري با ديدن هومن ذوق وجودش را در برگرفت و شروع به تعريف وتمجيد از پسرش كرد كه با گريم جديد بيشتر مضحك به نظر مي رسيد تا خوش تيپ.آقاي جعفري چشمش به سوفيا افتاد كه مقابل هومن ايفاي نقش مي كرد كتي اصلا حواسش به نمايش نبود فقط منتظر آمدن كامران بود چون ميدانست اگر نيايد غوغايي به پا ميشود كه نابخشودني ست .آقاي نعيم وسالومه به همراه سهيل در دو رديف جلوتر از خانواده ي جعفري نشسته بودند وسهيل كه مثل هميشه رگ غيرتش باد كرده بود با چشم غره به نمايش نگاه ميكرد وغرولند ميكرد وسالومه سعي در متقاعد كردن او داشت.خانم جعفري به كتي نگاه كرد وگفت:كتي حالت خوبه؟-كتي به دروغ گفت:بله مامان.يكدفعه صداي تلفن همراهش به گوش رسيد كتي خيلي آرام آن را برداشت وبه صفحه نگاه با ديدن شماره كامران قلبش از جا كنده شد وجواب داد كامران گفت:سلام كتي توي راه رو ام دمه در ورودي سالن شما كجايين؟-كتي با صداي آرام و لرزاني گفت:عزيزم رديف وسط سالن سمت چپ نشستيم .-باشه اومدم.ديگر در چهره ي كتي آثار نگراني وجود نداشت ولبخند رضايت بخشي ميزد دو دقيقه بعد كامران وارد سالن شد طولي نكشيد كه خانواده اش را از ميان مملو جمعيت يافت. در جايي كه كتي از قبل برايش آماده نگه داشته بود نشست مادر به كامران نگاهي كرد وگفت:چرا دير كردي مگه قرار نبو...آقاي جفري دستش را روي دست خانوم جعفري گذاشت وخانوم جعفري متوجه شد ديگر نبايد به شكوه هايش ادامه دهد. كامران نگاهش به دختران حاضر در نمايش بود ميكوشيد تا ببيند هومن به كدامشان بيشتر توجه دارد تا برايش نقطه ضعفي بسازد از قرار معلوم و هم مانند پدرش فكر كرده بود كه چون سوفيا نقش بيشتري در نمايش دارد...هومن به او توجه دارد هرجا نوبت ديالوگ هاي سوفيا ميشد كامران همراهش زمزمه ميكرد .كتي كه از كار كامران به تنگ آمده بود گفت:كامران چقد وز وز ميكني بذار گوش بدم.كامران پوزخندي زد وگفت:بفرماييد ديشب عرض نكردم كه من از اين دختره وارد تر شدم .كتي جوابي ندادوبه نمايش توجه كرد 8دقيقه بعد نمايش تمام شد وبعد از سرود مخصوص مدير دانشكده آقاي مك بگمن شروع به سخنراني كرد وبعد از يك ساعت جشن تمام شد وهمه در حال رفتن به در خروجي بودند .اعضاي گروه هم لباس هاشون رو عوض كرده بودند وآماده رفتن بودند سوفيا از جسيكا ،فلور ،هانا واشلي خداحافظي كرد پيش خانم هونز رفت خانم هونز با علاقه او را در بر گرفت وگفت:دخترم كارت عالي بود واقعا عالي ...اشك در چشمان خانم هونز جمع شد سپس با صدايي رساتر از قبل وبا انرژي فزوني گفت:بچه ها ممنونم شما خيلي كارتون رو خوب انجام دادين.سوفيا صورتش را نزديك تر برد وگفت:خانم هونز اگه زحمت هاي شما نبود ما نمي تونستيم اون نمايش رو اون طوري بازي كنيم.-خواهش ميكنم دوشيزه نعيم .او اين را گفت وبه سمت پسرها رفت در اتاق هومن ،كوين ، نيكلاس ورادين واستفان بودند كوين با حالتي چابلوس مآبانه گفت:خانم هونز خسته نباشيد بفرماييد استراحت كنيد تا من برم براتون نوشيدي خنكي بيارم.-نمي خواد پسرم اومده بودم ازتون تشكر كنم خوشحالم از اينكه كارتونو اون طوري كه ازتون انتظار مي رفت انجام داديد.همگي از خجالت سرخ شدند وسرشان را پايين انداختند

بالاخره هرچه بود همه شان كلي تمرين كرده بودند.چشمان هومن از شادي وشوق مي درخشيد.سوفيا به سمت در خروجي قدم گذاشت وبيرون را ديد كه پدرش وسالومه وسهيل منتظرش بودند .سالومه جلو امد و به تندي اورا در آغوش فشرد پدر بعد از سال ها اشك شوقش را به نمايش گذاشته بود .سهيل دست سوفيا رو گرفت وگفت:سوفيا تو بي نظيري. نزديك بود سوفيا از تعجب شاخ هايش جوانه بزند .چه طور شده بود كه سهيل از موضوع خوشحال بود ؟شايد واقعا تحت تاثير زيبايي ايفاي نقش خواهرش قرار گرفته بود؟ممكن بود بازي او آن قدر خوب بود كه سهيل جنبه هاي ديگر را از ياد برده بود همگي سوار ماشين شدند به سمت خانه به راه افتادند.هومن به همراه كوين از در خروجي بيرون آمده بودند كوين گفت:بازم بابام كار داشته ومامانم توي دوره مهموني بوده-چي؟ميخواي بگي اونا نيومدن بازيتو ببينن .كوين با كلافگي گفت:گفتم كه آره من هميشه عين بچه هاي يتيم خونه بودم .-اين حرفو نزن كوين خب اونا گرفتار بودن نتونستن بيان -مهموني وعيش و نوش با زناي عوضي رو ميگي گرفتاري از همشون بدم مياد هومن .كاش هيچوقت بابام يه زنه خارجي نمي گرفت .-واي كوين.... چرا تو همش منفي فكر مي كني؟ اونا پدر ومادر توان كوين -منكه شك دارم -ديگه داري پروت وپلا ميگي پسر بيا بريم سوار ماشين شو برسونمت انگار مامانو بابامو وكامران وكتي هم واسم صبر نكردن بيا .كوين زود به سمت ماشين هومن رفت وسوار شد .آن قدر خسته بود كه ديگر ياراي سخن گفتن نداشت وقتي نزديك خانه شد مادرش از يك ماشين بلند و بزرگ پياده شد وصداي جيغ و ويغ چندين زن ميان سال آمد كه داشتند با او خداحافظي ميكردند كوين ترجيح داد صبر كند مادرش داخل خانه برود بعد از ماشين هومن پياده شود ودعوايي راه بندازد كه فكر ميكرد لازم بود .مادرش قاه قاه خنديدو در را با دسته كليدش باز كرد .كوين كه خشم سراپايش را فرا گرفته بود گفت:ممنون هومن فردا شب ميبينمت هومن بانگراني گفت:كوين به اعصابت مسلط باش تو خودت اين رو به من گفتي يادته چند ساعت پيش گفتي .كوين بي اعتنا به هومن در ماشين را بست مثل ماري زخم خورده وارد خانه شد مادرش كه از اين عمل ترسيده بود گفت:هوي چته تو منو ترسوندي... كجا بودي؟ -تو حتي نمي دوني من كجا بودم مامان ؟ خدايا چرا منو اين قدر بد بخت آفريدي؟ -صداتو ببر كوين... من خستم ميرم بخوابم -ميري بخوابي مامان ؟به همين سادگي؟ -گوشات عيب كردن گفتم خستم .كوين از خشم صورتش برافروخته شده بود نعره زد :مامان نكنه من بچه سرراهيم؟راستشو بگو منو از كدوم يتيم خونه آوردي؟ هميشه حس ميكردم يتيمم چون رفتارتون خيلي مشخصه.-نمي خوام صداتو بشنوم خفه مي شي يانه ؟-مامان ميدوني امشب كجا بودم تو دانشگاه داشتم نمايشي كه دو ماهه دارم واسش جون ميكنم رو بازي ميكردم همه پدرو مادرا اومده بودن -تو كه ميدوني خريد لباس واسه ساله نو واسم از نون شبم واجب تره تو بعد از بيست وچند سال هنوز متوجه من نشدي -مامان آبروم رفت .تو وبابا هيچ وقت نخواستين سر بلنديه منو ببينيد .اصلا تا حالا بهم افتخار كردين؟.كاترينا در حالي كه سرش را مي ماليد فرياد زد:حالا كه چي؟ چرا همه از من توقع دارن ؟هان ؟ -واقعا فكر ميكنين خيلي توقع زياديه ... دوساعت پا مي شدي ميومدي اونجا .كوين در حالي كه با ضرب خودش را روي مبل انداخته بود زير لب گفت:اون از بچگيم اينم از بزرگيم .كاترينا مادر كوين رفت كه بخوابد يكباره صداي هق هق گريه ي كوين فضاي خانه را پر كرد دردي ديوانه كننده را در سرش حس كرد انگار آن شب نمي توانست آسوده باشد برگشت و به سوي كوين رفت كه روي كاناپه پشت و رو دراز كشيده بودصورتش را به كوسن هاي مبل فشار ميداد تا كسي اشك هايش را نبيند كاترينا به كوين نزديك شد و بازوي او را گرفت وكوين را صدا زد -خل نشو كوين... تو قوي تر از اوني كه بخواي واسه بد بودنه من عين ابر بهار زار بزني .-كاش من زود شرمو كم كنم تا تو وبابا از دستم راحت باشين .-دوست ندارم اين حرفارو بشنوم كوين مي فهمي؟-مگه براتون فرقيم داره كه من...-معلومه كه داره.. تو پسره مني كله پوك !خب شايد من مثه بقيه مادرا زياد بلد نيستم مهربون باشم ولي بالاخره ته ته قلبه درب وداغونم يه خرابه ايم واسه تو هست كه اونجا بشيني .كوين لبخند تلخي زد وگفت:تا حالا نشنيده بودم از اين حرفا بزني مامان .كاترينا دستش را به سر كوين كشيد وگفت:نگفته بودم چون تو هيچ وقت اين قدر آتيشي نشده بودي ازت ميخوام منو ببخشي من فكر نمي كردم اينقدر تو روحيت تاثير بذاره شايد سنگدل باشم اما نمي تونم ببينم كه تو داري فوران ميكني -نه مامان تو سنگدل نيستي -خب بگذريم فردا چه خبره؟كريسمس امسالم تو دانشگاهي؟كوين كه داشت به محبت به مادر نگاه ميكرد گفت:آره مامان فردا آخرين روزيه كه من ميرم دانشگاه .كاترينا به گلدان روي ميز نگاه ميكرد كه گل هايش خشك شده بود. سپس به كوين رو كرد وگفت:خب من فكر ميكردم فردا پيش منو پدرتي واسه همين براي تو وسورنا كت وشلوار خريدم كوين خنديد وگفت:راستي؟!!-آره حالا برو بخواب فردا نشونت ميدم -چشم ..شب بخير مامان -شب به خير پسرم.

هومن ديگر به خونه رسيده بود كامران و كتي در اتاقشان بودند مادر و پدرش هم روي مبل نشسته بودند وبه اخبار گوش ميكردند هومن تصميم گرفت به اتاقش برود وخود را براي فردا آماده كند درب كمدش را باز كرد ودنبال لباس مناسبي گشت يكدفعه كتي وكامران هردو به طرفش آمدند هومن برگشت وگفت:سلام ...نامردا چرا صبر نكردين با هم برگرديم كتي زود گفت:به دو دليل اول واسه اينكه خودت با ماشين خودت اومده بودي.. دليل دوم : ما فكر كرديم شايد تو بايد خيلي اونجا بموني .كامران روي تخت هومن ولو شد وگفت:هومن جات خالي تمام ديالوگاي اين دختره سوفيا رو جلوتر از خودش ميگفتم .هومن خنديد وگفت:جدي؟ كتي گفت:راست ميگه .كامران با كنايه گفت:ناقلا سليقتم خوبه ها.همراهت فردا سوفياست ديگه .هومن بازم خنديد وگفت:نه بابا... منو اون؟چقدرم متناسبيم... كتي صورتش رو در هم كشيد گفت:تو نمايش كه خيلي به هم ميومدين.-كتي جان تورو خدا شروع نكن ...من فردا قراره با فلورا برم. كامران كمي به فكر فرو رفت وسپس گفت:همون دختر بوره؟ چرا اون؟ هومن مثله لبو شد وگفت:همين جوري.كتي پوزخندي زد گفت:اي شيطون همين جوري كه نميشه يه چيزي ازش ديدي كه انتخابش كردي!-خب ....فلورا دختره خوبيه. كامران پرسيد :ايراني نيست؟هومن جواب داد:نه نيست كامران گفت:ببينم اين سوفيا فارسي ميتونه حرف بزنه؟ هومن كه شاكي شده بود گفت:اي بابا كامران تو چرا گير دادي به اين سوفيا ...من نميدونم تا حالا نديدم فارسي حرف بزنه . كتي گفت:هومن تو فلورا رو دوست داري؟ هومن اخمي كرد وگفت:كتي اين فقط يه همراهيه من نمي دونستم به كي بگم همراهم باشه رفتم سراغ فلورا .هومن با لحن كنايه آميزي رو به كامران كرد وگفت:اگه ميدونستم با ديدن سوفيا رنگ وروت باز ميشه زود تر ميبردمت ببينيش. كامران چشم غره اي رفت وگفت:ديوونه من فكر كردم تو ازش خوشت مياد در موردش حرف زدم .كتي كه موقعيت را غنيمت شمرده بود گفت:يادش به خير كامران يادته همراه تو.. تو ساله آخر ليلي بود ؟كامران با شنيدن اين جمله گويي خنجري را از قلبش بيرون كشيدند با دستش سرش را گرفت. كتي كه از كارش پشيمان شده بود گفت:كامران ناراحت شدي؟ببخشيد خب گفتم شايد.... كامران هيچ جوابي نداد مثل ماري به خود مي پيچيد كتي با خودش انديشيد چرا اين حرف او را ناراحت كرده بود؟ نكند او تا به حال با آن دختر رابطه داشت وبه كسي چيزي نمي گفت!.هومن كه نگران شده بود جلو آمد دستش را دور گردن كامران حلقه كرد و در گوش او چيزي زمزمه كرد كه كتي نفهميد چه بود .هومن سپس بلند گفت:كامران چت شد يه دفعه ؟ اگه اتفاقي افتاده بهمون بگو من وكتي خواهر وبرادر توييم اگه مشكلت رو به ما نگي به كي ميخواي بگي؟ها؟اما كامران حاضر نبود حرفي به آنها بزند .با حالت سرگيجه اي كه داشت از روي تخت بلند شد وگفت:شب به خير. هومن گفت:كجا ؟حالا كه اومدي اينجا بگو ببينم واسه فردا من چي بپوشم؟ كامران جوابي نداد وبه اتاقش رفت.كتي نزديك هومن اومد وگفت:هومن همين كاراشه كه منو نگران ميكنه دارم ديوونه ميشم چرا نميگه؟.هومن دستش را زير چانه اش برد وگفت:نميدونم ولي هر چي هست به اين دختره كه اسمش رو بردي ربط داره كتي با دست به صورتش زد وگفت:كاش زبونم لال ميشد نمي گفتم ليلي شايد دلتنگش شده باشه نه؟-ممكنه... من ميگم شايد اتفاقي واسش افتاده كه كامران....مادربي هوا داخل اتاق شد وگفت:گرم گرفتين باهم! كو كامران؟كتي گفت:مامان كامرانم پيشمون بود همين الان رفت بخوابه .هومن عاجزانه گفت:مامان فردا من چي بپوشم؟-مامان جان تو كه كمدت داره منفجر مي شه بين اين همه يكي رو بردار وبپوش كه جلف نباشه وشخصيتت رو بالا ببره .خانم جعفري سراغ كمد لباس هومن رفت وگفت:بذار ببينم ميتونم يه كت وشلوار مناسب گير بيارم از اين تو ...... آهان اين چه طوره هومن؟-اين؟كتي به سرعت گفت:واي آره اينو كه مي پوشي واقعا خوش تيپ ميشي داداش .هومن كه خجالت از سرو روش مي ريخت گفت:خيلي خب همين رو مي پوشم... ممنون مامان .سپس خانم جعفري گفت:كتي جون بهتره بريم بخوابيم تا هومنم بخوابه .كتي گفت:باشه هومن فردا كلي كار داره -خوب بخوابي پسرم

------------------------------------------------------------------------------------------

فصل 6=شگفتي هاي كريسمس

اتاق خيلي آشفته بود همه ي وسايل رو بهم ريخته بود تا چيزي كه مي خواست رو بردارد ساعت 6 غروب بود سالومه سراسيمه وارد اتاقش شد در حالي كه نفس نفس ميزد گفت:سو...سوفيا بدو ديگه نيكل جونت پايينه .سوفيا با چشمان گرد شده گفت:اوه خداي من سالي ببين سرو وضعم چه طوره ؟-بهتر از اين نميشه.... منظورم اينه كه عاليه خيلي جذاب تر از حالت عاديت شدي باور كن...فقط كاش بيشتر آرايش ميكردي بهتر بود - نه سالومه اون طوري غير عادي ميشم نيكلاس كه نميخواد تو جشن يه هيولا ببره .سالومه زد زير خنده وگفت:آره حق با توئه حالا ديگه برو ...خوش بگذره. سوفيا لبخندي زد و گفت:ممنون عروسكم ... درخت رو درست كردي؟سالومه گفت:آره اما نه...هنوز كامل نشده - سهيل هنوز نيومده خونه؟ -چرا رفته توي زير زمين يكم وسايل تزييني كه از پارسال مونده بود بياره ...ام...سوفيا احساس ميكنم درختمون خيلي لخته نه ؟ وقتي از پله ها پايين آمدند سوفيا يكراست سوي درخت شتافت و گفت:بذار ببينم اين شاهكار هنريتو....اِ....بدك نيست اگه سهيل وسايل رو آورد زياد زلمبو زيبو بهش آويزون نكن اونوقت ميشه مثله قضيه پارسال. سالومه ازخنده روده بر شد وگفت:آره يادته اونقد سنگينش كرديم خورد تو مخه سهيل؟ -آره طفلي... تا دو هفته سرش باند پيچي بود.خب ديگه قربونت برم مواظب خودتون باشينا نيام ببينم خدايي نكرده خونين وسرو دست شكسته وسط خونه ولو شدين وآه وناله ميزنين.سالومه گفت:نه بابا مامان بزرگ ...پاشو برو نيكل الان تبديل به فسيل شده پشت در-آخ...حواسم نبود سالومه... خب خداحافظ -به سلامت .سوفيا كيف مشكي رنگش را برداشت وبه سمت در رفت.نيكلاس پشت در از فرط خستگي ناشي از ايستادن رو پا نشسته بود سوفيا با ديدن او از خودش بدش آمد گفت:اوه واقعا ببخشيد كه اينجا معطلت كردم. نيكلاس از جا بلند شد و به طرف ماشينش حركت كردو گفت:اِ...اومدي سوفيا ...خب اشكالي نداره.. اينجا چقدر بزرگه خيلي ساله كه اينجايين؟-بله ،تقريبا"از وقتي مادرم رفت.نيكلاس كه از حرفش پشيمان شده بود گفت:آه متاسفم .سپس در را براي سوفيا باز كرد -ممنونم نيكل. نيكلاس هم لحظه اي بعد سوار ماشين شد وراه افتادند .مسير خانه ي سوفيا تا دانشگاه زياد طولاني نبود آنها در مسير به دو چراغ قرمز بر خوردند هوا گرگ ميش بود خورشيد به پايين ترين نقطه ي افق رسيده بود كم كم داشت از نظرها پنهان مي شد نيكل محتاطانه رانندگي ميكرد و اصلا برايش مهم نبود كه كي به جشن مي رسند و اين كار سوفيا را بي حوصله كرده بود زيرا خودش هميشه با سرعت سرسام آوري رانندگي ميكرد وهيجان رانندگي را در سرعت بالا ميدانست در غير اين صورت رانندگي برايش كاري عذاب آور مي نمود .بعد از45 دقيقه آن مسير 20 دقيقه اي را طي كردند و بالاخره به مقصد مورد نظر رسيدند نيكل كه باز مي خواست به طرف در سمت سوفيا بيايد ودر را برايش باز ديد خود سوفيا به او مجال نداده واز ماشين خارج شده بود .نيكلاس با كت وشلوار سفيد موهاي مرتب مانند انسان هاي عصا قورت داده به نظر ميرسيد و سوفيا از اينكه همراهش بود بسيار معذب به نظر ميرسيد او دلش ميخواست نيكلاس كمي راحت تر برخورد كند واز رفتار اتو كشيده اش دست بكشد . هردو از درب بلند، بزرگ و باشكوه دانشگاه كه فقط هنگام جشن كريسمس از آن در وارد ميشدند گذشتند وبه سالن آينه كاري شده با ميز وصندلي هاي صدفي رنگ وارد شدند. جمعيت سال آخري ها آنقدر زياد نبود و مانند سال هاي گذشته كه در آنجا تحصيل مي كردند هياهو وازدحامي وجود نداشت شايد جمعيتشان به دويست نفر هم نمي رسيد .سوفيا ونيكلاس تقريبا" آخرين نفراتي بود كه به سالن پامي گذاشتند ديگر تمام كساني كه نيكل و سوفيا مي شناختند وارد سالن عظيم شده بود سوفيا به ميزي اشاره كرد وهمراه نيكل به سمت آن ميز رفتند كه جلوي آنها فلورا با آن لباس خيره كننده ي ياسي رنگش همراه هومن با كت وشلوار مشكي رنگي نشسته بودند .سوفيا محو آن دو شده بود كه ديد كسي به شانه اش ضربه ميزند وقتي برگشت جسيكا را ديد كه موهاي شرابي رنگش را به زيبايي بالاي سرش درست كرده بود وبا چشمان زمردينش او ونيكلاس را برانداز ميكرد بعد كنار سوفيا نشست ابتدا حرفي نزد بعد جيغ كوتاهي كشيد وسپس گفت:واي دختر چه قدر ناز شدي !- به خوشگلي تو كه نميرسم خانومي -اين حرفو نزن با اين تاج رو سرت خيلي با نمك شدي سوفيا، ساده در عين حال زيبا و دلنشين -بس كن جسيكا ،شعر ميگي؟ جسيكا صورتش را به صورت سوفيا نزديك كرد آرام زمزمه كرد:خداي من نگاشون كن اونا امشب خيلي خوش تيپ شدن .-كيا؟-پسرا، كوين نيكلاس ،هومن ،اشنون ،رادين همشون تغيير كردن .سوفيا كه اصلا به حرف جسيكا توجهي نكرده بود خيلي سريع پرسيد:از كوين راضي هستي؟ جسيكا نيم نگاهي به كوين كه در حال صحبت با نيكل بود كرد وگفت:پسر بدي نيست البته ما تا الان 4 تا جمله بيشتر با هم حرف نزديم تو چي؟- خب اون يكم با احتياطه درست مخالف من ...من يه آدم بي پروا ولي اون ترسو وحساب گر .-سوفيا تو چطور تو اين مدت كم اينا رو فهميدي؟!آدم شناس- يه جورايي تابلوئه .از رانندگيش از...از طرز صحبتش .-سوفيا ولي خيلي جذابه -اوه جسيكا تو چرا همه چيزو از قيافه تشخيص ميدي. خوش تيپ بودن مهم هست اما كافي نيست البته من خودمو درگير اين مسئله نكردم كه اون چه اخلاق يا چه ويژگي هايي داره .جسيكا پرسيد:خب چرا؟ سوفيا جواب داد:گفتم كه منو اون ،تو وكوين، هانا و اشنون ،اشلي ورادين فقط همين امشبه كه با هم... جسيكا وسط حرف سوفيا پريد وگفت:فلورا وهومن رو فراموش كردي سوفيا گفت:بله داشتم ميگفتم هممون فقط همين امشب دو به دو با هم ديده شديم آنها همان طور به بحث ادامه ميدادند در سالن صداي موسيقي دلنوازي به گوش مي رسيد وفلورا محو تماشاي رقص دو نفره ي همكلاسيان وسال آخري ها شده بود به هومن رو كرد وگفت:اومن تو رقص بلدي؟ هومن رويش را برگرداند وگفت:فلورا اسمه من اومن نيست...هومنه... هومن -اوه ببخشيد من تا حالا فكر ميكردم اسمت اومنه .هومن لبخند زد وگفت:خب بفرماييد چي داشتي ميگفتي؟ فلورا كه تازه يادش آمده بود گفت:آهان گفتم تو رقص بلدي؟ هومن كه به وجد آمده بود :اوه چه جورم -فلورا با شوق گفت:چه عالي .-البته بيشتر رقص موزون .هومن اين را گفت وشربتي كه جلويش بود را يك نفس سركشيد .فلورا ابرويش را در هم گره داد وگفت:منظورت چيه؟هومن ليوان خاليه شربت را روي ميز گذاشت وگفت:روي صحنه كه هستيم موزون ميرقصيم؟-روي صحنه ؟-آره منو برادرم خواننده ايم البته به زبون خودمون مي خونيم فارسي .فلورا با قيافه اي بهت زده گفت:واقعا"؟هومن سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد وسپس ادامه داد:همين فردا توي وگاس برنامه داريم .فلورا كه به تته پته افتاده بود گفت:جـ...جدي؟

هومن گفت:آره راست ميگم باور نداري بيا ببين البته فكر نميكنم بليطي مونده باشه ولي اگه بخواي ميتونم همراه خونوادم ببرمت آخه اونام ميان. فلورا سرخ شد وگفت:اوه نه نه نه .-آخه در غير اين صورت نميتوني بيايا! .فلورا گفت:شما كي قراره برين؟هومن كمي فكر كرد وگفت:فردا صبح زود فكر ميكنم 7 صبح .-آدرس اون محلي كه ميرين رو بهم بده من قول ميدم خودمو برسونم.هومن بدون معطلي كاغذي و قلمي يافت وروي آن آدرس سالن ومحلي كه همراه گروه رقص به آنجا ميرفتند را براي فلورا نوشت و در همين حال با خود انديشيد كه اگر خانواده اش او را در جشن شب گذشته نديده بودند ميتوانست او را به عنوان يكي از اعضاي گروه رقص جا بزند اما بعد از كمي درنگ متوجه شد اگر اين احتمال هم پيش مي آمد وقتي پدر ومادر وكتي اورا در كنار گروه نمي ديدند اوضاع وخيم تر ميشد .جسيكا وسوفيا كه فلورا را نسبت به خودشان نزديك تر به همراهشان حس ميكردند تصميم گرفتند تا به سراغ فلورا بروند چون زمان مناسبي بود هومن به خاطر آوردن يك نوشيدني ديگر ميز را ترك كرده بود .هردو به سمت ميز جلويي رفتند ونيكل وكوين را در به حال خود گذاشتند .سوفيا وجسيكا كنار فلورا جايي اختيار كردند وروي صندلي هاي پيرامون ميز نشستند فلورا با چهره ي مات مبهوت به آنان خيره ماند هردو مانند كارآگاهايي كه كسي را خفت ميكنند عمل كرده بود وبه فلوراي حيرت زده سلام كردند فلورا كه آنقدر غرق در صحبت بود كه حضور آن دو را پشت ميزش احساس نكرده بود گفت:سلام بچه ها شماها كجا بودين؟ سوفيا گفت:دقيقا ميز پشتي .جسيكا با لحن كنايه آميزي گفت:راستش رو بگو چي ميگفت اين قدر محوش بودي؟ -جسيكا دست بردار اون داشت ميگفت كه يه خوانندست ؟سوفيا وجسيكا قيافه ي چند لحظه پيش فلورا را به خود گرفتند وگفتند:نه؟!!!!!-آره ...اونم به فارسي .ببينم سوفيا تو كه تو كشور هومن به دنيا اومدي بگو ببينم راست ميگه.سوفيا با دهان نيمه باز گفت:من ...نميدونم!خب ما زياد تلويزيوناي ايراني نگاه نمي كنيم چون سالومه وسهيل زياد فارسي بلد نيستن وچيز زيادي متوجه نميشن منم يكم از اونا بهتر بلدم خب اونقدر اهله گوش كردنه آهنگاي ايراني وديدن تلويزيون نيستم.جسيكا گفت:واي چه بد .يكباره فلورا چشمش به هومن افتاد كه پشت سر آن دو ايستاده بود جسيكا وسوفيا با ديدن چهره ي فلورا متوجه شدن كسي پشتشان ايستاده هومن كه ميخواست به سئوال ديشب كامران جواب بدهد براي اولين بار در حضور هر سه ي آنها به فارسي گفت:سلام دوشيزه نعيم ...حالتون خوبه؟ .سوفيا كه از تعجب نزديك بود دم دربياورد من من كنان گفت:سـ..ســ لام خيلي ممنون .هومن به قيافه ي در هم ريخته ي فلورا وجسيكا نگاهي كرد كه كنجكاوانه ميخواستند بدانند هومن به سوفيا چه گفته؟ سوفيا كه از كار هومن سر درنياورده بود به جسيكا چشمكي زد وجسيكا از جايش برخاست همراه او به ميز خود برگشتند .جسيكا سقلمه اي به سوفيا زدو بي درنگ پرسيد:اون به فارسي چي بلغور كرد؟سوفيا پوزخندي زد وگفت:هيچي گفت:سلام حالتون خوبه؟جسيكا گفت:به نظرت منظورش از اين كارچي بود؟سوفيا با زيركي تمام گفت:غلط نكنم ميخواست بفهمه من فارسي بلدم حرف بزنم يانه؟جسيكا گفت:خب...خب اين موضوع چه اهميتي داره؟ اونكه خودشم فارسي حرف نمي زنه؟اصلا"چي بهش ميرسه اگه بدونه تو به زبون كشورت ميتوني صحبت كني يا نه؟من ميگم نكنه....-واي جسيكا ديوونم كردي تمومش كن... اون يه چيزي گفت تو ميخواي تا صبح دليل وبرهان بياري؟مخم تركيد ديگه!جسيكا ساكت شد وقت خوردن شام رسيده بود ميز طويلي انتهاي سالن وجود داشت كه از پر از غذاهاودسر هاي رنگارنگ وچشم گير بود سوفيا هنوز در فكر بود كه نيكل جلو آمد تا بعد از مدتها چند كلمه اي با او حرف بزند ودر آن جشن كنار همراهي باشد كه خود برگزيده بود .نيكل ظرفش را پر غذا كرد ومنتظر ايستاد تا سوفيا هم ظرفش مملو از غذا ودسر كند .اما ظاهرا" سوفيا به قدر يك گنجشگ براي خود غذا ريخته بود ونيكلاس با تعجب به ظرف او خيره ماند وبعد گفت:بي خود نيست اين قدر لاغري نكنه تصميم داري از خودت يه باربي استخون دراومده بسازي؟ سوفيا باخودگفت نه آنقدر كه او تصور ميكرد نيكل كم حرف وخجالتي نبود وبه قول معروف ((يخش آب شده بود ))بعد در جواب او گفت:خب آره درست حدس زدي نيكل من قراره يه مدل باشم اما هنوز نميدونم از پسش برميام يانه؟ نيكل پوزخندي زد وگفت:اِ؟...اين طوركه تو غذا كشيدي من فكر ميكنم از پسش برمياي سوفيا .هردو خنديدند وبه سوي ميزشان برگشتند .نيكل گويي زبان گشوده وسر صحبت را با او باز كرده بود گفت:راستي سوفيا وقتي اومدم دمه خونتون خواهرت كه درو باز كرد اشتباهي بهش گفتم سوفيا شما عجيب به هم شبيهين

چهرتون به مادرتون شبيه تره يا پدرتون؟-مادرم ولي برادرم كپي شده ي بابامه -مگه تو برادرم داري؟ سوفيا كه آهسته غذا ميخورد سرش را بلند كرد وگفت:آره تو چه طور؟ -اوه منم دارم ...اونم دوتا -خواهر چي؟ نيكل با حسرت به سوفيا نگاهي كرد سپس آهي كشيد گفت:متاسفانه هيچي .سوفيا پوزخندي زود گفت:حالا چرا متاسفانه؟ -راستش من داشتن خواهرو ترجيح ميدم ... -خيلي جالبه .نيكل غذايش را فرو دادوگفت:دلم ميخواست ...كه...يه خواهري مثه تو داشتم. سوفيا كه انتظار شنيدن چنين حرفي رو از نيكلاس نداشت با لحني آكنده از دلسوزي گفت:آخي .هنوز تعجب در چهره اش نمايان بود جشن دوساعت بعد تمام شد ودانشجويان سال آخر خيلي كم كم دوبه دواز درب خروجي بزرگ كه طرف ديگر قرار داشت وارد خيابان شدند هومن وفلورا از آستانه ي در گذشتند و يكراست به سمت ماشين هومن رفتند فلورا به فردا فكر ميكرد كه بايد به وگاس ميرفت واز نزديك شاهد هنرنمايي او باشد در راه فقط در مورد فردا حرف زدند نسيم خنك شبانگاهي به صورت فلورا ميخورد وموهاي بورش را تكان ميداد هردو گرم صحبت بودند كه قطرات باران يخ زده به روي شيشه ي اتومبيل باريد وسبب شد تا هومن برف پاك كن ماشين را روشن كند .فلورا بدون اينكه به او نگاهي كند گفت:كاش ميشد لااقل با يكي از دوستام بيام! -چي با يكي از دوستات ؟ -آره -مثلا" كي؟ -خب من دوستاي زيادي دارم اما از همه بيشتر به جسيكا وسوفيا نزديك ترم .هومن كه فكرش را ميكرد كه فلورا همچين حرفي را به ميان بياورد گفت:فلورا من از خدامه همه باشن اما من حتي كوين دوست صميميمم دعوت نكردم .فلورا اخمي كرد وگفت:آخه ميدوني هومن اگه من تك وتنها بيام قضيش فرق داره با اينكه با كسي بيام -اي بابا من نميدونم تواز چي ميترسي ؟-ترس!؟ حالا كي گفت ترس ،من فقط جوانب كار رو در نظر ميگيرم.هومن با ناراحتي ودلخوري گفت:فلورا من نميخوام مجبورت كنم كه بخواي- فلورا ميان حرف او پريد وگفت:اوه نه من منظورم اين نبود اصلا فراموش كن منم فكروخيالو ميذارم كنارو همون طور كه قول دادم ميام -عاليه منتظرت مي مونم .هومن بعد از گفتن اين جمله ماشين را متوقف كرد وفلورا به آرامي از ماشين پياده شد وگفت:ممنونم به خاطر اينكه منو دعوت كردي بعد برايش دست تكان داد هومن لبخندي زد وشاهد حركت او به خانه شد.

**********************************************************************************

صبح روز بعد هومن وقتي بيدار شد كه همه در آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه بودند با بي حالي از جا بلند شد واز اتاق خارج شد درست رو به روي اتاقش درخت كريسمس با آويزهاي درخشان خود نمايي مي كرد مادر وپدروكامران وكتي در آشپزخانه با هم گفتگو ميكردند وصبحانه مي خوردند هومن با دلخوري آميخته با بي حسي گفت:صب بخير واسه چي منو بيدار نكردين؟ همه سرشان را برگرداندن تا او را ببينند وبه او صبح بخير گفتند، كامران كه ديگر از چند روز قبل خوشروتر شده بود به هومن رو كرد وگفت:آخه ديشب دير اومدي گفتيم شايد بيشتر نياز به استراحت داشته باشي واسه همين بيدارت نكرديم

هومن كه هنوز آزرده خاطر بود وقانع نشده بود رفت ودست وصورتش را شست. پدر ومادرش،كتي وكامران تقريبا صبحانه شان را خورده بود مادر به او گفت:هومن جان زود صبحونتو بخور اين طور كه كامران ميگه ما بايد دوساعت ديگه وگاس باشيم .كتي كه داشت ليوان هاي تميز را از ظرف شويي بيرون ميآورد گفت:مامان نگران نباش ماكه آماده ايم هومنم زود آماده ميشه .هومن كه داشت آب پرتقال در ليوان ميريخت خطاب به كامران گفت: اول كجا قراره بريم؟ كامران كناراو نشسته بود گفت:اول مامان وبابا وكتي رو ميذاريم توي هتل بعد از اون ور با پدرام وبقيه بايد بريم محل اجراي كنسرت. هومن ليوان را لا جرعه سر كشيد وگفت:پس گروه چي؟ كامران كه از صندلي بلند شده بود گفت:اونام همزمان با ما حركت ميكنن وميان پدرام ميارشون -بازم قراره تمرين كنيم؟ -اگه فرصت اجازه بده حتما" .هومن ليوان ها وبشقاب وسبد را از روي ميز برداشت به سمت ديگر آشپزخانه قرار داد كتي آنها را برداشت .هومن به اتاقش رفت وپيراهن وشلواري را از كمد بيرون كشيد ولباسش را عوض كرد وبعد چند دست لباس از كمد انتخاب كرد ودر يك چمدان كه دوقسمتي بود وكامران به اتاق آورده بود گذاشت و وسايل ضروري ديگر را در آن جا داد ودرچمدان را بست در سالن خانه كنار دو چمدان كوچك ديگر گذاشت وسپس به اتاق كامران رفت وبه او گفت:من آماده ام كي مي ريم؟كامران كه در آينه به خود خيره شده بود گفت:اگه مامان اينا و كتي حاضرن همين حالا ميريم.هومن بي هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت وديد مادر وپدرش وكتي روي مبل منتظرند هومن باتعجب گفت:اِ...شما حاضرين؟پدرش ايستاد گفت:معلومه... بريم ؟ هومن نگاهي به چمدان ها انداخت وگفت:بله ،البته بايد با ماشين شما بريم چون اونجا پدرام با ماشين مخصوص مياد سراغمون شما با ماشين خودتون باشين راحت تره پدر موافقت كرد وبه كمك هومن آمد چمدان ها را از خانه خارج كردند وبه پاركينگ منتقل كردند .پدر در صندوق عقب را گشود هومن چمدان ها در صندوق جا داد كامران با مادر وكتي از خانه بيرون آمدند ودر خانه را قفل كردند .مادر وكتي و هومن عقب ماشين نشستند وكامران رانندگي كرد وپدر در كنارش نشست و به راه افتادند ساعت 9:10 بود .

************************************************************************

ساعت 4:16بودسالومه وسهيل جلوي تلويزيون روي مبل نشسته بودند ، پدرشان را ديدند كه به سويشان مي آمد .هردو به پدر نگريستند واو روي يكي از مبل ها نشست وگفت:راستي كريسمس امسال اينقده كار داشتم نتونستيم بريم وگاس .سالومه با حسرت گفت:آره بابا حيف شد. آقاي نعيم ادامه داد:حالا اشكال نداره الان روزبه بهم زنگ زد گفت :ههمون دعوتيم خونشون .سهيل با تعجب پرسيد:دايي؟! كِي هست حالا؟ آقاي نعيم گفت:امشب .سوفيا از پله هاي زرين پايين آمد به آنان ملحق شدو گفت:خيلي وقت بود كه دورهم جمع نشده بوديم؟ سالومه خطاب به پدرگفت: ديگه كيا هستن؟پدرش گفت:نميدونم احتمالا" خاله هاتون وما .سوفيا هنوز نميدانست كه خانواده ي عموي پاني از ايران آمده اند يا نه؟خيلي دلش ميخواست بداند كه آنها چه طور آدم هايي هستند وطرز رفتارشان چگونه است؟آيا همان طور كه پاني ميگفت هستند يا نه؟! اين كنجكاوي در درونش در جوش وخروش بود .سالومه و سهيل بسيار خوشحال بودند از اينكه مي خواستند به ديدن اقوامشان بروند.پدر ايستاد وگفت:پاشين... پاشين كم كم حاضر بشين تا يك ساعت ديگه بايد راه بيفتيم بريم .سهيل تلويزيون را خاموش كرد هر چهار نفر به يك سو قدم گذاشتند سالومه وسوفيا وسهيل به اتاق هايشان در طبقه ي بالا رفتند آقاي نعيم هم از خانه خارج شد وبه سمت پاركينگ رفت تا ببيند ماشين مشكلي دارد يا خير؟ سالومه به اتاق سوفيا آمد وبه او رو كرد وگفت:اينو بپوشم؟ سوفيا نگاهي به پيراهن بلند وصورتي رنگ در دست سالومه كرد وگفت:آره خوبه همين و بپوش...من چي بپوشم.؟سالومه به طرف كمد لباس هاي سوفيا رفت وبه جستجو پرداخت در ميان چندين لباس به يك بلوز آبي كه خيلي پر زرق و برق به نظر مي رسيد نيم نگاهي انداخت وآن را درآورد وبه خواهرش رو كرد وگفت:سوفيا اين لباسو خيلي وقته نپوشيدي خيلي قشنگه با رنگ چشماتم مياد.سوفيا خنديد وبه لباس چشم دوخت وتصميم گرفت همان را بپوشد .تقريبا" يك ساعت بعد همه آماده ي رفتن شدند سهيل وآقاي نعيم در آستانه ي در ايستاده بودند ومنتظر سالومه وسوفيا بودند .آن دو به سمت در رفتند واز خانه خارج شدند .ديگر هوا رو به تاريكي ميرفت وآسمان به سرخي گلبرگ هاي گلگون گل هاي باغ آقاي نعيم شده بود.در خيابان آثار بارش برف روز گذشته در گوشه گوشه ي شهر به چشم مي خورد.چراغ مغازه ها رنگين تر از هرروزي بود .نزديك درهاي ورودي فروشگاه هاي متعددي شخصي با لباس بابانوئل ايستاده بود.بيشتر مغازه هم تعطيل بودند محدوده هاي خانه هاي اطراف هم با چراغ هاي ريز رنگي متجّلي شده بودند.سي دقيقه گذشت كه آقاي نعيم جلوي در خانه دايي توقف كرد،همگي پياده شدندو منتظر ماندند تا پدر هم به آنها بپيوندد.او پس از پارك ماشينش در جايي مناسب، كنارشان آمد.سوفيا پيش قدم شد وزنگ را به صدا در آورد روي در، حلقه اي از خزه هاي سبز با زنگوله هاي كوچك آويخته شده بود طولي نكشيد كه در باز شد ومردي ميان سال با قد متوسط موهاي گندمي وچهره اي شاد مقابلشان ايستاد وبا خوشرويي با آنها سلام واحوال پرسي كرد وگفت:خوش اومدين بفرماييد بچه ها !مازيار جان بفرماييد.هر چهار نفر داخل خانه شدند.آنجا شلوغ بود سروصداي بقيه به گوش مي رسيدوقتي وارد خانه شدند خانومي چهارشانه وبرنزه پوست وبا موهاي بلوند جلو آمد وسلام كرد هر چهار نفر به او جواب دادند وآقاي نعيم نزديك تر آمد وگفت:سلام شايسته خانوم اگه ميدونستيم اينقد ميخواين تو زحمت بيفتين نميومديم شايسته با چشمان سياهش شوهرش وآقاي نعيم و سه نفر ديگر را از نظر گذراند سرخ شد وسرش را پايين انداخت وگفت:اوه اين چه حرفيه مازيار خان ما كه هميشه از اين مهمونيا نمي گيريم.بچه ها چرا معطلين پالتو تونو دربيارين بدين به من.همين طوريشم دير اومدين!سهيل گفت:زن دايي ما فكر نمي كرديم بقيه زرنگ تر از ما باشن .سالومه وسوفيا پالتويشان را از تن در آوردندو به دست شايسته دادند.سوفيا پرسيد:كيا اومدن؟ شايسته ايستاد ورو به سوفيا روكرد وگفت:خاله رزيتا ،شوهرش وبچه هاش ونامزد پانيذا،خاله ركسانا وشوهرش پسرو عروسش برادرم وهمسرش .سالومه گفت:ممنون از اين آمار دقيق زن دايي! بعد همگي به سوي مهمان ها رفتند.

------------------------------------------------------------------------------------------

ديگر وقت آن رسيده بود كه كامران وهومن روي صحنه بروند وبراي جمعيتي كه آنجا بودند وانتظار مي كشيدند بخوانند .هومن نميدانست آيا فلورا در ميان جمعيت هست يا نه؟!اضطراب رو صحنه رفتن يك طرف، دلهره ي اين كه يك دختر غير ايراني از كارش خوشش بياد يا خير يك طرف ديگر .او هنوز نمي دانست حتي اگر فلوراهم آنجا باشد از شعر هاي او سر در مياورد يا اينكه چيزي غير از اين خواهد بود.

بعد از خواندن چند آهنگ ورقص هاي پشت سر هم همراه با گروهي ورزيده كه كلي تمرين كرده بودند حالا موقع استراحت بود.اماچند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه جمعيت با سر وصدا وفرياد به سويشان آمدند عده اي اشك به چشم داشتند ودر سالني كه با كاغذهاي رنگي ودرخشان آنجا را تزيين شده بود علا قه مندان به كنارشان مي آمدندوبا كامران وهومن در مورد آن شب وعلاقشان حرف ميزدند واز برخوردشان لذت ميبرندو به آنچه دل خوش كرده بودند مطمئن شدند .بعد از يك ساعت عرق از سر و روي هردو مي باريد فلاش هاي بي وقفه ي دوربين ها چشمشان را اذيت مي كرد،گويي شخصي در مغازه ي جوشكاري قدم گذاشته است امّا آنها خم به ابرو نياوردند.هومن آمدن فلورا را به فرض محال گذاشته بود اما همين كه او در حال صحبت با مردم بود دختري با موي بور از دور ظاهر شد.هومن ابتدا فكر كرد كسي شبيه به فلورا را ديده اما وقتي نزديك تر آمد دانست كه او خود فلوراست .فلورا در حالي كه نفسش به شماره افتاده بود وبدن بي رمقش در بين جمعيت له مي شد تك وتنها به طرف هومن شتافت وبريده بريده گفت:سـ....لام هو..من بالاخره تونستم... پيدات كنم.هومن با حيرت به او خيره شد ولبخند اميدوارانه اي زد وگفت:سلام...ببخشيد فلورا ميدونم امشب بد گذشت!فلورا گفت:نه ...عالي بود باور كن!درسته نفهميدم چي خوندين اما اجراتون ،مخصوصا" رقص مايكليتون خيلي جذاب بود خوشم اومد.هومن گفت:مرسي لطف داري.-از قيافه ي اين مردم ميشه فهميد كه از كارتون راضين راستي!... .هومن از جا پريد وگفت:راستي چي؟ -برادرت...ميخوام برم ازش تشكر كنم اونم به اندازه ي تو زحمت كشيده .هومن باز لبخند زد وبه كامران كه آن طرف تر ايستاده بود ومشغول عكس گرفتن بود اشاره كرد وهمراه فلورا به سوي كامران رفتند. هومن گفت:كامران ايشون دوشيزه استن همكلاسي دانشگاهي منن. فلورا استن .كامران كه تازه متوجه شده بودبه چشمان عسلي فلورا نگاه كردو گفت:سلام فلوراي عزيز خوشحالم كه تشريف آوردي اينجا .فلورا گفت:سلام آقاي جعفري بهتون تبريك ميگم واقعا لذت بردم از اين برنامتون همه چيز عالي بود.كامران سرخ شد وگفت:خيلي ممنون... نظر لطفتونه خوشحالم از اينكه جووناي غير ايرانيم ميان و استقبال ميكنن.هومن پرسيد:تنها اومدي؟ فلورا گفت:آره ميشه بريم يه جاي خلوت؟ نفسم بالا نمياد. هومن موافقت كرد واو را به جايي آرام وخلوت تر هدايت كرد .فلورا گفت:هومن جان من بايد برگردم .هومن گفت:منظورت چيه؟فلورا با غمي كه در چهره داشت گفت:من به طور موقت اومدم آمريكا يعني تا وقتي دانشگاهم طول ميكشيد قرار بود اينجا باشم .هومن با گيجي و گنگي گفت:من نمي فهمم چي ميگي؟ فلورا گفت:ما توي اروپا زندگي ميكنيم پدر ومادرم انگليسين .من به اصرار پدرم اومدم اينجا تا درس بخونم اون گفت:اگه قراره كه با پسري كه ميخوام ازدواج كنم بايد به شرطش عمل كنم نامزدمم قبول كرد حالا هم كه ديگه درسم تموم شده بايد برگردم لندن پيش پدر ومادرم تا الانم پيش مادربزرگم زندگي ميكردم .هومن كه متحير تر از قبل شده بود به فلورا گفت:خب لندن هم دانشگاه هاي خوبي داره چرا اونجا نرفتي؟ -من از خدام بود همون جا كنار خونوادم باشم اما بابام چون خودشم اينجا درس خونده بود فكر كرد اينجا بهتر از لندنه .-حالا نامزدت كي هست؟ -يكي از همكلاسي هاي دبيرستانم البته از اولش خونوادش باما ارتباط ورفت وآمد داشتن.هومن لبخند غم آلودي زد وگفت: مباركه .فلورا سر به گريبان شد گفت:قراره دوستاي نزديكم رو دعوت كنم واسه عروسي .هومن گفت:خوبه مثلا"كيا؟ -جسيكا وسوفيا واشلي وتينا تو ودوستت كوين واشتون همه هم با خانواده .-فكر ميكني ميان؟-اگه بيان كه خيلي لطف كردن.خب ديگه هومن من بايد برگردم خونه فردا پرواز دارم البته مادر بزرگم هم مياد .-باشه مواظب خودت باش فلورا، خيلي ممنونم كه اومدي.فلورا كاغذي از كيفش بيرون آورد به هومن داد كه روي آن نشاني خانه وتلفن نوشته شده بود وقتي سرش را بالا گرفت اشك از روي گونه اش سرازير شد وبدون خداحافظي از آنجا بيرون رفت وميان جمعيت گم شد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فصل7=مادربزرگ

روزها پشت سر هم مي گذشتند وخانواده ي آقاي فريخي (خاله ي سوفيا وسالومه) در انتظار مهمان هاشون بودند .قرار بود آنها بعد از تعطيلات كريسمس برسند اما يك هفته از تعطيلات ميگذشت بي آنكه خبري از عموي پاني وخانواده اش باشد. پاني در گير رو به راه كردن كارهاي سوفيا براي شغل جديدش بود، سوفيا خيلي ميترسيد كه مبادا نتواند از عهده ي كاري كه قرار بود انجام دهد شانه خالي كند واز طرفي ميترسيد كه نكند پدرو برادرش مانع كار او شوند .مدرسه ي پاني وسالومه همزمان با سال جديد ميلادي پايان يافته بود. آنان در صدد ورود به دانشگاه بودند.اما پاني دلش ميخواست به كارش ادامه بدهد ،به اين دليل كه تا به حال توانسته بود دل رئيس شركت و بقيه را بدست آورد و براي خود وآنان افتخار كسب كند، اما با مدرك دبيرستان خيلي بد بود كه بخواهد كار كند ولا اقل خوش اقبالي سوفيا از اين بود كه ديگر دغدغه ي دانشگاه را نداشت واز اين نظر يك پله بالا تر بود.يك روز عصر كه ساعت تقريبا" 6 بعد از ظهر بود پاني با خستگي تمام به سوي خانه شان رفت .با كلي خستگي زنگ در را زد. كه ديد برادرش پارسا در را گشود و لبخند زنان گفت:سلام -سلام پارسا چيه من خنده دارم ؟-نه اگه گفتي چه خبره ؟ -مخم كار نمي كنه، حوصله ي حدس زدنم ندارم خودت بگو -عمو اينا ظهر رسيدن!پاني با چشماني گرد واز حدقه درآمده گفت:نه؟!!!!-آره ،حالا بيا تو. پاني به ابروهاش چيني انداخت با نگاه التماس وارانه اي به پارسا خيره شدوگفت:واي نه من با اين سرو شكل جلو عمو و زن عمو نميرم .پارسا پوزخندي زد وگفت:نترس بابا عمو كه طاقت نيوورد رفت شركت بابا، زن عموام نيومده داره كمك مامان شام درست ميكنه، محسنم تو اتاقه من سر گرمه بي سرو صدا بدو برو لباساتو عوض كن وبيا.پاني خوشحال شد وبا سرعت از چهار پله بالا رفت تا به اتاقش رسيد صداي صحبت زن عمو ومادرش به گوش ميرسيد نمي دانست چه لباسي بپوشد كه مناسب اون روز باشه در كمد لباس هايش را باز كرد خيلي سريع لباس هارو از نظر گذروند تا اينكه يك بلوز آسين بلند خاكستري رنگ پيدا كرد و سپس آن رابه تن كرد وشلوار جينش را هم عوض نكرد . به طرف آينه رفت توي آينه نگاهي به خود كرد وضع موهايش افتضاح بود با عجله شانه را برداشت وموهايش را هل هلي وبي دقت شانه كرد اما كمي بهتر شده بود خواست به طرف لوازم آرايش برود كه منصرف شد و مادرش كه بعد از صداي زنگ در، مشكوك شده بود از پارسا سوال كرد:مامان جان كي بود زنگ زد؟ پارسا با دستپاچگي گفت:هيچكي پاني بود داره ماشينش رو قفل ميكنه الان مياد تو .فيروزه خانم زن عموي پاني كه مشتاق شده بود دختر برادر شوهرش را ببيند از كنار اجاق گاز كنار رفت رو به رزيتا گفت:اِ! پانته آ جونم كه اومد .پاني مثله فشنگ از اتاقش بيرون زد و به طرف آشپزخانه آمد در حالي كه قلبش از جا كنده ميشد تته پته كنان گفت:سلام زن عمو، سلام مامان. فيروزه كه گويا برايش نامفهوم بود كه دختري كه از بيرون بيايد، بايد با روسري ومانتو باشد يه نگاهي به سرتا پاي استخوانيه پاني كرد وبا لبخند تصنوعيش به پاني گفت:سلام ..دختر گلم خوبي؟ من تا حالا از نزديك نديده بودمت .فقط پدرت چند باري عكساتونو ميفرستاد .از قيافه اش معلوم بود هيچ از او خوشش نيامده .پاني نگاهي به زن عمويش كرد .فيروزه قدش از مادر پاني بلند تر بود اما از او لاغرتر بود سنش به چهل سال نمي رسيد با نگاهش انتظار داشت تا پاني به سرعت برود و روسري يا چادري به سر كند چون خودش روسري به سر كرده بود وچادر سفيد گلداري به كمر بسته اين تصوير براي پاني همان طور گنگ بود كه، ديدن پاني براي فيروزه گنگ بود.رزيتا از اينكه پاني همان طور مات ومبهوت ايستاده وتكان نمي خورد به استوه آمد وگفت:برو مامان جان... برو پسر عموتم ببين پيش برادرته برو ببينش .با تمام شدن اين جمله گويي خنجري بر قلب فيروزه فرود آمد زيرا دلش نمي خواست پاني با آن وضع و بدون حجاب پسر چشم وگوش بسته اش را ببيند .پاني بي درنگ از آشپزخانه خارج شد وبه سوي اتاق پارسا رفت كه درآن نيمه باز بود .پارسا با ديدن صحنه ي ورود خواهرش با صداي بلند گفت:اينم پاني خانوم خواهرمه محسن جون.او اندامي بسيار نحيف داشت وچشمانش همرنگ چشمان پاني آبي ولي روشن تر بود .محسن كه از شرمساري مانند شمعي در حال ذوب شدن بود با مشاهده ي پاني بدون روسري سرش پايين برد وسلام كرد.پاني انتظار چنين رفتارهايي را از خانواده ي عمويش داشت براي همين تعجبي نكرد وگفت:سلام ،خيلي خوش اومدي محسن .محسن از او تشكر كرد .پاني كه ديد حضورش در آن اتاق محسن را عذاب ميدهد فورا" آنجا را ترك كرد وتصميم گرفت به آشپزخانه برود وبه مادرش وفيروزه كمك كند .فيروزه نگاه رقّت باري به او روانه كرد ،پاني به روي خود نياورد واز مادرش پرسيد :پانيذا كجاست؟ -سياوش اومد دنبالش رفتن مهموني -مهموني؟ -آره خونه يكي از دوستاي سيا مهموني بود .-كي ميان؟ -از صبح رفتن شايد الانا ديگه سروكلشون پياده شه . فيروزه با لحني كنايه آميز گفت:به سلامتي پانيذا جونو هم شوهر دادين؟ مادر با لبخند گفت:اِ....نه هنوز نامزدن .-آها...مبارك باشه ...ميگم رزيتا جون... چرا مهدي وآقا فرزاد نميان خونه؟ ساعت نزديك هفت ونيمه!.رزيتا گفت:ميان فيروزه جان... اگه چيزي احتياج داري به ما بگو ديگه ما يايد هواي همو داشته باشيم اينجا ايران نيست.-منظورت چيه كه ميگي اينجا ايران نيست؟ -منظورم واضحه اينجا غربته شمام كه تازه اومدين .فيروزه ابرو بالا برد وگفت:ما نيومديم اينجا كه مزاحم شما يا خانوم جون باشيم قراره يه خونه بگيريم.رزيتا گفت:اين حرفا يعني چي ؟ من نمي فهمم فيروزه .. تو فكر كردي چون ما مدت مديديه كه پيشتون نبوديم ديگه واستون غريبه شديم ؟درسته من و فرزاد از وقتي ازدواج كرديم بلافاصله اومديم اينجا ولي هميشه شما فاميلامون بودينو هستين هيچ دلم نميخواد تو ،شوهرتو وبچت ذره اي غريبي كنيد وفكر كنيد مزاحممونيد .خونه ي ما رو خونه ي خودتون بدونين فكر ميكنم اونقدر جا داره كه دوتا خونواده توش جا بشن وبتونن راحت زندگي كنن .-رزيتا مهدي برادر ناتني آقا فرزادِه اونقدا با هم سَنَم ندارن كه بخوان تويه يه خونه زندگي كنن شما لطف دارين ميدونم حرفام بي چشم وروييه امّا .من ومهدي يه اعتقادايي داريم كه شما با اومدنتون به اينجا همه رو پاك فراموش كردين .شايدم من انتظارم زيادي بالاست من فكر.... - چي داري ميگي فيروزه ؟منظورت از اعتقادات حجاب ودينه منو بچه هامه؟ منكه فكر ميكنم هركي جاي من بود نميذاشت بچه هاش تو همچين محيطي اين قدر زجر بكشن .حالا چون صِرفا" ما ايرانيم وغيره وغيره .پاني كه از اين حرفا سر درد گرفته بود خطاب به هردو گفت:خواهش ميكنم آروم باشين اين اختلافا نبايد بينمون فاصله بندازه زن عمو، مامان تو رو خدا سخت نگيريد .از چند ماهه پيش تصور اين دعواهاو جروبحثا تو ذهنم موج ميزدن همش ميترسيدم با اومدن عمو وخانوادش شماها اين حرفا رو بزنين .زن عمو دين اجبار نيست باور كنيد بعضي از اين آدماي به قوله شما بي اعتقاد خيلي بهتر از صدتا آدم معتقدن.فيروزه ورزيتا چشم غره اي به پاني رفتند وهيچ نگفتند. صداي باز شدن در خانه نويد آمدن پانيذا ونامزدش را ميداد .پانيذا كه روحش هم از آمدن خانواده ي عمويش به خانه شان خبر نداشت همراه سياوش وارد شدند هر دو با صدايي رسا سلام كردند .رزيتا خانم وپاني هر دو از آشپزخانه بيرون جهيدند و به آنها اطلاع دادن كه مهمان دارند پانيذا كه خودش را جمع وجور كرده بود به آشپزخانه رفت وفيروزه را ديد كه در افكارش غوطه ور است (با حجابي كامل كه براي پانيذا نيز غيرعادي بود) سلام كرد وجلو رفت تا زن عمو را در آغوش بگيرد .فيروزه سرش را بالا گرفت ومحو تماشاي پانيذا شد كه زياد به خواهرش شبيه نبود وفرزند اول خانواده بود سپس او را در برگرفت وكمي خوشرو تر از پيش با او احوال پرسي كرد .سياوش پوست تيره و چشماني قهوه اي روشن وقدي بلند و موهاي كوتاه اما آشفته اي داشت و روي كاناپه بي حس افتاده بود پاني به سمتش رفت وبه او گفت:سلام سيا -سلام، چه طوري؟-بد نيستم

-ببينم چه خبره؟ -عموم اينا اومدن- پارسا كو؟ -تو اتاقشه محسنم پيششه -محسن كيه؟ -پسر عمويه بنده .سياوش از روي كاناپه برخاست وبه سوي اتاق پارسا رفت ودر زد .پارسا در را گشود وگفت:سياوش!سلام كي اومدي چه بي سرو صدا!؟ -همين الان محسن ايستاد وبه سياوش سلام كرد .-بَه ...آقا محسن كه ميگن شمايي؟ محسن سرخ شد وسرش را تكان داد .پارسا گفت:تو محسنو از كجا مي شناسي؟! -خواهرتون معرفي كردن آق پارسا ...خب محسن خان چند سالته؟ -19 -درس مي خوني؟ فعلا نه ولي قراره برم دانشگاه -باريكلا پسر ، محسن جون سعي كن اينجا زيادي غريبي نكني وخجالتم بذاري كنار... گرفتي قضيه رو؟ -بله. پارسا نگاهش را از سياوش به محسن انداخت وگفت:سياوش ،محسن نصفه روزم نشده كه اومده اينجا خب مسلّمه يه كم گيج ميزنه خودم راش مي ندازم نگران نباش خودت مي....... يكباره پانيذا وارد اتاق پارسا شد وهر سه ترسيدند و پانيذا با صداي زيرو جيغ جيغو مانندي گفت: ســـلام محسن جان ...خوبي؟ واي نيگاش كنين بچه ها چقد كوچولو موچولو و ظريفه .سياوش پشت چشمي نازك كردو خطاب به پانيذا گفت:همچين ميگي كوچولو آدم فكر ميكنه درباره يه بچه ي كوچيك داري حرف مي زني.پانيذا جوابي نداد .بيرون از اتاق صداي همهمه اي به گوش مي رسيد گويا عمو مهدي وآقاي فريخي به خانه آمده بودند پانيذا وسه نفر ديگر از اتاق بيرون جستند وپاني وفيروزه ورزيتا هم از آشپزخانه خارج شده بودند.فرزندان آقاي فريخي به سوي عمو مهدي رفتند وبا گرمي با او سلام واحوال پرسي كردند .محسن هم به طرف آقاي فريخي حركت كرد تا عمويش را در آغوش بگيرد .سپس پانيذا وپاني به همراه مادر و زن عمو به آشپزخانه رفتند تا شام را آماده كنند. عمو مهدي ،آقاي فريخي ، پارسا،سياوش ومحسن هم در اتاق نشيمن مشغول گفت وشنود بودند .پانيذا در آشپزخانه در گوش خواهرش حرفهايي زمزمه مي كرد .وهمگي گرم كار بودند كه توجه پاني به پشت پنجره ي آشپزخانه كه رو به حياط بود ،جلب شد .عمو مهدي و محسن در حياط خانه شير آب را باز كرده بودند ودستو صورت خود را مي شستند پاني خيلي آهسته خواهرش را صدا زد وآنچه ديده بود را نشانش داد .پانيذا با چهره اي حيرت زده آرام به او گفت:اِوا ...عمو ومحسن تو اين سرما تو حياط دارن آب بازي ميكنن!!!-منم تعجب كردم پانيذا به نظرت اونا تو حاله خودشونن؟ طولي نشكيد كه هر دو به داخل خانه آمدند پاني از آشپزخانه بيرون پريد وپانيذا نيز به دنبالش حركت كرد عمو مهدي وپسرش با صورت ودستهاي خيس در خانه ايستاده بودند سپس محسن به اتاق پارسا رفت وبعد با دو تكه پارچه ي مچاله شده در دست ،نزد پدرش بازگشت.پانيذا وپاني نمي دانستند كه آن دو چه كار مي خواهند بكنند.-كجا رفتن پاني؟ -تو اتاق -به نظرت تو اون پارچه چي بود تو دست محسن بود؟ .-نمي دونم يه لحظه وايسا. پاني بي درنگ با صداي بلند پارسا را صدا زد.چندي بعد پارسا به طرف خواهرانش آمد وگفت:چيه؟چيكارم داشتين؟ پاني پرسيد:پارسا ،عمو اينا چيكار مي كنن؟ -چطو مگه؟ آهان رفتن وضو گرفتن الانم دارن نماز ميخونن! پانيذا گفت:چيكار ميكنن؟؟!!! -نماز ميخونن -وا؟ -والاّ. پاني گفت:چه بيكارن به خدا تو اين سرما راه افتادن رفتن حياط ضوو نميدونم چي چي گرفتن .پارسا پوزخندي زد وگفت:بچه جون ضوو نه وضو بعدشم يعني مي خواين بگين نمي دونستين عمو اينا خيلي با قيد وبندن؟ بسه ديگه بريد غذا رو بيارين دارم جون ميدم از گشنگي .-كلفت گرفتي پارسا خان؟ خب خودتم كمك كن ديگه -بابا شما چهار نفر تو آشپزخونه اين، جاي سوزن انداختن نيس من ديگه كجا بيام؟ در ضمن چرا به شوهر خودت نميگي بياد كمك كنه؟پانيذا اخمي كردو رو به پارسا گفت:اولا" سياوش هنوز شوهرم نيستو نامزدمه دوما" داره با عمو صحبت مي كنه چشاتو باز كني ميبيني.پارسا اعتنايي نكردو برگشت به جاي قبل .پانيذا وپاني هم به داخل آشپزخانه بازگشتند و بشقاب ها را برداشتند روي ميز چيدند فيروزه هم با ديس هاي پر از غذا با چادر به سختي به سمت ميز در حال آمدن بود كه پانيذا به او رو كرد وگفت:زن عمو لباستون كه بلند وپوشيدست روسري هم كه سرتونه اين چادر دست وپاگيره بدينش به من .فيروزه نگاهي به خود كرد وبا خود فكر كرد كه دست از لجبازي بردارد وچادر را كنار بذارد تا لااقل بتواند درست و راحت كارش را انجام دهد .بعد از 15 دقيقه بالاخره رزيتا ،فيروزه ،پانيذا وپاني توانستند ميز شام را به طور زيبا ومرتبي بچينند .سپس رزيتا به طرف شوهر وبرادر شوهرش وبقيه رفت وگفت:بفرمايين بياين شام بخوريم.آقاي فريخي با كلي تعارف تكه پاره كردن همه را به طرف ميز شام هدايت كرد .عمو مهدي با پسرش وآقاي فريخي هر سه باهم به طرف ميز رفتند سياوش وپارسا هم به آشپزخانه رفتند .پانيذا وپاني در آشپزخانه داشتند ظرف هاي اضافه را از روي ميز آشپزخانه جمع ميكردند ومي خواستند از آشپزخانه خارج شوند كه سياوش گفت :كمك مي خواين خانوما؟ پانيذا چشم غره اي به برادرش وسياوش رفت وگفت: حالا ديگه؟ الان نوشدارو ميخوايم چيكار؟سياوش با سردرگمي گفت:خب تقصير خودتون شد نگفتين كمكتون كنيم.پارسا موذيانه خنديد وخطاب به سياوش گفت:به من گفتن ... ولي من پيچوندمشون .-ايول ...پارسا داري واسه آيندت استاد مي شيا! پانيذا اخمش را تند تر كرد وگفت:بيخود بيخود يه حالي ازتون بگيريم پيچوندن از سرتون بپره.پاني اضافه كرد:راست ميگه اصلا" چه معني داره اين كارا؟ برين يه ذره از اين بچه ياد بگيرين .-كدوم بچه؟ پارسا اين را گفت واز آشپزخانه بيرون رفت وبقيه به دنبالش به سر ميز شام رفتند وكنار هم نشستند .موقع شام خوردن نطق عمو مهدي باز شده بود واز وضع فعلي ايران براي آقاي فريخي و خانوادش تعريف مي كرد وهمه به حرفهايش گوش مي دادند .بعد از شام پانيذا وپاني ،پارسا وسياوش را وادار به شستن ظرف وجمع كردن آنها كردند وخودشان بالاي سر آنها ايستادند كه يك موقع قسر در نروند محسن كه حوصله اش از بحثهاي خسته كننده ي عمو وپدرش سر رفته بود تصميم گرفت بدون خجالت پيش سياوش وپارسا برود .فيروزه كه محسن را زير نظر گرفته بود مي خواست برود ومانعش شود .اما از روي رزيتا خانم كه براي شام كلي زحمت كشيده بود وآنان را از لحظه ي آمدن غرق در احترام كرده بود خجالت كشيد وكاري نكرد.محسن به سوي آشپزخانه رفت وداخل شد.پارسا وسياوش با كلي غرغر در حال ظرف شستن بودند محسن با مشاهده ي آن دو با پيش بند ودستكش خنده اش گرفت، رفت تا آنان را در انجام اين كار ياري كند كه با مخالفت پانيذا وپاني مواجه شد .پاني صورتش را براي برادر وسياوش در هم كشيد ورو به محسن گفت:دست به سياه وسفيد نمي زني تا اينا بفهن ما واسه پيچوندن مناسب اصلا نيستيم.محسن خنديد وگفت:موضوع چيه؟ سياوش با اشاره به پانيذا گفت:كه چيزي نگويد وخودش گفت:هيچي... يكي ديگه يه غلطه اضافه كرده منه بدبخت بايد به اين آتيش بسوزم .پانيذا با حرص هوا را از بيني خارج كرد وگفت:به پا جزغاله نشي...كي بود گفت ((ايول پارسا و.........))ها؟ نكنه جدّم از گور دراومده واينو گفته.محسن كه تازه لب به سخن باز كرده بود به پانيذا گفت: سخت نگيرين پانيذا خانوم طفليا اشتباه كردن .-محسن جان طرفداري اينا رو نكن اين طفليا زيادي اشتباه ميكنن. محسن ديگر چيزي نگفت وآنها هم آن همه ظرف را هر طوركه بود شستند وسياوش دو پاي ديگر قرض گرفت وبه خانه خودشان رفت .پانيذا وپاني هم از انتقام خود راضي بودند .

همگي ساعت 12:17 به اتاق خود رفتند تا بخوابند و رزيتا خانم هم دو تا اتاق را به مهمان ها نشان داد.محسن چمدان بزرگ مشكي رنگ را كشان كشان به اتاق برد وخيالش راحت شد كه عمو واعضاي خانواده اش آن طور كه فكر ميكرد نبودند و بسيار خوشرو مهربان بودند واين مادر خودش بود كه به آنها روي خوش نشان نمي داد واين باعث شرمساري محسن بود.با كلي فكر كردن به اين مسائل به خواب رفت.

صبح ساعت 8 از خواب بيدار شد صداي مادرش او را از خواب بيدار كردكه مي گفت:محسن ،پاشو ديگه مادر جان ساعت هشته پاشو ميخوايم بريم خونه خانوم جون . محسن چشمهايش را باز كرد وبه بدنش كش وقوصي داد و روي تخت نشست

سپس بلند شد ولباسش را عوض كرد واز اتاق خارج شد تا دست ورويش را بشويد وصبحانه بخورد.در آشپزخانه به جز زن عمو رزيتا وپارسا و پانيذا كسي نبود.وارد آشپزخانه شد وبه همه صبح بخير گفت ونشست واز اينكه پارسا صبح داشت ژامبون ميخورد دل به هم خورده شد زيرا نديده بود كسي صبح ژامبون بخورد . رزيتا خوشروتر ومهربان تر از هميشه به محسن نزديك شد واز او پرسيد كه چه مي خورد ؟محسن هم طبق عادت ترجيح داد همان نان وپنير را بخورد اما نان هاي تازه ي محله ي خودشان كجا ،نان هاي فانتزي اينجا كجا! بالاخره هر طور كه بود صبحانه اش را خورد واز زن عمو تشكر كرد و بيرون آمد مادرش در اتاق نشيمن داشت سوغاتيه مادر بزرگ را در كيفش جا ميداد پدرش منتظر بود تا پارسا آماده شود وآنان را به خانه ي مادربزرگ برساند. خوشحالي در چشمهاي فيروزه موج ميزد اما از اينكه محسن حاضر نشده بودچمدان وسايلش را با خود بياورد آزرده خاطر شده بود وبه محسن كلي غرغر كرد كه چرا با نگاه تمرّد آميزي به او زل زده است.بعد از چند دقيقه پارسا پيش عمو مهدي رفت وگفت:عمو من حاضرم بريم. رزيتا به سمت محسن آمد آهسته به او گفت:عزيزم باز برگرديا .محسن سرخ شد وپاسخ داد:چشم زن عمو.... اتفاقا چمدونمم نبردم كه برگردم.دستتونم درد نكنه شما خيلي خوبين خيلي... فيروزه با صداي بلند گفت:محسن بيا ديگه .رزيتا با لبخند گفت:خواهش ميكنم تو هم عينه پارسا

مگه فرقيم داره؟ محسن خنديد وگفت:خيلي ممنون خداحافظ.پارسا وعمو مهدي در ماشين منتظرمحسن ومادرش بودند .لحظاتي بعد محسن و مادرش فيروزه هم به آن دو ملحق شدند وبه طرف خانه مادربزرگ حركت كردند .در راه پارسا ضبط ماشين را روشن كرد ويك آهنگ آمريكايي به سبك راك گذاشت سي ثانيه طول نكشيده بود كه غرغرها واخم هاي مكرر زن عمو فيروزه وعمو مهدي همچون تيري به سوي پارسا روانه شد. پارسا هم از كارش پشيمان شد ضبط را خاموش كرد تا از شر اين حرفها خلاصي يابد .مسير خانه ي مادربزرگ نه دور بود نه نزديك وبا وجود وسيله نقليه 20 دقيقه اي طول كشيد .خانه ي مادر بزرگ كمي از خانه ي آقاي فريخي كوچك تر بود اما به خواسته ي مادربزرگ سعي شده بود حياط كوچكش را با گل وگياهان متجلي كنند وآنجا صفاي خاصّي را دارا باشد.پارسا كه نقش راهنما را داشت اول از همه، از ماشين پياده شد ودرب منزل مادربزرگ را به عمو ودو نفر ديگر نشان داد عمو وفيروزه همراه پارسا شدند ومحسن پشت سرشان حركت مي كرد.پارسا كليد خانه را از جيبش بيرون آورد وبدون هيچ خبري در ورودي را براي عمو و خانواده باز كرد .عمو كه از اين كار ناراحت شده بود چهره اش را در هم كشيد اما هيچ نگفت .مادربزرگ در خانه بود و روحش هم از آمدن آنها خبر نداشت .او مشغول خواندن كتاب در كنار شومينه بود كه يكباره صداي بسته شدن در حياط به گوشش خورد آرام از جا بلند شد تا به طرف حياط برود اما هر چهار نفر پشت در خانه ايستاده بودند وبا ديدن مادر بزرگ لبخند زدند وسلام كردند ودر مادربزرگ آنان را دربر گرفت .بيرون خانه سوز سرما چون تازيانه اي بر رويشان ميزد اما با باز شدن در گرماي داخل به صورتشان خورد واحساس لذت بخشي وجودشان را فراگرفت .مادر بزرگ صورت سفيد و چروكيده اي داشت و پاني ومحسن وآقاي فريخي رنگ تيله اي چشمانشان را از مادربزرگ به ارث برده بودند.قدش هنوز آنقدر خميده نشده بود و توانسته بود با هفتادو چهار سال سن وزن ايده آلي داشته باشد و از چاقي مفرط رنج نبرد .فيروزه با ديدن او مهربانيش را آشكار كرده بود وگويا از مهرباني مادربزرگ كمي قرض گرفته بود .مادربزرگ از ديدن آنها بسيار خوشحال شد وفورا"به آشپزخانه رفت تا از شيريني هاي خانگيش براي همه بياورد .فيروزه كه اين صحنه را ديد فرياد كشيد:خانوم جون مرگه من بيا بشين ما اومديم ببينيمت اما شما هي فرار ميكني

پارسا به آشپزخانه رفت ومادربزرگ را ديد كه در ظرفي شيريني ها را كنار هم قرار ميدهد به ظرف نزديك شد ويكي از شيريني ها را در دهانش گذاشت وبا دهان پر سري تكان دادو گفت:واي مامبزرگ اينا چيه؟ چه شيريناي محشريه!-نوش جونت عزيزم - خب ديگه من ميرم مامبرزگ .مادر بزرگ اخمي كرد وگفت:اِ...كجا؟ به خدا اگه بذارم بري بدو برو زنگ بزن مامانت اينام بيان

-بيخيال مامبزرگ مامانم قرار بود بره خريد پانيم كه خونه نيست پانيذام نمياد.-پس خودت بمون .پارسا بالاخره قبول كرد تا آنجا بماند .مادر بزرگ ظرف شيريني را به دست پارسا داد وخودش به سمت قوري رفت تا در فنجان هاي رنگي چاي بريزد .پارسا با ظرف در دستش وارد پذيرايي شد وظرف را روي ميز گذاشت وبه عمو وبقيه تعارف كرد فيروزه با خوردن اولين شيريني لب را براي تعريف از دست پخت بي نظير مادربزرگ باز كرد ومادر بزرگ با لبخند پيش آنها آمد وسيني چاي را به طرفشان گرفت .فيروزه به پسرش اشاره كرد تا سيني را از دست مادر بزرگ بگيرد.مادربزرگ تشكر كرد وروي مبل تكيِ كنار ميز عسلي نشست وآنها را يك به يك از نظر گذراند سپس رو به فيروزه خطاب به همه با خوشحالي گفت:خب...خوش اومدين عزيزاي من دلم واقعا براتون تنگ شده بود از خوشحالي نمي دونم چي بگم! من اينجا واقعا تنهام تا حالا صد بار تصميم گرفتم پاشم بيام كشورم ديدم خيلي به فرزاد ،زن وبچه هاش عادت كردم وخداييشم رزيتا هيچوقت واسم كم نذاشته .هر وقت خريدي داشتم دارويي ، كتابي خواستم دريغ نكرده هفته اي دو سه بار چه خودش چه پانيذا ميان پيشم كه من تنها نباشم يا من ميرم پيششون... حالام كه شما اومدين ديگه دلتنگيم خيلي كم شد. شما بگين محسن جون ماشالله چقدر بزرگ شدي من تا حالا از نزديك نديده بودمت .محسن سرش را پايين انداخت به فرش چشم دوخت .فيروزه بلا فاصله به مادربزرگ گفت:آره خانوم جون .من وقتي مريم رو تو راه داشتم شما وخدا بيامرز آقا جون اومدين اينجا. مادربزرگ كمي سكوت كرد تا خاطرات را به ذهنش بياورد بعد گفت:آخي يادش بخير مريم جون چه طوره ؟ عمو مهدي گفت:خوبه مادر ،داره فوق ليسانسشو مي خونه.دو ساله ازدواج كرده .-اي بابا مهدي جان من اينا رو ميدونم بالاخره با فيروزه جون تلفني چند ماه يه بار در ارتباط بوديم ! هنوز بچه نداره ؟.فيروزه گفت:نه وقتي درسش تموم شه... ميگه(( بچه دست وپا گيره... جلو ادامه تحصيلمو ميگيره )) -وا؟مادر جون سنش بره بالا كه خيلي بدتره بهش بگو بسه ديگه هر چي درس خوند.خب محسن جون تو در چه حالي؟ محسن سرش را بلند كرد وگفت:من....اِ..هيچي ....بايد واسه دانشگاه آماده بشم مادربزرگ .-باريكلا پسره گل پس تو هم با پاني هم وضعيتي ؟-تقريبا .فيروزه از اينكه مادربزرگ پسرش را با پاني مورد قياس قرار داده كمي دل خور شد اما حرفي نزد.سپس سكوتي برقرار شد همه چاي مخصوص خود را از درون سيني برداشتند وهمراه با شيريني هاي خوشمزه ي مادربزرگ خوردند.برقي كه در چشمان مادربزرگ پديدار بود نشانگر شوقي بود كه در تك تك اعضا وجوارحش وجود داشت .او از اينكه كساني بودند كه حرفهايش را مي شنوند را در كنارش نشسته بودند احساس خوبي داشت.

با خود انديشيد اي كاش خانه اش كمي بزرگ تر بود تا همگي با هم زندگي ميكردند.همه فنجان هاي خالي را به داخل سيني گذاشتند ومحسن سيني را به آشپزخانه برد .آشپزخانه ي كوچك و تميزي بود.وهمه چيز سرجايش بود حتي يك ظرف كثيف هم به چشم نميخورد .با اينكه ساعت 9صبح بود ، غذا در قابلمه در حال قل قل وپختن بود.محسن برگشت پيش بقيه ومادر بزرگ و فيروزه به داخل آشپزخانه آمدند. مادربزرگ از يخچال كمي ميوه بيرون آورد وبراي عمو مهدي ومحسن وپارسا برد .عمومهدي با ديدن مادرش گفت:مادر جون تو رو خدا زحمت نكشين.-چه زحمتي پسرم ؟اگه بدونين چقده از ديدنتون خوشحالم .مادربزرگ اين جمله را گفت واشك در چشمانش حلقه زد سپس رويش را برگرداند وبه آشپزخانه بازگشت.پارسا هم به داخل اتاقي رفت كه كنار اتاق مادر بزرگ بود واز كمد ديواري كشويي ،كه با آينه پوشيده شده بود نزديك شد ودرب آن را كنار كشيد واز داخل آن يك آلبوم بزرگ عكس را بيرون آورد. عمو مهدي تلويزيون را روشن كرد ومشغول تماشاي آن شد محسن هم با چشمك پارسا متوجه شد كه بايد نزدش برود .پارسا خيلي آهسته وبا احتياط آلبوم چرمي را باز كرد .صفحات اول تا چهارم آلبوم عكس كودكي ونوجواني مادربزرگ بود .محسن با ذوق و هيجان خاصي آن را نگاه ميكرد و ورق ميزد پارسا هم هر چه از زبان مادربزرگ در مورد اين عكس ها اطلاعات داشت به محسن منتقل ميكرد اطلاعاتي از قبيل اينكه اين عكس ها كجا گرفته شده؟ ويا در چه زماني ؟واشخاصي كه محسن نمي شناختند ويا فوت شده بودند را معرفي ميكرد .بعد پارسا به ديوار پشت سر محسن اشاره كرد عكس عروسي مادر بزرگ وپدر بزرگ را كه در قابي چوبي رفته وبه ديوار نصب شده بود را به او نشان داد .صورت مادر بزرگ عاري از هر چين وچروكي بود وخيلي جوان بود يا شايد حتي نوجواني بيش نبود كه ازدواج كرده بود.محسن با مشاهده ي قاب عكس روي ديوار آهي كشي وگفت:آخي مادر بزرگ چقد جوون بوده ها!پدر بزرگ رو نگا چقد شبيه بابامه.پارسا گفت:جونه من برو تو بحره مامبزرگ... خوشم مياد آرايش نداشته...اين قد خودش قيافه داشته كه رنگ ولعاب اضافي نياز نبوده .محسن خنديد وگفت:آره خب پدر بزرگ هم خوش سليقه بوده ولي مادر باباي من فوت شده بوده كه پدر بزرگ با مادر بزرگ ازدواج مي كنه.پارسا با تعجب گفت:يعني مامبزرگ اون موقع با وجود يه پسر بچه با بابابزرگ عروسي ميكنه؟محسن گفت:نه ...ببين باباي من ،اون موقع خيلي كوچيك بوده... فكر كنم يك سالش بوده شايدم كمتر.-آخي طفلي عمو مهدي .-چرا طفلي؟ به نظر من بابام خوش شانس بوده كه مادربزرگ شده مادر ناتنيش چون خيلي مهربون بوده الانم هست مگه نيست؟.-آره... راستم ميگيا....حالا بيا بقيه عكسا رو ببين .پارسا تك تك عكس ها را نشان داد. عكس هايي از بچگي خودش وخواهرانش،حتي عكس هاي محسن وخواهرش كه خيلي كوچك بودندومشخص بود كه مادر محسن آن را براي مادربزرگ پست كرده چون پشت عكس ها برايش نوشته بود ((از سمت راست آبجي فاطمه وعاطفه ومن ،مريم تو بغله داداش مرتضامه))....((محسن توي چرخ فلك از ترس پشت چادرم قايم شده بود تو عكس نيوفتاده))وروي عكس ديگري نوشته بود ((اول مهر محسن كلاس اول دبستان مريم كلاس سوم راهنمايي))پارسا بعد از خواندن نوشته ي پشت اين عكس به محسن گفت:راستي... محسن اين راهنمايي چيه؟ محسن گفت:بعد از سال پنجم دبستان شما ميرين دبيرستان ،ما ميريم راهنمايي، 3ساله، ... بعد ميريم دبيرستان ولي دبيرستانمون 4 ساله در حالي كه دبيرستانه شما هفت ساله اما راهنمايي ندارين.فهميدي؟ -يه كم. هر دو خنديدند وبقيه عكس هارا ديدند.ادامه عكس ها، عكس هاي فعليه مادربزرگ بود كه بيشتر با خانواده ي آقاي فريخي گرفته بودوعكس تكي هر كدام را در صفحات گذاشته بودوبرخي عكس ها هم متعلق به عمه شان وبچه هايش بود كه آنها در بريتانيا زندگي مي كردند و شوهر عمه شان فرانسوي بود.محسن كه فقط از آنان كمي شنيده بود از پارسا سوالاتي پرسيد تا بيشتر با آنها آشنا شود.پارسا گفت:عمه جون دلارام ماشاالله چهار تا بچه داره فقط پسر بزرگش متاهله .دوتا پسرديگه هم داره ...يه دخترم داره كه مثه آبجي پانيذاي من در شرف ازدواجه .ما زياد رفت وآمد آنچناني نداريم فقط عروسيه اشكان رفتيم ودو بارم اومدن خونمون .همين . -اخلاقه بچه هاش چه طوره ؟ -اخلاقشون زياد صميمي نيست .خب مردم اروپا يه كم سردتر از آمريكاييان .شايدم چون ما قرن به قرن همو ديديم من همچي حسي گرفتتم.محسن لبخند زد وگفت:حتما همين طور بوده .پارسا آلبوم عكس را بست وسرجايش برگرداند وگفت:محسن بريم حياط؟ محسن گفت:حالت خوبه؟ تو اين سرما ؟ميخواي قنديل ببنديم؟ پارسا در حالي كه در كمد راقفل ميكرد گفت:اوه حواسم نبود آخه اينجا اينقدر گرمه گمون كردم بيرون همين جوريه .محسن خنديد وسرش را تكان دادو پرسيد:شما بازم اينجا فاميل دارين؟ -از طرف بابام نه اما فاميلاي مامانم تقريباهمشون اينجان .مثلا بچه هاي خاله رزا و...خاله ركسانام وبچه هاش دايي روزبه وخانوادش ومامان وباباي مامانم تو فرانسن .عمه اينا هم زياد ميرن پيششون البته به سفارش مامان خانوم ما...راستي! يه سوال اساسي دوست دارم بي دروغ وبدون خجالت جواب بديا...باشه؟ -باشه بپرس.-محسن تو.....تو...مي خوام بدونم كه....مي خواستم.... -اه تو كه خجالتي تري پارسا بپرس ديگه. -ولش بابا -جونه محسن نگي ديگه نه من نه تو ...چي مي خواي بدوني؟ -محسن تو... تو ايران بودي كسي نبود كه دوسش داشته باشي؟ -يعني چي؟ من نفهميدم! -يعني تو عاشق كسي نبودي؟ -آهان حالا فهميدم ...نه بابا...من دوس نداشتم ...بعدشم با اين خونواده ي من كسي مگه جراْتم داشت..... -خب پس بوده كسي كه تو ازش خوشت بياد درست ميگم؟. محسن گفت:نه جونم ،هيچكي نبوده به خدا. حالا چرا تو اين سوالا رو مي پرسي؟ -بيخيال همين طوري پرسيدم وقت بگذره .-آها. پارسا به فكر فرو رفت وسكوتي برقرار شد محسن هم همين طور به در وديوار خيره شده بود وقاب عكس ها را از نظر مي گذراند.تلفن خانه مادربزرگ به صدا درآمد.مادبزرگ از آشپزخانه بيرون جهيد وتلفن را برداشت.-سلام -سلام مامبزرگ خوبين؟ -سلام! تويي پانيذا عزيز دلم؟ خوبم -بله مامبزرگ ،پارسا اونجاست؟ -آره دخترم تو چرا نيومدي؟ -مامبزرگ به خدا كلي تو خونه كار داشتم بعدشم من كه بيشتر از همه مزاحمتون ميشم .-ديگه اين حرفو نزنيا تو كه ميدوني من از اينكه بياين پيشم خوشحال ميشم چرا دريغ مي كنين- چشم ،ميشه گوشيو بدين به پارسا-حتما ،منتظر باش -ممنونم. مادربزرگ گوشي را از صورتش دور كرد وفرياد زد:پارسا جان ...بيا تلفن .پارسا با شنيدن اسمش از جا بلند شد وسراسيمه به سمت مادربزرگ آمد وپرسيد:كيه؟ -خواهرته .سپس گوشي را گرفت وگفت:الو -سلام پارسا تو هنوز اونجايي ؟- آره مامبزرگ اصرار كرد -بيخود... پاشو بيا خونه ببينم .-اِ...تو چكار به من داري دلم نمي خواد بيام خونه -جا خوش كرديا كلي كار داريم مامان رفته خريد بهم گفت بگم توبري دنبالش ...ماشين نبرده -چرا خودت نميري؟ -من دارم خونه رو تميز ميكنم بابا گفت مامبزرگو راضي كني با عمو اينا بياد خونه ما -باشه ...پس واسه همين داري خونه رو تميز ميكني؟ -تقريبا -خب ... كاري نداري؟ -ميري؟ -كجا؟ -سره قبره من....دنباله مامان ديگه. -آهان آره الان ميرم- خداحافظ . پارسا گوشي تلفن را سر جايش گذاشت وبه داخل آشپزخانه رفت وبه مادربزرگ كه در كنار قابلمه ي غذا ايستاده بود و داشت محتويات درون آن را به هم مي زد ،نزديك شد وسپس گفت:مامبزرگ... پانيذا گفت مامانم رفته خريد منتظرمه بايد برم دنبالش.-اِ...پس بيارش اينجا -نه مامبزرگ با كلي كيسه وپاكت خريد بيارمش اينجا واسه چي؟ تازه بابام گفته شما وعمو اينا بايد بياين پيش ما -براي چي مادر جون ما اينجا راحتيم شما بايد بياين كه نميياين -نه ببينيد اينجا كه جا نميشيم ولي خونه ما بزرگ تره تازه اينجوري همه با هميم ....خواهش ميكنم مامبزرگ. -باشه حالا اگه خواستم بيام ميگم -نشد ديگه ..تا بعداز ظهر فرصت دارين ميام دنبالتون. مادربزرگ ديگر جوابي نداد وپارسا هم از بقيه خداحافظي كرد محسن به سمت پارسا دويد وبا لحني حاكي از پرسش گفت:كجا داري ميري منو تنها نذار.پارسا لبخند محبت آميزي زد وگفت:برميگردم محسن جون قراره غروب بياين خونمون .محسن سرش را پايين انداخت با ناراحتي گفت:مگه نيومديم اينجا؟.-خب قرار شده همگي بياين خونه ما حتي مامبزرگم مياد.-باشه برو به كارت برس خداحافظ. -خداحافظ .سپس از در بيرون رفت از حياط رد شد وبه در خروخي خانه رسيد وبعد سوار ماشين شد وبه قصدرفتن به فروشگاه بزرگي كه مادر آنجا منتظرش بود حركت كرد.در راه به حرفها واتفاق هاي ساعت پيش فكر مي كرد از اينكه محسن با او صميمي تر از روز قبل است وغيره.با همه ي اين فكرها بعد از كلي ماندن پشت چراغ هاي قرمز و راه بندان به فروشگاه رسيد. فروشگاه مملو از جمعيت بود واين شلوغي سبب شد تا پارسا ديرتر مادرش را پيدا كند مادر پنج كيسه ي بزرگ وپر از اجناس را در دست داشت پارسا خيلي سريع به مادر نزديك شد وبه او سلام كرد .مادر با كمك پارسا اجناس خريداري شده را به طرف صندوق برد و پول آن را پرداخت كرد و بعد هردو از فروشگاه خارج شدند .پارسا پا به پاي مادر زير آفتاب كم حسّ و حال روزهاي اوايل ماه ژانويه در حركت بود ماشين در محوطه ي پاركينگ روباز پشت فروشگاه پارك شده بود .پارسا ومادرش مقداري از راه را پياده رفتند تا به محل پارك ماشين رسيدند .پارسا دسته كليد را از جيبش بيرون كشيد وبلافاصله در صندوق ماشين را گشود وكيسه ها را در آن جا داد .سپس مادر خرامان خرامان به سوي در ماشين رفت وآن را باز كرد و داخل نشست ،پارسا هم در صندوق را محكم بست وسوار شد ،ماشين را روشن كرد. مادر به او نگاهي كرد وگفت:چه خبر از اون ور؟ پارسا ابروهايش را در هم كشيد وپرسيد:كدوم ور؟ مادر جواب داد:منظورم خونه مادربزرگته -آهان...سلامتي.-خودتو لوس نكن پارسا. -لوس؟! ...بابا گفته بعد از ظهر برم دنبالشون با مامبزرگ بيان خونه ما .رزيتا اخمي كرد و با جداي جيغ جيغويي گفت:چي گفتي؟!! پارسا با خونسردي مكثي كرد و گفت:واضح نبود؟ گفتم بابا گفته برم همشونو بعد ازظهر بيارم خونمون.-يعني چه؟ فرزاد مسافرخونه باز كرده؟ پارسا پوزخندي به مادر تحويل دادو گفت:اِ...كي بود صُب به محسن ميگفت برگرده بياد.-من يه حرفي زدم حالا. -بيخيال مامان جان نترس مامبزرگ كه خونه ما بند نميشه كه... هي بهونه خونه خودشو ميگيره در ضمن شما دقه به دقه ميري پيشش حالا يه بارم اون بياد پيش ما . مادر رويش را از پارسا برگرداند وبه منظره بيرون نگاه ميكرد كه با سرعت زياد ماشين مشخص نبود سپس زمزمه وار وآهسته از دفعه ي پيش گفت:مشكله من مادربزرگت نيست...اين زن عمو تون روش خيلي زياده...فكر ميكنه چون ما سالهاست اينجاييم ديگه آدم نيستيم. نميدوني ديشب چه جوري داشت به پاني چپ چپ نگاه ميكرد وچه حرفايي مسخره اي ميزد.خجالتم خوب چيزيه به خدا. -قربونت برم خود پاني خم به ابرو نيورده تو اعصابتو خورد نكن بيخودي.مادر دوباره رويش را به سوي پارسا برگرداند و گفت:نميدونم من كه نميتونم فيروزه رو با اين اخلاق گندش تحمل كنم .-خوب ميشه مامان بذار چند روز بگذره عمواينا هنوز يه كم گيج ميزنن خب حقم دارن اين طور نيست؟ -... خداكنه همين طور باشه و اون تغيير كنه بيچاره مهدي ومحسن چي ميكشن از دست اين مادر فولاد زره .پارسا خنديد وگفت:مادر كي كي زره؟ رزيتا هم خنديد وگفت:هيچي بابا.پارسا ماشين را متوقف كرد وبه مادر گفت:مامان شما بريد تو من وسيله ها رو ميارم. رزيتا از ماشين پياده شد ولحظاتي بعد در خانه را گشود و داخل شد بوي خوش غذا مشامش را پر كرده بود. خانه از هميشه تميزتر به نظرش رسيد نعره زنان پانيذا را صدا كرد پانيذا از اتاقش بيرون آمد گرم صحبت با تلفن بود با ديدن مادر فوري گوشي تلفن را قطع كرد وسلام كرد:سلام مامان... پارسا اومد؟ .رزيتا كه انگار حواسش نبود، به خانه خيره مي نگريست پس از مدتي چند گفت:دستت درد نكنه گلكم خيلي زحمت كشيديا! پانيذا سرخ شد وگفت:چه زحمتي وظيفم بود.مادر كيفش را به پانيذا داد وخودش روي مبل ولو شد دقايقي بعد پارسا با چند كيسه ي بزرگ وارد خانه شد پانيذا با عجله به سويش رفت تا به او كمك كند.پارسا به همراه خواهرش اجناس را به آشپزخانه منتقل كرد بعد به سرعت به طرف اجاق گاز كه ظرف غذا روي آن در حال پختن بود رفت پانيذا گفت:چي شد ؟ -چي ،چي شد؟ -عمو اينا ومامبزرگ -نگفتم بهت؟ -نه!... -راضي شدند بيان البته به سختي...گشنمه ناهار ميخوام. -حالا برو لباساتو عوض كن تا پاني نياد نمي خوريم.پارسا زوزه ي خفه اي كشيد وگفت:اه كو تا پاني بياد شايد ناهار نياد بياين غذا بخوريم بعد واسش كنار ميذاريم ماكه نمي خوايم كل غذاي قابلمه رو بخوريم.پانيذا كه دلش به حال پارسا سوخته بود راضي شد تا ناهار را بخورند.

پاني هنوز درگير كارهايش بود راضي كردن خانم وانسون براي مدتي دست از كار كشيدن كاري بس دشوار بود او نمي خواست به هيچ وجه نيروي كار فعالش را از دست بدهد.وجود سوفيا براي وانسون آرامش بخش يا به عبارتي قوت قلب بود ،اما سوفيا هم هنوز ابتداي كار خسته وبي رمق شده بود داشتن رژيم هاي سخت وطاقت فرسا او را بيمار كرده بود واز شادابي و نشاط قبلي در درون سوفيا خبري نبود ولي او تحت هيچ شرايطي نمي خواست از مسئوليتي كه به عهده اش گذاشته بودند شانه خالي كند ومصرّانه بر تصميمش پا فشاري مي كرد.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!