تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
داستان + عکس

 ۩ ۩ ●•▪·˙·_داستان_·˙·▪•● ۩ ۩

فصل اول:حس غريب

كامران وهومن تو يه جشن كريسمس برنامه داشتن اونم چه برنامه اي از اون برنامه ها كه موقع اجرا دهن خيليا باز ميمونه

اواخر ماه نوامبر بود كه قرار بود براي جشن كريسمس يه گروه رقص با كامران وهومن

تمرينات مداومي داشته باشن تا بتونن خودشونو واسه يه برنامه عالي حاضر كنن

يك روز اونا به استوديو رفتن تا با اعضاي گروه رقص آشنا بشن اين گروه يه گروه 9 نفره بود كه 6 تاي اوناي پسر بودن و بقيه ي دختر

اونا بايد يك يا2 بار ميرقصيدن تا معلوم بشه كه كدومشون به درد جشن نميخورن اگر اين امتحان نبود توي جشن آبرو ريزي شديدي اتفاق ميفتاد پخش آهنگ براي بار اول نااميدكننده بود بعدش كامران خواست تا يكم براشون توضيح بده

كامران با حالت معلم گونه گفت:ببينيد رمز موفقيت تو اين كار فقط توي يك فعل خلاصه ميشه اونم هماهنگ بودنه متوجه منظورم هستين؟

آنها با حركت سر جواب مثبت دادند و باحالت شرمندگي سر به گريبان بردن

آهنگ براي بار دوم وسوم پخش شد.... بعد از كلي تمرين اونا با گروه رقصيدن كارشون بهتر شده بود با هر حركت كامران وهومن حركت رو عوض ميكردند وكارشون خيلي موزون تر از قبل به نظر ميرسيد

همگي خسته شده بودند كه پدرام ازاون دور داد زد:تمرين براي امروز كافيه بهتره استراحت كنين

اعضاي گروه باسرو صورت خيس ولباسايي كه در اثر فعاليت زياد به بدنشون چسبيده بود جلو اومدند تا نوشيدني بخورن و بعد به سمت خونشون رهسپار بشن

هومن در حالي كه نفس نفس ميزد بريده بريده گفت:دارن.... بهترميشن..... اميدوارم توي... اين وقت كم....

بتونيم ...اونا رو براي جشن حاضر كنيم

كامران به ليواني كه توي دستش پر از شربت بود نگاه كرد و با اميدواري تمام گفت:حتما ميتونيم..... من هنوز اسماشونم نميدونم ميرم به پدرام بگم اسماشونو بنويسه كه آشنا بشيم

وبعد ليوان رو بدون معطلي روي ميز گذاشت وبه طرف پدرام حركت كرد

پدرام كه حالا كلي برگه جلوي خودش گذاشته بود بعد از شنيدن درخواست كامران

يكي يكي برگه هارو به اعضاي گروه داد و بهشون گفت:

دوستاي عزيز اسم وفاميل وآدرس و شماره تلفن خودتون رو توي اين برگه ها بنويسيد بعد به خودم تحويل بدين

جمله ي پدرام كه تموم شد اونا در تكاپوي پيدا كردن خودكار بودن تا اطلاعاتي كه پدرام ساخته بود رو روي برگه منتقل كنند

كامران كه ديگه سرجاي قبلش برگشته بود دوباره ليوان شربت رو برداشت رو به هومن كرد و گفت:فكر ميكني جلسه ي بعدي تمرين رو كي بذاريم خوبه؟

هومن حواسش به كامران نبود توي فكر بود و بعد از تكون دادن دست كامران به خودش اومد

كامران گفت:حواست كجاست پسر؟به چي داري فكر ميكني؟

هومن به دروغ گفت:هيچي

كامران دوباره سوالش رو تكرار كرد هومن سرش رو پايين انداخت و گفت:راستش نميدونم وقتي باشه كه.....كه من هم دانشگاه نباشم ديگه.... خودت كه مي دوني اگه منم از تمرينا جا بمونم اونوقت يكي بايد بياد منو درست كنه

كامران كه ليوان رو تا ته سركشيده بود به هومن نگاه كرد و گفت:باشه سعي ميكنم

اون طرف پدرام داشت برگه ها رواز اعضا تحويل ميگرفت بهشون ميگفت كه جلسه ي بعدي چه روز و چه ساعتيه؟

بعد توجه پدرام به كامران وهومن جلب شد كه بهش نزديك ميشدن

كامران به شونه پدرام زدوگفت:ممنون ..خسته نباشي ماكه واقعا از پا افتاديم بهتره بريم .......بازم ممنون خيلي به زحمت افتادي

پدرام كه داشت برگه ها رو مرتب ميكرد وتوي كشوي كمد روبه روش قرار ميداد به اونا

رو كرد وگفت: باشه برين به سلامت

هومن وكامران از پدرام خداحافظي كردن وبه سمت در خروجي حركت كردن هوا كاملا تاريك شده بود واز تابش خورشيد خبري نبود

وقتي به ماشين رسيدن كامران تلوتلو خوران دروباز كرد وطرف راننده نشست انگار اوهم از اينكه هومن خواب آلود شده بود باخبر بود هومن هم درو باز كرد وفورا نشست كامران ماشين رو روشن كرد حركت كرد نور چراغ مغازه ها و چراغ هاي اتوبان چشم هومن رو ميزد اونومجبور كرد تا چشمش رو ببنده ووقتي چشم باز كرد

اولين چيزي كه ديد در پاركينگ خونشون بود كامران كه فكر ميكرد هومن هنوز خوابيده تكونش ودادو يادآوري كرد كه رسيدن.. اونا باكلي زور و زحمت بدن سستشون رو از داخل ماشين بيرون كشيدند وبه در وروديه خونه رسوندن كامران كليدرو از جيب كتش درآوردو درو باز كرد وقتي وارد خانه شدند فقط دو چراغ با نور ضعيفي سوسو ميكرد كامران نگاهش رو از هومن به ساعت انداخت كه حدود 12:35شب رو نشون ميداد ومتوجه شد اهل خونه خوابيدن هومن خرامان خرامان به طرف اتاقش رفت وبا همون لباساي تنش به خواب عميقي فرو رفت كامران به دنبال هومن داخل اتاق شد وملحفه اي روي هومن كشيدو بي سروصدا چراغ رو خاموش كرد واتاق رو ترك كرد وبه اتاق خود رفت در اين فكر كه آن روز هردو چقدر تلاش كردند و روز پركاري رو پشت سر گذاشتند لبخندي زدو لباسش را عوض كرد و روي تخت ولو شد

متوجه نشد كي خوابش برده

صبح وقتي آفتاب ملايمي از پنجره اتاق نويد فرا رسيدن صبح رو ميداد هومن چشم باز كردو نگاهش رابه ساعت دوخت. ساعت6:51صبح بود هومن ملحفه روكنار كشيدو ازاتاق به طرف حمام به راه افتاد خستگي روز پيش هنوزاز تنش بيرون نرفته بود او تصميم گرفته بود دوش بگيرد

بعداز 14دقيقه حالا ديگر دراتاق بود ودرآينه خودش را ديد حوله اي به تن داشت و از موهاش آب ميچكيد از ترس اينكه دير به دانشگاه نرسد در مدت10دقيقه

آماده شده بود فرصت خوردن صبحانه را نداشت از اتاق بيرون آمد ومتوجه حضورمادرش در آشپزخانه شد كه تند تند داشت صبحانه راحاضر ميكرد

به طرف آشپزخانه رفت و به مادر نزديك شد و گفت:صبح بخير مامان شما كي بيدار شدين؟مادرش كه قوري پر ازچاي رو به سمت فنجان هاي سفيد با دسته هاي رنگي

كه مشخص ميكرد هركدام مختص كدوم يك از اعضاي خانواده است ميبرد ودر فنجاني كه متعلق به هومن بود چاي ريخت هومن غرولندكنان گفت:مامان اگه دارين واسه من چاي ميريزين من نميتونم بخورم حسابي ديرم شده

مادرش ابرهاشو درهم كشيدو با دلخوري گفت: صبح بخير عزيزم اگه يه كم زودتر پاشي به خدا بد نيست

هومن:يه كم نان برداشت وگفت: چشم ببخشيد......خداحافظ مامان

مادرش بانااميدي چاي دست نخورده رو به قوري برگردوند وزير لب چيزي زمزمه كرد كه شبيه به اعتراض بود كم كم كامران وكتي بلند شدند وبه آشپزخونه اومدن روي صندلي دور ميز صبحانه نشستند وكامران كه متوجه خالي بودن اتاق هومن شده بود براي اطمينان پرسيد :صبح بخير..... مامان هومن رفت؟

مادر كه فنجون روبه سمت كامران هل ميداد صبح بخير گفت و سري تكان دادوبه طرف يخچال رفت وپارچ آب پرتقال روبيرون آورد كتي كه داشت چاي ميخورد گفت:

مامان دستت درد نكنه بيا بشين ديگه باهم بخوريم مادرش از كار دست كشيدوروي صندلي نشست ومشغول خوردن چاي شد كتي فنجان را روي ميز گذاشت بانگاهي پرسشگرانه رو به كامران كردوپرسيد:ديروزگروه رقص اومدن؟ كامران به سراغ ليوان آب پرتقال كه كنار ظرف مربا بود رفت وگفت:آره اومدن 9نفربودن

كتي گفت:چه طورن؟ كارشون خوبه؟كامران به كتي روكردو باملايمت گفت:آره اگه يكم ديگه تمرين داشته باشن خيلي بهتر ميشن بعد ليوان خالي شده را روي ميز گذاشت واز جاش بلند شد مادرش گفت:كجا كامران ؟تو كه هنوز صبحانت رو كامل تموم نكردي.كامران از آشپزخانه دورشده بود به سمت اتاق ميرفت با صداي بلندي گفت:خيلي ممنون مامان بايد برم امروز كلي كار داريم ساعت ديواري اتاق كامران ساعت7:18دقيقه رو نشون ميداد كامران لباسشو عوض كردو دسته كليد ماشين رو از توي جيب كتش كه ديشب به تن داشت بيرون آوردوبه طرف در خانه رفت و گفت:

من رفتم خداحافظ.... مادرو كتي كه داشتند ميزو جمع ميكردن از او خداحافظي كردند

-------------****************----------

باد سردي از سمت غرب ميوزيدهومن توي حياط دانشگاه گرم صحبت بادوستاش بود كه موقع رفتن به كلاس شد او خيلي سريع همراه كوين از بقيه جدا شدند وحركت كردند ...راهروي دانشگاه از حياط گرم تر بود ودستاي يخ زده ي هومن رو گرم تر ميكرد توي راهرو ميان جمعيت گم شدندوبه كلاس رسيدند دانشجوها يكي يكي پشت سرهم داخل كلاس ميشدن سرجاشون مي نشستند تعدادشون حدود 34نفر بود كه 15تادخترو19پسر آن راتشكيل ميداد .بين اونا 1نفر چيني 5نفر از اروپا وبقيه از كشور آمريكا بودند وتنها هومن وكوين ويه دختر ايراني بودند البته پدر كوين ايراني بودومادرش كانادايي بود وبه زور وزحمت ميتوانست به زبان فارسي حرف بزند وضع هومن هم ازاو كمي بهتر بود چون لااقل در خانه كمي فارسي حرف ميزد اما كوين خيلي كم پيش ميامد كه دوسه كلمه اي فارسي صحبت كند بعد از ورود استاد همه ساكت شدند وبه او زل زدند از آنها خواست كه صفحه ي مربوطه رو بيارن وبه تخته توجه كنند بعد از يك ساعت و33دقيقه ......... كلاس تموم شد همه وكتاب ها رو جمع كردند و از كلاس خارج شدند مجبور بودند تا به حياط بروند تا كلاس بعدي شروع شود آفتاب نيمه جان زمستاني حالا كمي مسقيم ترشده بود ولي گرماي قابل توجهي تقديم نمي كرد هومن خداخدا ميكرد زود زنگ بخورد و وارد كلاس شوند كه گرماي مطبوعي نثارشان ميكرد دندان هاي كوين به هم برخورد ميكرد وبا زبان بي زباني سرما را اعلام مي كردند كلاس بعدي آسان تربود وبايد نمايشي كه اجراي آن براي كريسمس بود رو تمرين ميكردند البته آنها تازه هفته ي قبل از وجود اين نمايش آگاه شده بود واستاد با توجه به مهارت هايشان در ترم هاي قبل آنها را براي نقششان انتخاب كرده بود هومن نقش پسري ياغي را بازي ميكردو اصلا از نقشش راضي نبود اما دلش ميخواست همان نقشي كه به عهده اش گذاشته اند را به نحو احسنت بازي كندتا نمره ي عالي را نصيب خود كند كوين هم نقش پسري دست وپا چلفتي وكودن را بازي ميكرد داستان نمايش زياد قوي نبود اما آنها سعي ميردند با بازي خوب خود آن را جذاب كنند كلاس محبوب هومن موسيقي بود كه يك روز در هفته برگزار ميشد وهومن تا به حال توجه استاد موسيقي رابه هنرش جلب كرده بود

كلاس دوم وسوم هم به سرعت سپري شد ووقت رفتن بود هومن از كوين خداحافظي كردو به قصد آمدن نزد كامران ماشينش را روشن كرد وحركت كرد وبخاري اتومبيل را تا حد امكان زياد كرد تا هوامتعادل شود در حالي كه به سرعت مي رفت با كامران تماس گرفت و از او برنامه ي كاري امروز رو پرسيد وبعد به طرف همان سالني كه بايد رقص تمرين ميكردند رفت با ترمزي شديد ماشين را متوقف كرد وبه سرعت برق وباد از ماشين پياده شدو به طرف در ورودي سالن به راه افتاد در نيمه باز را گشود وداخل شد با قدم هايي لرزان وسنگين حركت ميكرد وكامران وپدرام را ديد كه دارند با اعضاي گروه صحبت ميكنند با صداي بلند سلام كرد وبه آنها ملحق شد با اينكه خيلي خسته وگرسنه بود باتمرين موافقت كرد و وسايلش را در گوشه اي گذاشت وبا پخش شدن آهنگ مانند بقيه شروع به رقص كرد با هر بار تمرين اعضاي گروه بهتر از قبل مهارت و هماهنگي خود را به نمايش مي گذاشتند واين باعث قوت قلب كامران وهومن ميشد

بعد از 2ساعت پي در پي تمرين ساعت تقريبا 4بعد از ظهر بودو آنها هنوز ناهار نخورده بودند كامران كه دستش را به طرف شكمش گرفته بود به پدرام نزديك شد وگفت :ما ميريم خونه فكر كنم مامان خونه غذاي بهتري از اين فست فوداي تكراري

درست كرده باشه پدرام هم كه گرسنه به نظر ميرسيد به علامت موافقت سري تكان دادواز آنها خداحافظي كرد آنها به طرف ماشين هايشان راه افتادند هر كدام با ماشين خود به خانه رفتند بعد از پارك ماشين وپياده شدن از آن به خانه داخل شدند و مادررا ديدند كه داشت تلويزيون تماشا ميكردند هردو با هم سلام كردند غرغر كنان از گرسنگي خود گفتند مادر شتابان به طرف آشپزخانه رفت وغذارا كشيد واز آنها خواست بعد از شستن دست ورويشان روي ميز بشينند كامران داخل اتاق رفت ولباسش رو عوض كرد وبه طرف شير آب رفت تا دستش را بشويد هومن هم همين كار را كرد وبه ميز نزديك شدند مادر نيزبا اينكه ناهارخورده بود كنار آنها نشست تا تنها نباشند در حالي كه با مهرباني به آنها نگاه ميكردپرسيد:خوب امروز چه خبر بود؟ هومن كه داشت ظرف غذاروسمت خودش ميكشيد گفت :خيلي هوا سرد بود من اول رفتم دانشگاه

سه تا كلاس داشتم بعدشم رفتم پيش كامران....... كامران چنگال رو در سيب زمينيا فروكرد وگفت:آره امروز گروه رقص واسه تمرين اومده بودن يكي دوساعتي تمرين كرديم وبعدشم اومديم كه در خدمت شما و ناهار خوشمزتون باشيم مادر كه لبخندي به لب داشت خطاب به هردوگفت:خداكنه همه چيز خوب پيش بره تا كريسمسم چيزي نمونده بايد آماده باشين

هومن چنگالو چاقو رو توي بشقاب گذاشت وازمادرش تشكر كرد وبعد به همراه كامران به اتاق رفتن كتي تازه از بيرون ميومد با دادوفرياد سلام كرد گفت:من اومدم مامان.. مادرش كه داشت ظرفاي غذا رو از روي ميز جمع ميكرد جواب سلام كتي و دادوپرسيد:ناهار خوردي عزيزم؟كتي كه كيفش رو توي اتاقش ميذاشت اومد پيش مادرش وگفت:آره يه كم هله هوله خوردم گرسنه نيستم كامران اينا اومدن؟مادربا سرجواب مثبت داد. كتي رفت توي اتاق پيش كامران وهومن وبهشون سلام كرد

هومن داشت كتابا رو از كيفش در مياورد اونا هم به كتي سلام كردن كامران به كتي نگاهي كردوگفت:خوبي كتي جان؟كجا رفته بودي؟

كتي روي تخت نشست وگفت:با آنجلا رفته بوديم كتابخونه بعدشم آنجلا ميخواست پالتوي نو بخره با هم رفتيم چندتا مغازه تا بالاخره از اين همه مدل از يكي خوشش اومد هومن كه داشت كتاب رو ورق ميزد به كتي روكردوگفت:اوه اوه خدا به داد برسه از اون مشكل پسندا بوده. كتي و كامران خنديدند كتي به هومن نگاه كردوگفت:آره پاهام داغون شد با اينكه با ماشين رفتيم ولي سرمون گيج رفت خانوم خانوما هي ازاين فروشگاه به اون فروشگاه ميرفت كامران ابراز همدردي كرد و كتي از اتاق بيرون رفت كامران ازهومن پرسيد:امتحانات اين ترم كي شروع ميشه؟

هومن باناراحتي آهي كشيدو گفت:از هفته ي ديگه....كامران پرسيد:فكرميكني بتوني هم درستو بخوني هم تو كارا همراهم باشي ؟هومن صورتش رو درهم كشيد وگفت:من ميتونم كامران درساي من اونقدر وقت واسه خوندن نميخواد بيشتر عمليه

مثلا همين نمايش يا موسيقي يا حتي بقيش اون قدر وقت نميخواد كامران با حالتي نصيحت گونه گفت:بالاخره نميشه بدون تمرين انجام بدي بايد تمرينت رو بيشتر كني و استراحت رو كمتر تا از هردو كار غافل نشي هومن:برگه هاي نوت پيانو از كشو بيرون آوردوبه طرف پيانو كه در گوشه اي از سالن خانه بود حركت كرد ودر فكر حرف كامران بود مي خواست به او ثابت كند كه اگر بخواهد ميتواند هر دو را باهم به خوبي داشته باشد فقط بايد سعيش را بيشترمي كرد نوت ها را مقابل خود گذاشت و شروع به نواختن پيانو كرد ساعت6:48 بعد از ظهر بود كامران كنار او آمد تا هومن را همراهي كند وبد يا خوب بودن كار را به گوشزد كند آنها تا ساعته8شب به تمرين پرداختند بعد تصميم گرفتند ديگر دست از كار بكشند كه پدروارد خانه شد وبا كلي خستگي روي مبل نشست خانوم جعفري به طرف آقاي جعفري در حاليكه برايش چاي آورده بود رفت تا به او خسته نباشيد بگويد .......آقاي جعفري شروع كرد به تعريف از اتفاق هايي كه در بيرون از خانه به وقوع پيوسته بود وهمه ي خانواده به حرف هايش گوش ميدادند واو آنها را از نظر ميگذراند كتي به آشپزخانه رفت تا نگاهي به غذا بياندازد واگر آماده بود ميز را به كمك كامران و هومن بچيند هومن وارد شد وبه كمك كتي رفت وميز شام روچيدند كامران هم بشقاب هارو روي ميز گذاشت بعد از خوردن شام آنها فورا ميز را جمع كردند و كتي ظرف هاي شام رو شست وبعد پيش كامران و هومن روي مبل نشست غرولندكنان گفت:شما معلومه چتونه ؟ كامران با لحن آرامش بخشي گفت:كتي جان ما كه خيلي معمولي هستيم مثل هميشه كتي كه هنوز قانع نشده بود و مخالف جمله ي او بود به كامران رو كرد وگفت:نه خيرم انگاري اصلا سرحال نيستين من حوصلم سر رفته. هومن كه حدس ميزد كتي اين حرف را بزد بلافاصله گفت:برو يه قابلمه بيار بزن روش منم ميخونم كامرانم برقصه خوبه؟كتي كه احساس كرد لحن هومن تمسخر آميزاست گفت:من ميرم بخوابم شب بخير ...كامران كه فهميد كتي آزرده خاطر است به هومن گفت:به نظرت ما قبلا" چه كار ميكرديم؟ نكنه دلقك بوديم و خودمون خبر نداشتيم

هومن كه اصلا حواسش نبود گويا حرف كامران را نشنيده بودگفت:آره.. آره ....مادر با صداي بلند گفت:بچه ها قهوه ميخورين؟ كامران و هومن موافقت كردند و مادر با سيني فنجان هاي قهوه به سوي آنان آمد ودو فنجان كوچك را روي ميز نهادو يك فنجان ديگر را براي آقاي جعفري برد واز آنها دور شد آنها بدون آنكه كلمه اي ديگر باهم صحبت كنند قهوه را تا ته سركشيدندو رفتند كه بخوابن ساعت11:40شب بود وكامران در اتاق را بست وپشت پنجره ي اتاق به آسمان بالاي سرش خيره شده بود ورازي كه در دل داشت را در ذهن خود مرور ميكرد و بعد به طرف تختخواب رفت وبه سرعت به خواب رفت

هومن هنوز بيدار بود وداشت كتاب آموزش تئوري بازي درنمايش را مطالعه ميكرد اما يك لحظه چشمانش تار شد كتاب از دستش افتاد واز اتاق بيرون آمد در پذيرايي خانه كسي نبود گويا پدر ومادرش خوابيده بودند به سوي آشپزخانه رفت وازيخچال پارچ آب سرد را بيرون آورد وبي اختيارتمام آب سرد را روي سروبدن خود خالي كرد از صداي شرشر آب مادر از اتاق بيرون آمد با خود فكر كرده بود شيرآب هنگام شستن ظرف ها باز مانده است با ديدن آن صحنه وحشت آورجيغ كوتاه و خفه اي كشيد وبا صداي جيغ جيغو و زيري گفت:زده به سرت؟ اين چه كاريه توي اين هواي سرد؟... هومن كه با دستاي لرزان موهايش را به عقب كشيد گفت:مامان دست خودم نبود حالم خوب نبود مادر كه داشت با جارو آب هاي جاري كف آشپزخانه را جمع ميكرد با لحن تند وجدي گفت:زود باش برو اون لباسات رو عوض كن وسرت رو خشك كن من حوصله پرستاري كردن ندارم برو........هومن با قدم هاي سنگين وتلو تلو خوران به درون اتاقش رفت ولباس خيس خود را ازتن درآوردو لباس سفيد تميزي به تن كرد وكتابش را كه پشتو رو كنار تخت افتاده بود در كتابخانه گذاشت وچراغ را خاموش كرد وروي تخت دراز كشيد اصلا از خود انتظار چنين كاري را نداشت كه از عقل به دور بود آن هم درآن هواي سرد زمستان كه باد هاي خشك وسرد صبح را حس كرده بود نيرويي او را به اين كار واداشته بود با اين فكرها و اين حس غريب خوابيد وصبح وقتي هوا به طور كامل روشن شده بود بيدارشده بود

*****************************************************************************************

فصل2:آرزو

يك هفته گذشت تمرين هاي پي در پي رقص دركنار كامران واعضاي گروه وهمين طور تمرين نمايش در كنار همكلاسي ها وامتحانات آخر ترم همه دست در دست هم داده بودند وهومن را تحت فشار قرار داده بودند اين روز ها هومن حال روز خوبي نداشت در طول روز براي خواندن درس وتمرين هاي مداوم آنقدراز خود كار مي كشيد كه يك روز وقتي در حال تمرين نمايش مقابل سوفيا تنها دخترايراني كلاس ( دختري بلند قامت ولاغر اندام با پوستي سفيد وموي قهوه اي ونسبتا بلند وچشماني آبي بود كسي نميتوانست در نگاه اول ايراني بودن اورا تشخيص دهد) بود سر گيجه و حالت تهوع عجيبي به سراغش آمد وباعث شد آن روز تمرين لغوشود سوفيا كه احساس بدي نسبت به هومن پيدا كرده بود به روي خود نياوردوفوري محل را ترك كردبه طرف ماشينش به راه افتاد سوفيا آن قدر عصبي بود كه حتي از ياد برده بود كه لباس مخصوص نمايش را عوض كند ولباس خود را بپوشد در ميان راه وقتي پشت چراغ قرمز اسير شده بود ازاين موضوع مطلع شد و به خود بدوبيراه تحويل داد با سرعت خود را به خانه رساند او حتي حوصله ي بازكردن در خانه را نداشت با وجود زنگ كنار در مشت هايش را محكم به در ورودي كوبيد و خواهرش سالومه كه شباهت عجيبي به خودش داشت روبه رويش سبز شد سوفيا بدون سلام وارد خانه شد سالومه با حالت تعجب به سوفيا رو كرد وگفت: عليك سلام!اتفاقي افتاده سوفيا؟چته تو؟ سوفيا با لحن تندي گفت:چيزي نيست باز اين پسره جعفري با لوس بازيا وجلب توجهاش باعث هدر رفتن زحمتام شد ديشب تا دو نيمه شب داشتم ديالوگامو مو به مو تمرين ميكردم آخه يكي نيست به اين بگه تو كه استعداد اين كار ونداري مگه مجبوري؟سالومه كه شاهدزحمت هاي شب گذشته ي سوفيا بودبدون آنكه حرفي بزندحرف خواهرش را تائيد كرد سپس به آشپزخانه وبه سمت غذايي كه روي اجاق گازبود رفت .سوفيا به دنبال او رفت وبا نگاه پرسشگرانه ومتعجب گفت:ما كه شام نمي خوريم سالي؟!مهمون داريم؟

سالومه كه ديد خشم سوفيا فروكش كرده در حاليكه آسوده خاطر شده بود گفت:آره پانيذا وپاني دارن ميان اينجا (پانيذاوپاني دختر خاله هاي آنها بودند)سوفيا ابرو هاشو در هم كشيد:اوه خداي من چرا اينو زود تر نگفتي بهتره برم سرو وضمو درست كنم..سالومه گفت:آخه تو گذاشتي من حرف بزنم ؟بد اخلاق اخمو!راستي اين لباس كيه تنته؟سوفياي كه باز متوجه هل بازيش شده بود خنديد وگفت:اينو ميگي؟

سالومه سري تكان وداد جواب مثبت داد سوفيا گفت:هيچي عصبي بودم لباسامو تو دانشگاه جا گذاشتم با همينا زدم بيرون

سالومه ابرويي بالا انداخت وگفت:جدي؟!!!! توديوونه اي! ميدونستي؟سوفيا كه به قصد رفتن به اتاق آنجا را ترك كرده بود فرياد زد:آره خيلي وقته اينو فهميدم. سالومه داشت لوبياي سبز را از آب جوشيده توي ظرف ميريخت گفت:جاي شكرش باقيه

سوفيا مقابل آينه ي ايستاد وبه خودش زل زد واز خود پرسيد:من واقعا"ديوونه ام؟؟! بعد به خود آمد ولباس خود را از كمد بيرون كشيد و پوشيد لباس هاي نمايش را تا كرد و توي پلاستيك قرار داد سپس موهاي آشفته اش را شانه كردوبه آشپزخانه برگشت سالومه ذرت هاي پخته را كنار لوبيا ها ريخت بعد تن ماهي وهويج رادر كنار آن گذاشت سوفيا به درون ظرف نگاهي انداخت وگفت:اين ديگه چه جور غذاييه هرچي گيرت اومده ريختيا! سالومه پشت ابرويي نازك كرد وبا اخم گفت:خيليم خوبه تو كاريت نباشه بيا اين گوجه فرنگي ها رو ببر وكنارش بچين. آنها مشغول كار بودند كه زنگ در به صدا درآمد سالومه كه هل كرده بود از سوفيا خواست تا در را بگشايد سوفيا از صندلي دور ميز آشپزخانه برخواست وبه سوي در شتافت آنسوي در ورودي دو دختر هم قدبا سوفيا يكي با چشمان ميشي رنگ وديگري مانند سوفيا چشماني آبي داشت در دست دختر چشم ميشي كه پانيذا نام داشت يه يك دسته رز صورتي وجود داشت هر دو لبخند محبت آميزي بر لب داشتند سوفيا ذوق زده بود به آنها سلام كردو آنها داخل خانه آمدند پانيذا رزها را به سوفيا تقديم كرد سالومه شتابان از آشپزخانه بيرون جست ونزد آنان آمدوگفت:سلام بچه ها خوش اومدين چقدر دير كردين ؟هردو باهم سلام كردندو علت دير آمدنشان رابازگو كردند سالومه نگاهش به يك دسته رز صورتي افتادوباهيجان خاصي گفت:خداي من دستتون درد نكنه خيلي ممنون زحمت كشيدين!!پاني خطاب به سالومه وسوفيا گفت:هنوز يادمون هست شما گل رو خيلي دوست دارين سوفيا از آنها تشكر و كرد واز آنها خواست بنشينند پانيذا زمزمه اي درگوش پاني كرد وبعد دستش را در كيف بزرگ وكرم رنگش كرد وچيزي از آن بيرون كشيد سوفيا وسالومه هردو كنجكاوانه به او مي نگريستند پانيذا بالاخره گفت:شما مجله ي فشن اين ماه رو هنوز نگرفتين؟ سوفيا كه قلبش تند ميزد من من كنان گفت: اِ ...نه......راستش...راستش من درگير امتحانا بودم وزياد از خونه بيرون نميرم چه طور مگه؟ پاني با خوشحالي گفت:قربونت برم عكست رو روي جلد مجله زدن بهت تبريك ميگم خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم عكست واسه روي جلد منتخب شده سوفيا كه ميخكوبانه نگاه ميكرد گفت:واي خدايا شكرت اين يعني اينكه من انتخاب شدم؟ درسته؟ پاني با صدايي سرشار از شور وشوق گفت:آره عزيزم آره ...ازاين به بعد بايد بياي پيش خودمون البته اگه علاقه به ادامه ي اين كارو داشته باشي؟سوفيا كه در پوست خود نمي گنجيد خيلي سريع گفت:معلومه كه علاقه دارم پاني جون من عاشق اين كارم سالومه عكس روي مجله رو بغل گرفته بود ويكباره توي آغوش خواهرش پريد و گفت:موفق باشي سوفيا برات آرزوي موفقيت ميكنم سوفيا از پاني پرسيد:حالا كي بايد شروع كنم؟پاني گفت:بعداز جشن كريسمس پانيذا كه به ساعت مچي اش نگاه ميكرد گفت:خيلي معذرت ميخواما ساعت 8:30 نميخواين چيزي به ما بدين داريم از گرسنگي هلاك ميشيما؟ سالومه با كف دست به صورتش زد وگفت:خاك تو سرم تو رو خدا ببخشيد تقصير خودتون بود ما رو شگفت زده كردين اتفاقا ميز غذا آمادست پاشين بياين تو آشپزخونه

آن دو با اشتياق به سمت ميز درون آشپزخانه رفتند و صندلي ها را عقب كشيدند و نشستند غذا با آنكه مختصر و سبك بود اما رنگارنگ بودن وتنوع غذا به آن جلوه ميداد همگي بعد از دعا دست هارا به طرف چنگال و چاقو بردند پانيذا وپاني بدون تعارف از همه ي غذاها كمي در بشقاب ريختند ومشغول خوردن شدند همگي بدون هيچ حرفي غذا خوردند در اين بين صداي باز شدن در ورودي خانه به گوش رسيد در آستانه ي در خانه پسري بلند قامت ونسبتا لاغر پوستي گندمي و چشمان قهوه اي موهاي سياه و كوتاه ظاهر شد بوي غذا مشامش را پر كرد با شوقي سرشار وارد خانه شد وگفت:سوفيا سالومه سلام كجائيد؟سوفيا وسالومه كه هردومتوجه شدند كه برادرشان سهيل آمده گفتند:سلام ما تو آشپزخونه ايم سهيل با سرعت به آشپزخانه رفت پاني وپانيذا خودشون و جمع جور كردند وبا سهيل به نرمي سلام كردند سهيل كه انتظار ديدن آنها را نداشت با نگاهي شگفت زده گفت:سلام خانوما چي شده راه گم كردين؟ به ديدن فقرا اومدين .پانيذا وپاني سرشان را پايين انداختندو از غذا خوردن دست كشيدند پانيذا با ضرس قاطع بادي به غبغب انداخت و گفت:ما اومديم اينجا تا تبريك بگيم. سهيل با چشماني گرد شده پرسيد:چي؟ تبريك بابت .....پاني حرفش راقطع كرد ورو به سوفيا كردوگفت:مگه سهيل نميدونه؟ سوفيا سرخ شد ومن من كنان گفت:اِاِ....خب راستش وقت نشد بگم. سهيل كه بشقاب نيمه پر غذا را جلوي خود گذاشته بود از سوفيا پرسيد:ناقلا چيه كه من ازش بي خبرم ..هاااا ؟سوفيا با همان حالت قبلي گفت:سهيل من......من دو هفته ي پيش.... پاني به وسط حرفش پريد وگفت:ببين سهيل دوهفته ي پيش يكي از طراح هاي لباس از من درخواست كرد كه اگه كسي ميشناسم كه وزن وقد چهره ي مناسبي داره بهش معرفي كنم منم ....منم ديدم كي بهتر از...... سوفيا ...البته ناگفته نمانداااسالومه جونم كم از سوفيا نداره ولي ديدم گرفتاره مدرسشه وامسال سال سرنوشتشه سوفيا رو بردم پيشش. سهيل صورتش را در هم كشيد وگفت:يعني ميخواي بگي كه ....سوفيا قراره مثه تو يه مدل بشه درسته؟پاني گفت:درسته... از نظر تو اشكالي داره؟ سهيل :نميدونم .خودش بايد براي آيندش تصميم بگيره اما اگه از من پرسيدي بايد بگم كه دلم نميخواد سوفيا به خاطر اين كار شبيه اسكلت هاي توي آزمايشگاه دبيرستانمون باشه پاني اخمي كردو با صداي بلند گفت:واقعا كه سهيل تو داري به من توهين ميكني ...تو....تو اصلا ميفهمي چي داري ميگي؟ چرا طرز تفكرت اين طوريه هان؟چرا؟ سالومه،سوفيا ،وپانيذا هر سه با قيافه اي نگران به آن دو نگاه ميكردند.سهيل كه خشم در وجودش مي جوشيد چشم غره اي به پاني رفت وگفت:پاني تو حق نداري خواهرمنو جايي بفرستي كه عينه عروسك خيمه شب بازي جلوي چشم اينو اون بگردوننش وبا هر لباسي كه شايسته ي يك دختر شرقي نيست بپوشوننش پاني از حرص خنده ي قاه قاهي سرداد وگفت:هه هه هه خداي من واااااي... كي داره از شرقي بودن حرف ميزنه سهيل تو خوب ميدوني كه خاله رزاوعمو مازيار وقتي سوفيا دوسالش بودنه از ايران اومدن اينجا تو وسالومه هم كه اينجا متولد شدين پس هيچ فرقي با غربي ها و اروپايي ها ندارين حتي چهرتون هم نشون نميده كه شما يا بهتر بگم پدرومادرتون ايرانين.سهيل كه عصبي تر از قبل شده بود گفت:ببين دختر خاله پاني...درسته منو سالومه توي اينجا به دنيا اومديم اما اين دليل معقول و موجهي نيست ميفهمي؟مهم اينكه ريشه ي ما مال كجاست ....من زياد دنبال قيد وبندهاي مذهبي نيستم اما اين كارها در شا'ن دخترهاي خوبي مثل تو وسوفيا نيست نمي خوام از خودم تعريف كنم اما سوفيا وسالومه ومن از بچگي خيلي سعي كرديم مواظب خودمون وهمديگه باشيم ونذاريم فرهنگ اينجا بيش از حد تو خونمون بره و حدو اندازه ي خودمون رو مي دونستيم پاني كه هنوز قانع نشده بود مصرانه گفت:منظورت چيه سهيل؟چون حالا ما ايراني هستيم نبايد پيشرفت كنيم؟ نبايد كارايي كه كل دنيا مي كنندرو دنبال كنيم چرا وقتي سوفيا استعداد وموقعيتش رو داره سد راهش ميشي چرا نميذاري كاري رو كه دوست داره انجام بده ؟نكنه حسوديت ميشه ؟پانيذا با بي قراري فرياد كشيد :اه........بس كنيد ديگه چتونه؟

دور از جون عينه سگ و گربه به جون هم افتادين . پاني وسهيل به خود آمدند و به اطراف خود نگاه انداختند ومتوجه غيبت سالومه وسوفيا شدند پاني اخمي كرد خطاب به سهيل گفت:خيالت راحت شد؟ كار خودتو كردي نذاشتي يك ساعت فقط يك ساعت خوشحال بمونه آخه تا كي تاكي ميخواي برا ت نقش يه مادر فداكار وبازي كنه ؟پانيذا كه ديد نصيحت آن دو بي فايده است از آشپزخانه بيرون جست واز پله هاي خانه بالا رفت وبه اتاق سوفيا رسيد صداي هق هق خفه اي به گوش ميرسيد

در آستانه ي در اتاقي كه متعلق به سوفيا بود ايستاد و به آنان نگريست سالومه با نگراني سوفيا را در آغوش ميفشرد وسوفيا سر بر شانه ي خواهرش ميگريست پانيذا آرام وبا احتياط به سويشان رفت وروي تخت نشست و با لحن آرامش بخشي گفت:عزيزاي من ناراحت نباشين به زودي همه چيز درست ميشه سوفيا جون مهم خود خود تويي نه كس ديگه فهميدي؟

تو كه يه دختر بچه نيستي كه كسي بخواد برات تصميم بگيره بزرگ شدي ترم آخر دانشگاهي همين طور سالومه، سالومه هم خانوميه واسه خودش. سالومه دستپاچه شدوگفت:پانيذاجان ما ...به نظر هم احترام ميذاريم وكارامون وبا مشورت انجام ميديم

پانيذا صورتش رو در هم كشيدوگفت:آخه قربونت برم شما دوتا به اندازه ي كافي براي پدرت وسهيل هم خواهر بودين هم همسر ومادرتازه براي آيندتونم خودتون بايد تصميم بگيرين خودتون. تو رو خدا سوفيا بس كن چراداري خود تو عذاب ميدي

بعد بي درنگ از اتاق بيرون جست واز پله ها پايين آمدوبه سوي سهيل وپاني كه هر دو از خشم كبود به نظر ميرسيدند رفت

پاني هنوز سرجايش نشسته بود وبا غرولند از طرزتفكر سهيل انتقاد ميكرد سهيل نزديك پنجره ي آشپزخانه روباغ بود حركت شاخه هاي درختان را ميديد و انگار حرفهاي پاني را نمي شنيد پانيذا با دست به شانه ي پاني زد وگفت:دير وقته ديگه بهتره بريم. پاني با ناراحتي از صندلي برخواست وبا پانيذا به طرف در حركت كردند سهيل اعتنايي نكرد زيرا سخت در افكارش غوطه ور بود پانيذا با صداي بلند گويي ميخواست به گوش هر سه برسد نعره زد:ممنون از پذيراييتون... خيلي خوش گذشت. سالومه كه متوجه صدا شده بود از اتاق بيرون دويد وبه سوي نرده هاي طلايي رنگ كنار پله ها به راه افتاد اما ديگر آن دو رفته بودند وصداي روشن شدن ماشين به گوش ميرسيد

سوفيا در اتاق تنها ماند به سمت ميز تحريررفت ويك قوطي نيمه پر قرص آرم بخش را برداشت درقوطي را باز كرد چندتايي كف دستش ريخت سالومه نااميدانه به داخل اتاق بازگشت به نگاهش روي سوفيا ثابت ماند به سرعت به سويش رفت وگفت:همش نه سوفيا همش نه ضرر داره صبر كن برات آب بيارم .وسپس از اتاق خارج شد صداي پايش كه يك به يك پله هارا پايين مرفت به گوش ميرسيد دو دقيقه بعد طوري كه نفس نفس ميزد نزد سوفيا آمد وسوفيا قرص را خورد سالومه او را وادار به خواب كرد اما مگر سوفيا خوابش ميبرد جرو بحث چند دقيقه پيش پاني با صهيل هنوز در گوشش زنگ ميزد وطنين مي افكند سوفيا با اكراه روي تخت دراز كشيد سالومه چراغ اتاق را خاموش كرد واز اتاق بيرون رفت سهيل را ديد كه به داخل اتاق مي رفت او با خشم وبي اعتنا تر از قبل وارد اتاق شد سالومه پشت سرش به راه افتاد ودر اتاق را بست تا حرفهايشان به گوش سوفيا كه ميدانست هنوز به خواب نرفته بود نرسد سهيل با لحن تند وزننده اي گفت:برو بيرون سالومه حوصله ندارم.....سالومه كه گويي احساس اهانت سهيل را به خود گرفت گفت:زياد وقتتو نمي گيرم داداش فقط ميخواستم سهيل حرفش را قطع كردوگفت:هيچي نميخوام بشنوم فهميدي هيچي .بغض راه گلوي سالومه روگرفت با صداي لرزاني گفت:باشه ميرم اما يادت نره كه داري تند ميري بعد خيلي سريع طوري كه بغض گلويش را خفه كرده بود اتاق را ترك كرد

واز پله ها پايين رفت صداي چرخيدن كليد در قفل در ورودي به گوش رسيد مردي درآستانه ي در ديده شد مردي قد بلند با صورت گرد چشماني كهربايي كه صورتش به پسرش شباهت خاصي داشت موهاي كم پشت وكوتاهي داشت سالومه ديد پدرش به خانه برگشته.او درحالي كه از خستگي تلوتلو ميخورد داخل شد سالومه سريع اشك هايش رابا گوشه ي آستينش پاك كرد وبا همان صداي لرزان به پدر سلام كرد پدر با لحني آكنده از خستگي گفت:سلام دخترم...بقيه كجان؟سالومه نزديك رفت تا پالتوي سياه رنگ بلند پدر را از تن بي رمقش بيرون بيارد وبه جا لباسي بياويزد سپس جواب داد:سوفيا وسهيل خوابن پدر وقتي صورت سرخ وبرق چشمان سالومه رو ديد فهميد خبريست زيرا سهيل وسوفيا آنقدر زود رضايت به خواب نميدادند وترجيح ميدادند تا نيمه هاي شب شب زنده داري كنند و يا به تماشاي تلويزيون بنشينند .سالومه هل كرد ومتوجه

شد كه پدر از صورت نااميد او از قضيه بو برده است پدر لب به سخن گشودوگفت:ببينم امشب اينجا چه خبر بوده ؟تو چرا اين قدر قيافه ي آدماي افسرده روبه خودت گرفتي عزيزم؟دعوا كردين؟ سالومه نمي خواست بدون اجازه ي سوفيا لب از لب باز كند وماجرا را بازگو كند اما نگاه هاي پرسشگرانه ي پدر لحظه اي اورا به خود وانمي گذاشت پدر هنوز منتظر بود تاسالومه پيش آمد امشب را برايش بگويد تا او هم خبر دار شود بالاخره سالومه بابي ميلي تمام ماجرا را از ساعت 6:38دقيقه ي آن روزبعد از ظهر تاهمين چند دقيقه پيش را واو به واو تعريف كرد .پدر ساكت مانده بود وبه او خيره شده بودتا حرفهايش تمام شود سالومه احساس سنگيني وجودش را فرا گرفت وپدر خشم .گويا از رفتار نسنجيده ي سهيل خشمگين شده بود اما هيچ نگفت و رفت تا بخوابد .سالومه نگران تر از قبل شده بود فكر ميكرد شايد پدر خواسته تا در حظور سوفيا وسهيل حرف مد نظر را قيد كند .حوصله بالا رفتن از پله ها ورفتن به اتاقش را نداشت تصيم گرفت همان جا روي كاناپه به دراز كشيد وبه سقف خانه خيره ماند سپس چشم هايش را بست وبه خواب عميقي فرو رفت

------------------------------*********************-------------------------------

فصل3:قاطعيت وانسون

آفتاب از افق به بالا آمده بود وانوارطلاييش به سطح زمين ميرساند ساعت روي ديوارسالن خانه ي آقاي نعيمي پدر سوفيا 7:11رانشان ميداد پنجره هاي اتاق سوفيا از ديشب باز مانده بود وپرده ي حريرآويزان مانند گيسوان پريشاني به اين سو وآنسو ميرفت در طبقه ي پايين سالومه چشمانش را گشود وبه بدنش كش وقوصي داد بدنش به علت خوابيدن روي كاناپه درد گرفته بود بلند شد وايستاد ساعت مچيش را از شب گذشته از دستش بيرون نياورده بود به آن نيم نگاهي انداخت وبعد با هل وهراسي از جا جست واز پله ها بالا رفت در اتاق سوفيا باز مانده بود او فورا داخل شد ديد سوفيا هنوز خواب است به كنار تخت سوفيا رفت وبا لحني زمزمه گونه گفت:سوفيا ....سوفـــيا پاشو دانشگات دير شدا پاشو خواب مونديم. سوفيا گويي كه هنوز نشنيده است عكس العملي نشان نداد سالومه چندبار اوتكان داد تا اينكه سوفيا ناله اي همراه با خميازه كشيد وبعد چشم هاي را باز كرد نور خورشيد كه لحظه به لحظه مسقيم تر ميشد چشمش را اذيت كرد واو مجبور شد دوباره چشمش را ببندد سالومه با لحني حاوي هشدار گفت:تو كه باز خوابيدي !بهت ميگم خواب مونديم ديرت شده پاشو ديگه سوفيا وقتي كلمه خواب مونديم رو از زبان خواهرش شنيد مانند كسي كه به برق وصل شده باشد از جا پريد وغلتيد واز روي تخت افتاد

سالومه روتختي را مرتب كرد وسوفيا بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت سالومه كه خيلي بي حوصله بود روي تخت نشست سرش پايين بود يكدفعه سوفيا داخل شد اين بار با صورتي خيس گويا صورتش را شسته بود ديوانه وار كشوها را مي كشيد سالومه پرسيد:حولت رو ميخواي؟سوفيا با تعجب سر تكان دادوپرسيد: كجاست؟ سالومه با لحني كشدار گفت:توي ماشين لباسشويي خيلي كثيف بود گذاشتم بشورم شلخته خانوم سوفيا كه اول صبح حوصله ي جروبحث با او را نداشت بدون معطلي صورتش را با آستينش پاك كرد سالومه پوزخندي زدو گفت:ببينم حالا به كلاست كه هميشه اين ساعت برگزار ميشه ميرسي ؟ سوفيا با خشم گفت:نه و سپس به تندي موهايش را شانه زد بعد كتاب هايش را برداشت در كيف جادادواز اتاق خارج شد .سالومه چشمش به كيسه ي مقوايي شكلي كه در آن لباس هاي نمايش بود افتاد ودوان دوان دنبال سوفيا كه از پله ها پايين ميرفت دويد سوفيا كه از اين حركت شگفت زده شده بود گفت:چته چي شده؟ سالومه كه نفسش به شماره افتاهده بود بريده بريده گفت: بي...يا اينا ....رو جاگذاش...ته بودي سوفيا آن را از خواهرش گرفت وگفت:دستت درد نكنه فراموش كرده بودم .سالومه كه انتظار تشكررا نداشت به سردي گفت:خواهش مي كنم سوفيا از خانه خارج شد ودر را پشت سرش بست سالومه داشت باقيمانده ي پله ها را پايين مي آمد كه ديد دوباره در ورودي باز شد سوفيا به سرعت به كنارش آمدوگفت:راستي سالومه ديشب به بابا كه چيزي نگفتي؟سالومه پس از شنيدن اين جمله قلبش از جاكنده شد ومن من كنان گفت:بابا ... بابا از قيافم ....خودش فهميد.سوفيا ماثل كسي كه آوار بر سرش فرو ريخته باشد وحشت زده گفت:واي نه .واي سالومه تو چه كار كردي!!وبعد بي درنگ پرسيد:بابا چي گفت؟ سالومه سرش پايين انداخت وگفت:هيچي فقط گفت:شب به خير.سوفيا نگران تر از قبل گفت: خدا به خير كنه .اين را گفت به سمت در ورودي خانه رهسپار شد وسوار ماشينش شد وبا سرعت از آن حوالي دور شد 20دقيقه بعد به در دانشكده رسيد وبا دستپاچگي وسايل وكيفش را برداشت وخواست تا به كلاسي كه دير رسيده بود برود ....توي حياط دانشگاه جسيكا و فلورا را ديد .جسيكا با صورتي گرد وپوستي برنزه وچشماني سبز زمردي . موهايش شرابي رنگ و كوتاه بود و پالتوي بلند آلبالويي رنگي به تن داشت فلورا نيز دختري سفيد رو با موي بوروصورتي قلبي شكل بود موهايش را زير كلاهي صورتي رنگ پنهان كرده بودوچشمان عسلي ودرشتي داشت كه روي نيمكت هاي حياط كه مجاور چندين درخت چنار بلندعريان كه فقط چند برگ زرد ورنگ و رورفته روي آن بود وآنهم در حال ريختن بود نشسته اند و برايش دست تكان ميدهند به سويشان رفت وتصميم گرفت قيد كلاس اول را بزند وباآرامش به سر كلاس دومي برود آنها به سوفيا سلام كردند سوفيا هم جواب آنها را داد كنارشان نشست فلوراهميشه لبخند مليحي به لب داشت كه مايه آرامش طرف مقابل ميشد وغصه از غم هر دلي مي ربود وجسيكا نيز دختري شوخ طبعي بود. آنها در مورد اولين امتحان در سه روز آينده بحث كردندواز سختي آن صحبت كردند در همين حين فلور به بازوي جسيكا زد .جسيكا كه تازه متوجه شده بود از توي كوله پشتي مشكي رنگش مخفيانه چيزي بيرون آورد كه سوفيا نفهميد آن چه بود يك دفعه فلورا با لحن كنايه آميزي ابرو بالا انداخت وگفت:ناقلا شتر سواري دولا دولا؟ سوفيا با تعجب سرش را تكان داد وگفت:چيه مگه؟ چيزي شده؟ جسيكا پوزخندي ومجله را رو كرد وگفت:اينو ديگه! فوق العادست دختر كي قرار داد بستي ؟سوفيا كه كم كم ازاين گيجي درآمده بود پرسيد:آها...كدوم قرارداد ..دلتون خوشه شماما. فلوراگفت:پس اين چيه؟اين يعني تو موفق شدي -اما من هنوز با پدرم مشورت نكردم فلوراگفت:واي سوفيا يه وقت ديوونگي نكنيا سوفيا كه چشمانش گرد شده بود گفت:چه طور مگه؟يعني سرخود پاشم برم شغل به اين مهمي كه ميتونه سرنوشتمو تغيير بده رو انتخاب بشم شايد شايستگي شو داشته باشم ولي بچه ها شايد نتونم دووم بيارم اونوقت با سرشكستگي سر خم كنم بگم بابا منو ببخش من همين طوري رفتم....جسيكا حرفش را نيمه گذاشت وگفت:اي بابا چه قدر سخت مي گيري تو... شانس فقط يه بار در خونه ي هركسي رو ميزنه برو تا دير نشده قرار دادو ببند باوركن مي توني! فلورا با حركت سرحرف جسيكا رو تاييد كرد وگفت:آره سوفيا به نظر من لازم نيست قرارداد طولاني مدت ببندي .... يه قرارداد كوتاه مدت مثلا سه ماهه كافيه تا خودتو بسنجي ببيني تاب وتحملش روداري يانه .اين حرف ها را كمي وسوسه كرد در فكر فرو رفت كه يك دفعه زنگ تمام شدن كلاس اول به صدا درآمد، سيل جمعيت دانشجويان دسته دسته از راهروي بزرگ به حياط وارد شدند عده اي كه آن روز فقط يك كلاس داشتند به طرف درخروجي رفتند و عده اي در انتظار شروع كلاس بعدي بودندوقتي ازدحام كمتر شد سوفيا وارد راهروي بزرگ شد به سمت اتاق مربوط به خانوم هونز استاد مربوط به نمايش رفت دراتاق بسته بود سوفيا چند ضربه به در زد ومنتظر ايستاد لحظه اي بعد صداي بمي به گوش رسيد كه گفت:بفرمايين داخل. سوفيا در را گشود وداخل اتاق رفت اتاق شلوغي به نظر ميرسيد. پر ازوسايل كه آنجا را شبيه به يك انباري كهنه وقديمي كرده بود تا چشم كار ميكرد لباس هاي رنگارنگ به جا لباسي مخصوص نمايش آويزان بود سوفيا مودبانه سلام كرد و بابت كار احمقانه ي ديروز از خانم هونز عذرخواهي كرد .خانوم هونز لبخند تلخي وزد گفت:اميدوارم ديگه تكرار نشه. سوفيا سرخ شد وسرش را از خجالت در گريبان فرو برد سپس جلوآمد تا لباس را پس دهد كه خانم هونز گفت:دوشيزه نعيم لازم به پس دادن نيست مثل اينكه يادت رفته تا چند دقيقه ديگه بايد تمرين رو شروع كنيم سوفيا در جواب به خانم هونز گفت:نه استاد فراموش نكرده بودم فقط ميخواستم جلوي بقيه بچه ها آبروم نره كه ...هونز خنده اي سر دادوگفت:از دست شما دخترا...باشه مي توني به من اعتماد كني من در اين باره به كسي حرفي نميزنم سوفيا كه هم شرمگين بود هم خوشحال گفت:واي خداي من ...ازتون ممنونم شما خيلي بزرگوارين استاد.سپس اتاق را ترك كرد ودر را بست ساعت كلاس دوم شروع شده بودودوباره جمعيت كمي كمتر از قبل به داخل راهرو آمدند ومسير كلاس خود را طي ميكردند براي نمايش كلاسي وجود نداشت بلكه محوطه ي بزرگي در زير زمين ساختمان تعبيه شده بود تا دانشجويان به آنجا بروند سوفيا به همراه تينا و اشلي وهانا وبقيه وارد محوطه ي نمورين سالن تمرين نمايش شدند مشغول صحبت بودند كه خانم هونزبا سرفه ي بلندي ورودش را به دانشجويان اعلام كرد و همه سرها را به طرف او برگرداندند او بدون هيچ سلامي گفت:وقت زيادي نداريم امتحاناتون نزديكه .بريد وسريع لباساتون رو بپوشين زود، تند وسريع همه بدون هيچ معطلي به طرف لباسهاي مخصوص رفتند و بعد از يك ربع همه لباسهايشان را پوشيدندومجبور شدند همان قسمتي كه روز ۩ قبل را تمرين كنند سوفيا كه ياد روز قبل افتاده بود نفرتش نسبت به هومن بيشتر شده بود مخصوصا حالا كه هومن نقش پسرياغي وغيرقابل تحملي را بازي ميكرد وبسيار در قالب نقشش رفته بود. دوساعت ملالت باري برايش گذشت وخداخدا ميكرد زود تر تمام شود اما خانم هونز بسيار از كار شاگردانش خشنود بود واز آنها خواست تا شنبه ويك شنبه ي هفته آتي را نيز به تمرين بپردازند وآنها با بي ميلي پذيرفتند وهمگي از كلاس خارج شدند هانا واشلي وتينا با سوفياهمراه شدند ولي سوفيا از آنها جدا شدورفت تا به هوسي كه در سر داشت نزديك شود سوار ماشينش شد وصداي موسيقي ضبط رااز خوشحالي تا آخر زياد كردبعد از 35 دقيقه به ساختمان بلندو زيباي يزرگي رسيد سوفيا ضبط رو خاموش كرد واز ماشين پياده شد ومحو ساختمان شد نگهبان هنگام ورود سوفيا را سئوال پيچ كرد و سوفيا با كلي مدرك ودليل توانست داخل شود.او وارد راهروي دراز ي با سنگ فرش هاي چشم گير شده بود سر درگم از اينكه بايد كجا برود؟ پيش چه كسي ؟ مجبور شد تلفن همراهش را از كيفش بيرون بكشد وبه دخترخاله اش زنگ بزند وبپرسد چون او دوسال در آن ساختمان رفت وآمد كرده بود وبر محيط سيطره ي كامل داشت وتقريبا تمام افرادي كه آنجا كارميكردند را مي شناخت اما وقتي ياد دعوا وجروبحث شب گذشته افتاد از اين تصميم منصرف شد وتلفن رادر كيفش نهادوبه راه افتاد به طبقه ي اول رفت وبا توجه به تابلوهاي راهنما متوجه شد كه كجا بايد ميرفت مستقيم گام برداشت وبه سوي دري شيشه اي رفت آنسوي در منشي پشت ميز كارش نشسته بود و سوفيا داخل شد منشي ميان سالي روي صندلي نشسته بود با ميزي مملو از پرونده وبرگه هايي كه روي آن نوشته هايي مربوط به كساني بود كه با آن شركت قرارداد بسته اند سوفيا جلو آمد منشي ميان سال با موهاي كوتاه شكلاتي رنگ وعينك دور قاب مشكي مستطيل داشت وچشماني سياه به سوفيا زل ميزد وبعد گفت:عزيزم با كي كار داري؟ سوفيا كه توقع خوشرويي در نگاه اول را نداشت گفت:سلام خانوم من....من اومدم كه با اين شركت قرارداد ببندم دو هفته پيش هم با خانومي به نام پانته آ فريخي اومدم فكر ميكنم شما اونو با اسم پاني ميشناسين .بله؟منشي كه تازه فهميده بود ماجرا چيه گفت:اوه بله پاني يكي از مدلاي خوبه وخانوم وانسون مدير اينجا خيلي ازش راضيه اتفاقا با من هم در مورد اومدنت به اينجا صحبت كرده تو بايد سوفيا باشي درست ميگم؟سوفيا كه از حافظه ي بي نظير خانم منشي شگفت زده شده بود با چشم هاي ابيه گرد شده اش گفت:بله بله چه خوب كه يادتونه.منشي با لبخند به سوفيا نگاهي انداخت وگفت:دختر جون مگه ميشه من كسي كه توي جلد مجله ي اين ماه عكسش رو زدن رو فراموش كنم؟ سوفيا اين موضوع رو كاملا از ياد برده بود .منشي دوباره سرش را در برگه ها برد وگفت:يك لحظه صبر كن من ببينم خانوم وانسون وقت داره بري پيشش. سوفيا سكوت كرد وايستادتا خانوم منشي به خانم وانسون تماس بگيرد .بعد از 30 ثانيه خانوم منشي با خوشحالي گوشي را گذاشت وخطاب به سوفيا گفت:دوشيزه نعيم ميتوني بري پيش خانوم وانسون برات آرزوي موفقيت مي كنم سوفيا كه ذوق در وجودش موج ميزد گفت:ممنون خانوم..

وبه سمت در مقابل رفت ودر زد. خانوم وانسون با صداي سردي گفت:بيا تو ..سوفيا بسيار آرام و لرزان وارد اتاق كار خانم وانسون شد وسلام كرد خانوم وانسون با نگاهي خريدارانه به قد وقواره ي سوفيا نگاهي كرد و سري به علامت سلام تكان داد دل توي دل سوفيا نبود رنگش به سفيدي ملافه هاي تميز خانه شان شده بود خانم وانسون به سوفيا گفت:تو بايد هموني باشي كه ما با ريسك زياد عكسشو روي مجله ي پرفروش اين ماهمون چاپ كرديم ؟سوفيا كه از اين جمله زياد خرسند نبود گفت:اِ.....بله .خانم وانسون ادامه داد:ببين دختر همكاري با ما كار چندان آسوني نيست.درسته حقوق اين كار بسيار بالا ست اما تو تمام فكراتو كردي؟ با كسايي كه همخونتن مشورت كردي ؟ ببين تو اول بايد بري پيش دكتر تغذيه تا ببينه وزنت چقده رژيم مربوط به وزنت رو به دستت بده ماهي ...يا شايدم هفته اي توري داري كه بايد همراه با طراحان ما به شهرها ويا كشورهاي مختلف بري واز خانوادت دور بموني طاقتش رو داري بايد هميشه مواظب باشي تا بيماري به سراغ ت نياد مثلا" حتي يك لكه يا جوش روي صورتت زيبايي وجذابيتت رو كاهش ميده نبايد ديگه غذاهاي كه هميشه ميخورديو بخوري واز اون محدوده ي وزني بالا بري وبايدهر لباسي كه برات در نظر بگيرن رو بپوشي و خيلي شرايط ديگه كه الان حوصله ي گفتنش رو ندارم صورت سوفيا مثل كساني شده بود از عشق ديرينشون جواب رد شنيدن و متحيرن حرف هاي ديشب برادرش در گوشش پيچيد((دلم نميخواد سوفيا به خاطر اين كار شبيه اسكلت هاي توي آزمايشگاه دبيرستانمون باشه))،((پاني تو حق نداري خواهرمنو جايي بفرستي كه عينه عروسك خيمه شب بازي جلوي چشم اينو اون بگردوننش وبا هر لباسي كه شايسته ي يك دختر شرقي نيست بپوشوننش))

اما بعد به ياد حرف هاي جسيكا و فلور افتاد:((شانس فقط يه بار در خونه ي هركسي رو ميزنه برو تا دير نشده قرار دادو ببند باوركن مي توني!))،((لازم نيست قرارداد طولاني مدت ببندي .... يه قرارداد كوتاه مدت مثلا سه ماهه كافيه تا خودتو بسنجي ببيني تاب وتحملش روداري يانه)) ونور اميدي در دلش شعله ور شد و به خانم وانسون گفت:ببخشيد خانوم شما قراردادهايي كه با كار منداتون ميبنديد به چه صورته؟خانوم وانسون ابروهايش را در هم كشيد وبادي به غبعب انداخت وگفت:ما بايد ببينيم كي چقدر به دردمون مي خوره هنوز اون قدر نادون نيستيم كه اول كاري با طرف مقابل قرارداد ببينديم سوفيا گفت:درواقع شما مجاني كار مي خواين خانوم وانسون از لغت مجاني بدش آمد واخمي كرد گفت:كي گفت مجاني ؟ اگر همين اول كار كارت بگيره وباعث توسعه ي بيشتر شركت ما بشه خوب پول زيادي هم دريافت ميكني نگران نباش فقط به خودت بستگي داره سوفيا گفت:شما ميگين من چه كار كنم؟خانوم وانسون گفت:تو هنوز جواب منو ندادي.پرسيدم تو كاملا فكراتو كردي؟ سوفيا با خشم گفت:خانوم اگه فكر نكرده بودم كه اينجا روبه روتون ننشسته بودم خانم وانسون كه مطمئن شد سوفيا از اين كار راضي و خشنوده گفت:باشه اين نامه رو بگير رو فردا برو به همين آدرس پيش دكتر و رژيم مربوط به وزنت رو دريافت كن بعد بيا پيش خودم تا پرونده ي پزشكيت روببينم وبهت بگم برنامه ي كاريت به چه صورته متوجه شدي ؟سوفيا با ذوق وشوقي سرشار گفت:بله خانوم .خانم وانسون گفت:اميدوارم بتوني مثل دختر خالت پاني واسه ما افتخار كسب كني در ضمن سعي كن ازش بيشتر ياد بگيري تا ديگه لزومي براي رفتن به كلاس نداشته باشي توي كلاس طرز راه رفتن ورفتار يه مدل رو ياد ميدن من فكر ميكنم پاني با سنه كمش بتونه بهت بگه كه چه كار بايد بكني؟ سوفيا گفت:چشم خانوم چشم خانوم وانسون گفت:خوب ميتوني بري مي بيبنمت سوفيا از خانم وانسون خداحافظي كردواز اتاق خارج شد خانم منشي به سوفيا نگاهي پرسشگرانه كرد وگفت:چي شد ؟سوفيا تمام حرف هايي كه بين خودش وخانم وانسون زده بود را براي منشي بازگو كرد ومنشي نيز گوش ميكرد سپس منشي براي بار دوم آرزوي موفقيت كرد وآنها از هم خداحافظي كردند سوفيا هم خوشحال بود هم نگران خوشحال از اينكه خانوم منشي وخانوم وانسون از او خوششان آمده بود ونگران از اينكه فردا بايد پيش دكتر تغذيه ميرفت از آن روز به بعد نبايد هر غذايي را كه مايل بود بخورد وبدون مشورت اين كارا كرده بود يك لحظه از خودش بدش آمد كه چرا به حرف دوستانش گوش داده بود صبر نكرده بود تا پدرش با او در اين باره صحبت كند.او نفهميدوچگونه با نيمي از حواس به خانه رسيده است درخانه كسي نبود اوبا صداي بلند سلام كرد اما صدايش با انعكاسي به سوي خودش بازگشت با خود انديشيد كه فرصت را غنيمت شمارد و با پاني تماس بگيرد وموضوع را با او درميان بگذارد گوشي را برداشت شماره ي خانه ي خاله رزيتا را گرفت بعد از چند بوق صدايي به گوش رسيد:هلو سوفيا با دستپاچگي گفت:الوسلام پارسا خوبي؟ پارسا كه صداي سوفيا را شناخت گفت:سلام سوفيا تويي ؟خوبم تو چه طوري؟

-منم خوبم پاني خونست؟-آره آره توي اتاقشه گوشي رو نگه دار تا صداش بزنم-باشه ممنونم لحظه اي بعد صداي پاني به گوش رسيد گفت:سلام خانوم خوبي؟ -سلام عزيزم ممنون پاني ميخواستم بگم منو ببخش به خاطره ديشب ميدونم خيلي بهتون بد گذشت.-تو چرا ؟اوني كه بايد معذرت بخواد سهيله -حالا ديگه مهم نيست سهيل چي گفته چون من امروز پيش خانوم وانسون بودم-خداي من كار خودتو كردي؟-آره ،من بچه كوچيك نيستم كه كسي برام تصميم بگيره -باريكلا مرحبا احسنت يراوو-اِ بسه ديگه-حالا بايد خيلي چيزا ازت يادبگيرم -اين حرفا چيه من از تو كوچيك ترم اوني كه چيزي بايد ياد بگيره منم-پاني جون حرف بزرگ وكوچيكي نيست خانوم وانسون ازم خواسته، راستي ميگم شيطون ،خوب خودتو تو دلش جا كرديا!

-وانسون همين طوره ايشالله تا چند ماه ديگه ازتو هم تعريف ميكنه خيالت راحت ميگم سوفيا خوش به سعادتت دانشگات داره تموم ميشه من تازه اول جاده ي پر پيچ و خم زندگيم فكر نكنم ديگه بتونم منظم واسه شركت وانسون كاركنم خيلي از كارام كمتر ميشه -عزيزم نگران نباش همه چيز درست ميشه وانسون درك ميكنه وضعيتتو -اميدوارم! سوفيا برام دعا كن-اي بابا يكي بايد واسه من دعا كنه خوب عزيزم من كي ميتونم مزاحمت شم بيام خونتون تا اينايي كه وانسون گفتو تمرين كنيم؟-اين حرفا چيه هر وقت مايلي آهان راستي با سالومه بيا مامانم دلش واسه سالومه هم تنگ شده-آي آي آي پارسا داره علامت ميده دروغكي ميگي مامانم آره؟پس فردا چه طوره؟- بيخيال . باشه عاليه ميبينمت-قربونت برم خداحافظ-به اميد ديدارسوفيا .سوفيا گوشي را گذاشت وبا لبخندي از كنار ميز چوبي گردي كه تلفن روي آن بود دور شد

------------------------------------------------------------------------------------------

فصل4=همراه

دو روز گذشت فرداي اون روزي كه سوفيا پيش وانسون رفته بود سراغ دكترتغذيه رفت. دكتر آزبورن كه مرد ميانسالي بود به او گفته بود كه بايد چند كيلويي وزنش را كاهش دهد تا همانند بقيه ي مدل ها وزني مجاز داشته باشد او 4 كيلو اضافه وزن داشت وهمان طوري لاغر اندام بود در اين صورت ديگر بايد ناپديد ميشد تا شبيه ديگر مدل ها شود وبه شدت مواظب خورد وخوراكش باشد با اين وجود برادر وپدرش متوجه ميشدند كه علت اين كم غذايي ها چيست؟ در خانه فقط سالومه مي دانست آنهم با كلي غرولند كه چرا اين كارا بدون مشورت پدر كرده است؟ وبه اوگوشزد كرد كه با اين كارا اعتماد پدر نسبت به او مانند گذشته نخواهد بود.

آنروز سوفيا به توصيه ي پاني سالومه را همراه خود برد وبا هم به خانه ي خاله رزيتا رفتند .فاصله ي خانه ي آنها تاخانه ي خاله رزيتا مسافتي طولاني بود كه تقريبا يك ساعت طول ميكشيد (البته با سرعت مرگباري كه سوفيا رانندگي ميكرد يك ساعت)در ميان راه سالومه از درسهايش گفت وسوفيا نيز در مورد رژيم مسخره ي دكتر آزبورن صحبت كردتا اينكه به مقصد رسيدند سالومه با شتاب از ماشين پياده شد و سوفيا نيز به همراه او آمد سوفيا زنگ در را به صدا در آورد لحظاتي بعد آنها پانيذا را ديدند كه در را برايشان گشود و با چشمان ميشي رنگش آنان را زير نظر گرفتوگفت:به به خانوم گلا سلام بفرماييد سالومه كه از خجالت پوستش به رنگ سرخ درآمده بود گفت:سلام پانيذا جون خوبي؟ پانيذا نگاهش را از سوفيا به سالومه انداخت وبا كنايه گفت:به خوبي تو نه. سوفيا وقتي اين جمله را شنيد سلام سردي كرد وگفت:اجازه هست؟ پانيذا گفت:بله هست .سپس خود را كنار كشيد وآن دو داخل رفتند يكباره پارسا كه قدي كشيده و موهاي نيمه كوتاه قهوه اي روشني داشت مانند بهمني كه از بالاي كوه ميريزد جلويشان ظاهر شد ولبخند زيركانه اي به سالومه زد وسلام كرد سوفيا وسالومه هردو هم زمان سلام اورا پاسخ دادند .سوفيا از پانيذا سراغ پاني وخاله را گرفت پانيذا با صدايي كشدار گفت:فكر نميكردند شما اينقدر زود بياين رفتن خونه ي مادربزرگم.سوفيا با ناراحتي گفت:خب باشه پس حالا كه نه خاله هست نه پاني ما مزاحم نميشيم پاشو سالومه .سالومه از روي مبل بزرگي كه لحظه اي پيش روي آن نشسته بود ايستاد و حرف خواهرش را اطاعت كرد پارسا كه دست وپايش را گم كرده بود بريده بريده گفت:اِ...سوفيا چه عجله اي داري مامان اينا خيلي وقته رفتن الانه كه بيان ديگه بعد از اين جمله در گشوده شد وخاله رزيتا وپاني جلوي در ظاهر شدند خاله رزيتا صورتي مهربان وبسيار شبيه به مادر سالومه بود وسالومه كه انگار مادرش را ديده باشد بي اختيار به سمت خاله دويد خاله رزيتا هم به گرمي او را در آغوش گرفت اشك در چشمان سوفيا حلقه زد با خود انديشيد كه در اين همه سال نتوانسته جاي خالي مادر را براي سالومه پر كند .پاني جلو آمد با حرارت به سوفيا دست داد واو را به اتاقش دعوت كرد سالومه هم با شوق ذوق زياد كنار خاله اش نشست از زندگي روزمرشان ومدرسه ودرس گفت. پاني هم تك تك نكات مهم را براي سوفيا توضيح داد .سپس گفت:خوب چه خبر از دانشگاه؟سوفيا نگاهش را از پاني به پنجره انداخت وگفت :دارم كم كم خلاص ميشم امتحانامو آخرهفته تموم ميشه بعدم يه جشن توي دانشگاه به مناسبت كريسمس ميگيرن واسمون كه منو كلي نگران كرده پاني اخمي كرد وتكراركرد:نگران كرده؟آخه براي چي؟سوفيا گفت:نمي دونم شايد واسه اينكه نمي دونم بايد با كي همراه باشم.يا اينكه شب قبلش يه جشن ديگه هست كه بايد نمايش رو بازي كنيم اونم جلوي تموم خانواده هاواستادا ومدير . چي شد كه رفتين خونه مادر بزرگت؟-هيچي عموم و زن عموم وبا عزيز دردونشون زار وزندگي رو فروختن دارن ميان اينجا!سوفيا با تعجب گفت:واسه چي؟پاني ادامه داد:به دو دليل اول واسه معالجه ي زن عموم ودوم ادامه تحصيل بچه شون من نميدونم مگه تو ايران دكتر نداره آخه هلك وهلك ميخوان راه بيفتن بيان اينجا. سوفيا پوزخندي زد وگفت:خب بيان حالا تو چرا حرص ميخوري عزيز من؟پاني گفت:آخه اونا كه مثه ما وشما نيستن- منظورت چيه؟-خيلي مذهبين حال آدمو به هم ميزنن .سوفيا بازم پوزخند زد وگفت:ديــوونه ...گفتم حالا انگار چين؟حالا كدومشون مذهبي ترن عموت يا زن عموت؟پاني با حالتي تاسف مآبانه گفت:هردوشون... راستش بابام ميگه توي خونوادشون عموم از 16سالگي ميرفته يه جايي به اسم مسجد، سوفيا كه گويي تازه همچين كلمه اي رو شنيده بود گفت:مسجد كجاست؟!پاني كمي فكركرد وبعد گفت:خب..يه جايي....يه جايي مثل صومعه سراهاي اينجا محلي واسه عبادت مسلموناست.سوفيا گفت:زن عموتم حتما" عينه عموته !پاني سرش را تكان دادو گفت:دقيقا".-كجا ميخوان زندگي كنن ؟-شايد واسه مدتي برن پيش مادربزرگ اما به احتمال زياد ميان خونه ما چون اينجا بزرگ تره ولي مادر بزرگ خونش زياد بزرگ نيست.-آهان پس واسه اينه كه تو برفروخته شدي.پاني با دستپاچگي گفت:نه بابا... سوفيا جان مشكله من اومدنشون به اين خونه نيست مشكله من اختلاف سليقست كه بين خانواده ما واوناست.سوفيا با خوشرويي گفت:سخت نگير عزيزم اونقدام مشكل شاقّي نيست كه الكي اعصابت رو به هم ريختي!

پاني چيزي نگفت وسرش را برگرداند.سوفيا آهسته از جا بلند شد واز اتاق خارج شد وبه سالومه اشاره اي كرد سالومه هنوز گرم صحبت با خاله ي خود بود با اشاره ي سوفيا از جا بلند شد وگونه ي خاله را بوسيد واز او خداحافظي كردسوفيا نيز خاله را در آغوش گرفت واز او ،پانيذا ،پارسا وپاني كه تازه به بقيه ملحق شده بود خداحافظي كرد ورفت.وقتي از در بيرون رفتند هوا گرگ ميش بود داشتند به شب نزديك مي شدند وآنها سوار ماشين شدند باد شديدي مي وزيد همچون خنجري سوزاننده بر صورتشان ميخورد سوفيا در راه ماجراي آمدن عموي پاني را براي سالومه باز گو كرد سالومه هم از حرفهايي كه خاله گفته بود را تعريف كرد ساعت 8:15در خانه بودند كه ديدند سهيل در خانه است .سهيل جلو آمد وپرسيد:سلام كجا بودين؟سالومه بي معطلي گفت:خونه ي خاله جون .سهيل ديگر چيزي نگفت وتلويزيون را روشن كرد ومشغول تماشاي آن شد سوفيا بدون هيچ حرفي به سالومه وسهيل شب به خير گفت وبه اتاقش رفت لباسش را عوض كرد سهيل كه از زود خوابيدن سوفيا تعجب كرده بود گفت:اتفاقي افتاده سالومه؟سالومه سرش رابه علامت منفي تكان داد.و بعدبه آشپزخانه رفت كه براي خودش وبرادرش نوشيدني بياورد .سوفيا روي تخت دراز كشيد وبه همه ي اتفاقات آنروز فكر كرد به توصيه هاي دكتر آزبورن به رفتن خانه ي خاله رزيتا برخورد تند پانيذا كه براي اولين بار از او مي ديد به احساسات قلبي سالومه نسبت به خاله وسرانجام حرفهاي پاني در مورد مدل بودن وآمدن ناگهاني عمويش.با اين فكرها به خواب ناآرامي فرو رفت.وصبح وقتي بيدار شد كه هوا هنوز كاملا روشن نشده بود پاورچين پاورچين از اتاق بيرون رفت واز پله ها پايين آمد همه خواب بودند. آهسته چاي درست كرد وتنهايي روي ميز آشپزخانه نشست وچايش را خورد .ميلي به خوردن صبحانه نداشت دوباره به اتاق برگشت اينبار روتختي را مرتب كرد ولباسهايش را پوشيد آماده رفتن به دانشگاه شد آنروز با اينكه شنبه روز تعطيل بود آنها به دستورخانم هونز بايد براي آخرين بار آن نمايش بي معني وبي سروته را تمرين ميكردند واين كار از نظر سوفيا كاري عبث بود .همه ي پسراي دانشگاه در تكاپوي يافتن همراهي براي آخرين جشن كريسمس در دانشگاه بودند وواپسين روزهاي آمدنشان به دانشگاه در حال گذر بود.آن روز سوفيا زود تر از جلسه قبل به دانشگاه رسيده بود و كاري نداشتند به جز تمرين آن نمايش.دوباره بچه هاي كلاس به آن محوطه ي نمور مخصوص قدم گذاشتند.خانم هونز ابتدا كمي در مورد دكور نمايش صحبت كرد وبعد در مورد جشن كريسمس امسال كه با سال هاي گذاشته فرق داشت فرق اساسي آن اين بود كه آنها آخرين سالي است كريسمس را در آن دانشگاه مي گذرانند ومسلّم بود كه با شكوه تر از قبل برگزار ميشود .حتي سالني كه سالهاي قبل در آن جشن برگزار شده بود هم نبود وسالني مخصوص براي فارغ التحصيلان در نظر گرفته شده بود .بعد از 3 ساعت تمام تمرين همه خسته وناتوان شدند وگوشه اي نشستند .خانم هونز با مشاهده ي آنان اجازه دادكه به خانه بازگردند سوفيا با سرعت لباس هاي نمايش را از تن بيرون كشيدو لباس هاي خود را پوشيد وهمراه دوستانش به طرف در خروجي محوطه به راه افتادند كه يك دفعه ديد نيكلاس ريچي با صداي خفه اي او را صدا ميزند سوفيا ايستاد وسرش را برگرداند نيكلاس كه نفس نفس ميزد را پشت سرش ديد. قد نيكلاس كمي از خودش بلند تر بود وپوستي روشن موي تيره اي داشت ودر كل پسر خوش قيافه اي بود.سوفيا ساكت مانده بود به اون نگاه ميكرد نيكلاس بدون مقدمه وحاشيه به سوفيا گفت:ميخواستم ببينم تو توي جشن قول همراهي به كسي را دادي؟ سوفيا كه از شنيدن اين جمله جا خورده بود انتظار نداشت نيكلاس در مقابلش اين درخواست را بكند كمي فكر كرد و بعد گفت:نه....چه طور مگه؟ نيكلاس كه گويا خيالش راحت شده بود روبه سوفيا گفت:من ميخواستم تو توي اين جشن همراهم باشي.سوفيا كمي هول شد وگفت:من؟حالا چرا من؟نيكلاس بي درنگ پاسخش را داد:كي بهتر از تو؟حالا قبول ميكني يا نه؟سوفيا كه از شنيدن اين جمله گونه اش گلگون شده بود گفت:خب.....باشه ميام .نيكلاس لبخند رضايتمندانه ي ملايمي بر لبش نشست وشادمان شد معلوم بود از قبل تمام جملات را براي خود گفته است. سوفيا از محوطه بيرون آمد وبا دوستانش خداحافظي كرد.به طرف ماشينش رفت تا سوار شود كه جسيكا رو ديد كه سمتش مي آمد.جسيكا با لبي خندان رو به سوفيا كرد وگفت:سوفيا ....تو براي جشن لباس مناسبي داري؟سوفيا گفت:راستش جسيكا كمدم پر لباسه ولي هيچكدوم به درد جشن آخر هفته نمي خوره .جسيكا كه انگار به خواسته اش رسيده بود گفت:ميشه با هم بريم خريد؟ همين حالا... من يه فروشگاه ميشناسم لباساي قشنگ زيادي هست مطمئنم سليقمون عينه همه... موافقي ؟سوفيا كه راهي جز قبول درخواست جسيكا نداشت وسرش را با علامت مثبت تكان دادو سوار ماشين شدند سوفيا به جسيكا گفت:پس يار وفادارت كجاست؟جسيكا منظوراو را نيمه متوجه شده بود براي اطمينان بيشتر پرسيد:فلورا رو ميگي؟سوفيا گفت:آره ديگه.- نمي دونم بايكي از بچه هاي دانشگاه داشت حرف ميزد اشاره كرد كه من برم منم اومدم پيشت .....راستي خوشبحالت سوفيا.سوفيا اخمي كرد و پرسيد :برا چي؟جسيكا گفت:به خاطر اينكه نيكلاس ازت دعوت كرد كه همراهش باشي.سوفيا كه اين موضوع را براي خود بي اهميت جلوه داده بود خنديدوگفت: اي بابا اصلا مهم نيست كه من با كي همراه باشم يه شبه قرار نيست تا ابد باهاش باشم .حالا مگه كي به تو پيشنهاد داده كه ناراحتي؟جسيكا با اكراه گفت:كوين.همون كه توي بي احساسي دست همه رو از پشت بسته .-تو قبول كردي؟-آره مگه چاره اي هم داشتم -خب يكي ديگه ميومد پيشنهاد ميداد.جسيكا با نااميدي گفت:مثلا" كي؟ها؟ -مثلا".....مثلا"اون دوست از دماق فيل افتادش -كي هومن؟-آره.- مگه خبر نداري؟سوفيا با بي اعتنايي گفت:نه. جسيكا كه دستش را جلوي هواي گرم بخاري ماشين گرفته بود گفت:همون پسره هومن داشت با فلورا حرف ميزد.سوفيا بي اختيار قاه قاه خنديد جسيكا هوا را با حرص از بيني اش خارج كرد باتعجب پرسيد:علت خندت چيه؟خب فلورا از من خوشگل تره معلومه يكي بهتر از كوين ميره سراغش.سوفيا گفت:عزيزم اين قدر نگران نباش اصلا مگه اون جشن چند ساعته كه اينقده داري حرص ميخوري؟ تازه به نظر من كوين خيلي هم خوش تيپه هم با احساسه. تو كه باهاش معاشرت نداشتي كه ميگي بي احساسه.جسيكا ابروهايش را در هم كشيدوگفت:مگه تو باهاش معاشرت داشتي؟-نه...ولي همين پارسال به اشلي پيشنهاد كرده بود خيليم از كوين تعريف كرد.جسيكا كه ناگهان اين حرف هاباعث قوت قلبش شده بود گفت:راست ميگي يعني پسر خوبيه؟سوفيا جواب داد:آره چرا نباشه .سپس جسيكا به جلو خيره شد يكباره نعره زد: وايسا وايسا همين جاست .سوفيا كه از جايش پريده بود به سرعت پايش را روي پدال ترمز فشار دادو ماشين را متوقف كردوبعد جسيكا شال گردن خاكستري رنگش را دور گردنش بست واز ماشين پياده شدند تا به فروشگاه بزرگي پر از لباس هاي شب رنگارنگ قدم گذاشتند. در داخل تاچشم كار مي كرد لباس بود وانتخاب يكي بين آن همه كاري بس دشوار به نظر هردويشان رسيد .جسيكا به سرعت به طرف چندين لباس پرزرق وبرق ميرفت واز يكي از كاركنان فروشگاه كه لباس مخصوصي به تن داشتند به سويش آمدند جسيكا كه شوق در چشمانش موج ميزد پرسيد:ببخشيد خانوم قيمت اين چنده؟ كارمند فروشگاه گفت:عزيزم اگه هزار سيصدوهفتاد دلار داشته باشي ماله تو ميشه!جسيكا كه خنده از لبش خشكيده بود نگاهش را از آن لباس برداشت وخود را طوري نشان دادكه انگار برايش مهم نبود اما سوفيا با زيركي تمام از ته دلش باخبر شد وبه سمت همان لباس رفت وآن را برداشت جسيكا دستش را روي يك لباس ديگر كه گويا قيمت كمتري داشت گذاشت ،برگشت تا نظر سوفيا را در مورد اين لباس بداند اما سوفيا آنجا نبود جسيكا نگران شد وآن محدوده را ترك كرد وكمي جلوتر رفت سوفيا نزديك صندوق خريد بود او با جعبه ي مستطيليه رنگي لبخند به لب به سوي جسيكا آمد. جسيكا اخمي كرد وگفت:چشت گرفت خودت خريديش؟سوفيا سرش را پايين انداخت وگفت:مباركت باشه عزيزم.جسيكا صورتش را در هم كشيد وگفت:ديوونه.... چه كار كردي؟رفتي واسه من خريدي؟-خب...آره -سوفيا اما من اين قدر پول واسه خريد همچين چيزي نداشتم !سوفيا خنديد و گفت:جسيكا جان مهم نيست من پول همرام بود بعدا" سنت به سنتش رو ازت ميگيرم خودت كه ميدوني من اونقدام دست ودل باز وخيّر نيستم خيالت راحت .سكوتي بين آندو برقرار شد سوفيا مكثي كرد وگفت:گفتم شايد الآن لازم داشته باشي آخه از اين موقعيت ها كم پيش مياد .اشك در چشمان جسيكا حلقه زد بغض چنگي بر گلويش زد ومهرباني سوفيا اورا ياد خواهر دوقلويش جانت افتاد كه سال قبل در تصادفي توي جاده از دنيا رفته بود به تندي درآغوش سوفيا پريد وگونه اش را بوسيدو از او تشكر كرد .سپس سوفيا رفت تا بقيه لباس ها را ببيند وبالاخره بين آن همه يك لباس ساده در عين حال چشم گيربراي خود پيدا كرد وخريد ويك ساعت بعد هردوباهم به خانه آمدند .سالومه كه تازه از مدرسه رسيده بود صداي ايستادن اتومبيل سوفيا را كه شنيد به سمت در ورودي رفت ودر را گشود بعد ا از 4دقيقه سوفيا وجسيكا هر دو داخل شدند جسيكا گفت:سلام سالومه جون حالت خوبه؟ سالومه كه با تعجب به او نگاه ميكرد جواب داد :سلام... ممنون.. كجا رفته بودين با هم؟مسلما" دانشگاه كه اين قدر طول نكشيده؟سوفيا بدون سلام وعليك به تندي گفت:خريد وبعد هر سه داخل سالن خانه شدند جسيكا تا به حال يك بار به خانه آنها آمده بود.سالومه با نگاهي آميخته با سئوال به سوفيا نگاه كرد .-حالا چيا خريدين ؟-لباس شب واسه مهموني-مهموني؟-آره مهموني -خونه ي كي؟جسيكا با صراحت گفت:جشن فارغ التحصيلي وكريسمس با هم توي دانشگاه.سالومه با حسرت نگاهي به دو جعبه اي كه چند لحظه پيش خواهرش روي ميز گذاشته بود كرد وگفت:واي ....خوش بحالتون...البته ما هم توي دبيرستانمون هرسال يه جشنه مختصر ميگيريم واسه كريسمس .سوفيا گفت:راست ميگه خيلي با مزست جشنشون .سالومه گفت:چيه؟ مسخره ميكني؟ چون من ازت كوچيك ترم وهنوز دانشگاه نرفتم.جسيكا گفت:قربونت برم كي تو رو مسخره كرد؟ سوفيا به قيافه اي حق به جانب گفت:خانوم به همه سوء ظن داره.سالومه بي اعتنا به حرف سوفيا گفت:جسيكا مي ذاري جعبه ها رو باز كنم؟جيسكا با پايين آوردن سرش جواب مثبتي داد بلافاصله سالومه طوري كه هول كرده بود جعبه را باز كرد لباس بلند شيري رنگي كه كمر بند مشكي پارچه اي به دور آن بسته شده بود را برداشت گفت:اين ماله توئه سوفيا؟-آره-اين زيريه ماله جسيكاست؟-...اوهوم.جسيكا با برق چشمان سبز زمردينش به جعبه ي در حال باز شدن خيره شده بود.لباسي به بلنديه لباس سوفيا در آن بود امّا نه به سادگي لباس سوفيا.رنگش سرخابي سيري بود كه به موهاي شرابيش خيلي مي آمد .سالومه با دهاني باز به لباس زل زده بود :خداي من چقد نازه!سليقت عاليه دختر.جسيكا چشمكي تحويل سوفيا داد وسوفيا به سالومه نگاه انداخت وگفت:بسه ديگه رنگش مي پره بذار توي جعبه .سالومه كه دلش شكسته بود آن را توي جعبه انداخت وگفت:من ميرم شربت بيارم.جسيكا بازوي سالومه را گرفت ومانع اين كار شد :-سالي جون من بايد برگردم خونمون .ممكنه مادرم نگران بشه در مورد خريد بي خبره.سالومه از حركت ايستاد و جسيكا رو در آغوش گرفت وبعد سوفيا جلو آمد از او خداحافظي كرد.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!