سلام به همگی دوستان عزیز وخوبم بالاخره از دست این امتحانای لعنتی و طاقت فرسا خلاص شدیم![]()
من که چشمام به کور شدن هر لحظه داره نزدیک تر میشه از بس نوشته و درس خوندم خدا به داد برسه کارنامه ها و.....![]()
![]()
خوب any Way(بگذریم) شما چه طورین خوشگلای مادر خوش میگذره ایشالله همگی نمرات بالا بگیریم از امتحانای ترم نوبت اول![]()
![]()
![]()
یه سری از دوستای گلی که واسه اولین بار میان این وب هنوز نمیدونن این وب در مورد چیه واقعا تعجب برانگیز از این عکسا
و داستان که خیلیا گفتن بچه گونست معلومه که واسه دوتا فرشته ی مهربون و دوست داشتنیه در مورد داستانم باید بگم هر کی میتونه بهتر بنویسه به من اطلاع بده تا من دیگه این داستان به قول بعضیا بچه گونه رو نذارم کسانی هم که اولین بارشونه داستانو میخونن باید برن از دومین آپ بخونن چون این داستانا به هم پیوستست و تنها یک قسمتش ممکنه بی معنی باشه در غیر این صورت اصلا نخونن سنگین ترن![]()
خوب شکسته شدن طلسم آلبوم جدید عزیزانمون کامران و هومن رو تبریک میگم بعد از کلی انتظاری که ارزششو داشت تا آخر این ماه شاهد کارای زیبای این دوگل نوشکفته باغ هستی خواهیم بود ![]()
این عکسم واسه موزیک ویدیوی بسیار زیبا و جذاب من اگه نباشم هستش![]()




کتی:شاید خواسته سورپرایزت کنه عزیزم
هومن:امیدوارم
بالاخره کامران به کمک کتی شام رو درست کردن اون شبم گذشت
آیلا همش اضطراب داشت که نکنه پدرش با مامان بابای کامران به توافق نرسن از طرفی کامرانم خبر نداشت
مادر کامران به خونه تماس گرفت و کتی گوشی رو برداشت حرفای فریده خانوم باور نکردنی بود
کتی خیلی تعجب کرده بود
کتی:راست میگی مامان ؟
مادر:آره تا رفتیم تو خیلی از منو بابات خوشش اومد خیلی رفتارش خوب بود
کتی:دارم خواب میبینم میدونین اگه کامران بفهمه چه قدر خوشحال میشه
مادر:نه یه وقت بهش نگیا
کتی:واسه چی مگه مشکل حل نشده ؟
مادر:باباش یه شرط گذاشته که میدونم کامران قبول نمی کنه
کتی:وای خدای من باز دیگه کجای کار می لنگه؟
مادر:گفتش من دخترمو دست یه خواننده نمیدم
کتی:چرا مگه کامران چشه؟
مادر:منو پدرتم کلی باهاش حرف زدیم گفتیم کامران پسری نیست که اون تو ذهنش تصور میکنه
کتی:مامان یعنی میگی تموم شد اون مرد راضی بشو نیست؟
مادر:چی بگم واالله من که فکر نمیکنم کامران بخواد قبول کنه خیلی به کارش عشق داره
کتی:پس آیلا چی طفلک دق میکنه کلی به کامران وابسته شده واسه چی پدرش این طوری می کنه
مادر:نمی دونم
کتی:مامان من امشب با کامران صحبت میکنم
مادر:هر طور دوست داری پس به من خبر بده حتما نگرانشم عزیزم
کتی:حتما
کامران و هومن اون شب دیر وقت رسیدن با..........
کتی خیلی ناراحت بود با دیدن.......همراه برادراش یه شوقی تو وجودش پیدا کرد
هومن سراسر شور و خنده دیگه نه غمی تو چهرش بود نه تو دلش کامرانم از اومدن......بسیار خوشحال بود
وارد خونه شدن سلام احوال پرسی گرمی با........کرد
................با دو تا چمدون پر از کادو آورده بود انگاری سنگ تموم گذاشته بود از اینکه نتونسته بود واسه تولد کامران و هومن خودشو برسونه
ناراحت بود چشمای هومن گرد شده بود تا حالا هیچ سالی از یک نفر این همه کادو نگرفته بود البته واسه کامرانم کادوهای زیادی آورده بود
چندتا سوغاتی واسه کتی و مادرو پدرشون و آیلا هم آورده بود تقریبا تا ساعت2نیمه شب فقط داشتن کادوها رو باز میکردن
کامران:......جون فکر کنم تو این مدت تو فقط توی مغازه و فروشگاها داشتی خرید میکردیا
هومن:دلم واسه اون بابای فلک زدت میسوزه که الان تمام جیباشو خالی کردی
..........خندید:ای بابا مگه چندتا خانواده ی جعفری وجود داره که توش خاله فریده و عمو حجت و کتی و کامران و هومن باشه؟
کتی:بچه ها عوض خسته نباشید گفتنتون به..........جونه با کفشای آهنی این کادوها رو پیدا کرده
هومن:دستت درد نکنه فوق العاده بود ........
کامران:عزیزم مگه تو اینقده به فکر ما باشی ما خودمون اینقدر به فکر خودمون نیستیم
..........:خواهش میکنم فداتون بشم تو رو خدا ببخشید هدیه هاتونو باتاخیر زیادی بهتون دادم البته میدونم اگه 10برابر اینم واستون کادو آورده بودم
نمی تونم ذره ای از مهربونیاتونو جبران کنم
کتی:نمردیمو یکی به این دوتا وروجک گفت مهربون
هومن:..........بیا برو بگیر بخواب چشمات باز نمیشه خسته ای
...........:باشه
هومن تا دم دراتاق همراه .........اومد به............شب بخیر گفت
.......برگشت و هومنو صدا زد:هومن
هومن:بله
..........:هیچی
هومن:بگو دیگه
...........:ولش کن
هومن:هرطور راحتی
.........:باشه میگم هومن تو این مدت که ازت دور بودم خیلی دلم برات تنگ شد برای اولین بار بود این همه دلتنگ میشدم
هومن:آخــــــی قربونت برم منم همین طور چرا پدر ومادرت نیومدن
..........:میان خیالت راحت
هومن داشت تو چشماي.........نگاه ميكرد يكدفعه چيزي نظرشو جلب كرد
گردنبندي كه گردن........بود


ببخشید خوشگلا این دفعه داستان کوتاه بود قول میدم دفعه بعد هم زودتر آپ کنم
هم داستان طولانی تر باشه![]()
![]()
![]()

http://planet-entertainment.blogfa.com/
این وب حتما برین دوستان
نظر یادتون نره دوستای خوبم برم قربونتون برم ![]()
تو عزاداریا ما رو هم دعا کنین![]()
![]()
![]()
فداتون بای![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط •**๑♥๑نيلوفر๑♥๑ ** •





