سلام عزیزای دلم حالتون چه طوره خوبید؟ واقعا ببخشید من اینقدر دیر آپ میکنم به خدا وقت ندارم وگرنه از خدامه زود به زود آپ کنم![]()
![]()
خوب حالا تا دیر نشده اول از هر چیز ![]()
وبلاگ فقط هومن
فرخنده میلاد پربرکت و پر خیر نخستین اختر تابناک آسمان برادری و برابری کامران گل ![]()
![]()
و همچنین خجسته ولادت با سعادت برترین برادر عالم شرق وغرب هومن عزیزبر عموم جهان از هر قوم و قبیله ای وبا هر مذهبی(مسلمان ,مسیحی,زردشتی,یهودی,برهمایی وارمنی و...) به ویژه فنها
مبارک باد![]()
![]()
![]()
![]()



برای هردو فرشته ی بهشتی آرزوی بهترین ها وطول عمر را از خداوند تبارک خواستاریم آمین یا رب العالمین![]()

حتما حتما اینجا هم برین اینجا رو هم آپ کردم ![]()
تولد همه ی عزیزانی که تو ماهه آذر مبارک باشه همتون جیگرین ماه آذریااااااا عاشق آذر ماهیام همشون گلن مثل کامران و هومن جون خودمون
یلدا جیگرم که الهی آبجی فدای اون قیافه ی خوشگلش![]()
حالا بعد از این همه حرف میریم سراغ ادامه ی داستان این بارمون عزیزای دلم
دوستاانی که برای اولین بار میخونن
(جای خالی ها اسم بذارید )
چند وقت گذشت بالاخره اوایل ماه نوامبر رسید و کتی طبق قولی که بهشون داده بود اومد پیش برادراش اونا هم با این همه غصه که داشتن و مشکلاتی که پیش اومده بودواقعا به وجود کتی نیاز داشتن کتی هم که از موضوع باخبر شد خواست تا یه کاری کنه تا روابط مثل قبل بشه واون صمیمیت قبلی بین
کامران و آیلا که با اون سوء تفاهم همراه شده بود از بین بره و همه چیز مثل اولش روبه راه بشه از طرفی دوریه........ که ذهن هومن رو سخت مشغول کرده بود باعث ناراحتی کتی شده بودهومن خیلی تلاش کرد تا بالاخره بفهمه جواب مادر و پدر....... واسه اومدن..........بهLAچی میشه؟ کتی خیلی دعا میکرد تا اونا بتونن از این همه آشفتگی که یهواتفاق افتاده بود خلاص بشن کتی تصمیم گرفت بدون این که حرفی به کامران بزنه قضیه رو با مادرو پدردرمیون بذاره
تا شاید اونا بتونن این مشکل رو حل کنن مادرو پدرش وقتی این حرفا رو شنیدن خیلی از دست کامران ناراحت شدن که چرا کامران در این باره حرفی نزده
اما کتی خواهش کرد که بدون این که کامران بویی ببره با خانواده ی آیلا حرف بزنن
بعدش خودش رفت دانشگاه سراغ آیلا تا باهاش حرف بزنه و از خر شیطون پیادش کنه
کتی:سلام آیلا جون خوبی؟
آیلا جوابی نداد و روشو برگردوند کتی باسماجت تمام خواست با آیلا حرف بزنه
کتی:آیلا جان با توام چرا دیگه با من قهری ؟مگه من چه کار کردم؟
آیلا:کتی لطفا خودتو به اون راه نزن خودت خوب میدونی چی شده به آقا کامران بگو بره پیش همون دختره
منه خرو بگو که چه طور فکر و ذکرم شده بود کامران
کامران خان هم خرو میخواد هم خرما شورشو درآورده دیگه
نمیدونی اون روزهمچین با اون دختره که اسمش نمیدونم چی بود داشت گپ میزد که انگار 100ساله که میشناسش دیدمش چه حالی شدم خدا رو خوش میاد اون طوری منو سرکار گذاشت اصلا بابام راست میگفت کامران به درد زندگی نمیخوره و اهل زندگی نیست
کتی:آیلا این چه حرفیه پات وگذاشتی روی گاز و هرچی از دهنت در میاد بدون اینکه بدونی
داری قضاوت میکنی یه کم کوتاه بیا تو اون روز نذاشتی کامران طفلی
حتی برات توضیح بده تورو خدا بی انصاف نباش تو چرا خوبیای کامران رو نمی بینی؟
کم پدرت تحقیرش کرد ؟ کم توی کنسرت و توی مهمونی آبروش رو برد ؟ کم غرورشو شکست؟ اما کامران خم به ابرو نیاورد
ِآیلا خیلی ساکت شد و نتونست حرفی بزنه حرفای کتی تو سرش پیچید نمیدونست چی جواب کتی رو بده چون تمام حرفاش درست بود وبرو برگشت نداشت
واسه همین اشک تو چشمای آیلا حلقه زد نمیتونست غمشو نشون نده بی اختیار سرشو گذاشت رو شونه ی کتی
کتی از یک طرف خوشحال بود که تونسته به آیلا بفهمونه که داره اشتباه می کنه واز طرف دیگه خیلی احساس ناراحتی بهش دست داد طاقت اشکای آیلا رو نداشت
خواست بهش بگه که دیگه نگران سخت گیریای پدرش نباشه
آیلا باتعجب گفت:راست میگی عزیزم ؟!!!!!!!!تو چی کار کردی کتی؟
کتی:هیچی فقط به مامان و بابام گفتم
آیلا:چیوووووووووووو؟
کتی:همین که بیان با پدرت درمورد تو و کامران صحبت کنن
آیلا:وووووووووووااااااااااااااااااای نه کتی چرا این کارو کردی ؟بابام منو میکشه بدبخت شدم تو واسه چی بدون مشورت با من این کارو کردی
کتی:چیه؟اتظار داشتی میذاشتم هردوتون از غصه دق مرگ بشین؟من نمیتونم غصه ی تو و کامرانو ببینم و دست روی دست بذارم خواستم یه طوری همه چیزبه خوبی بگذره تا کی میخواین زانوی غم بغل کنین ؟
آیلا:حالا که چی فکر میکنی این طوری بابام راضی میشه؟
کتی:معلومه که راضی میشه یعنی فکر میکنی بابا و مامانم عرضه ندارن باباتو قانع کنن ؟
آیلا:نه این چه حرفیه من کی گفتم مامان و بابای تو بی عرضن
کتی:اصلا میدونی چند روزه کامران رو ندیدی؟
آیلا:تقریبا 2 یا 3 هفته ای میشه الهی قربونش برم خیلی دلم براش تنگ شده ازدستم ناراحته؟
کتی:نه تو که اونو میشناسی اصلا کینه ای نیست فکر نمیکنم ازت دلخور باشه
آیلا:خدارو شکر
کتی:می خوای بریم پیششون؟ خدارو شکر موضوع شما داره حل میشه فقط می مونه هومن بمیرم از بس انتظار کشید اعصاب براش نمونده
آیلا:باشه حتما فرصت خوبیه تا ببینمش هومن منتظر اومدنه.............؟
کتی:آره من نمیدونم .........دیگه واسه ی چی به مادر پدرش چیزی نمیگه
اونا رفتن تو استودیو, کامران وهومن مشغول ضبط آهنگ بودن دیگه اون شیطونی همیشگی تو صورت هردوشون نبود وناراحتی از قیافشون میبارید
تولدشون نزدیک بود آیلا وکتی توی راه کلی و درمورد یه مهمونیه مفصل برای تولد کامران و هومن حرف زدن
بالاخره رسیدن به استودیو آیلا خیلی اضطراب داشت و دل تو دلش نبود هردو وارد شدند
کتی:ســـــــــــــــــلام بچه ها کجایییییییییییید؟
هومن:سلام کتی چه خبرته داریم آهنگ ضبط میکنیم چرا فریاد میزنی زده به سرت؟
آیلا:سلام هومن جون
هومن:به به سلام آیلا خانومه گل کامی بدو بدو ببین شاهزاده خانوم اومدن
کامران:درست شنیدم هومن گفتی آیلا؟
هومن:آره اگه باور نمیفرمایین بیاید ببینید
کامران با شنیدن اسم آیلا گل از گلش شکفت و با سرعت به طرف اونا اومد
کامران:سلام آیلا خوبی عزیزم ؟ چه عجب ازاین طرفا
آیلا:سلام کامران منو ببخش بابت اون روزمن واقعا رفتار زشتی داشتم باهات
کامران:فراموشش کن بابا همین که متوجه شدی و دوباره اومدی پیشم برام خیلی با ارزشه آیلا جان قبول کن تقصیر خودمم بود
هومن:خوب خدا رو شکر شما دوتا آشتی کردین حالا یکی به داد من برسه
کتی:آبجی قربون شکل ماهت بره بگو از من و دل چی میخوای
هومن:...........رو
کتی:خوب فدات شم اونم میاد خیالت راحت
هومن:کی؟وقتی موهام سفید شد؟
کامران:باهاش تماس بگیر هم حالشو بپرس هم ببین چه کار کرده موفق شده یا نه
هومن:پر بیرا هم نمیگیا!!!باشه حتما امشب بهش زنگ میزنم
آیلا:ایشالله که ...........جونم زود بیاد پیشت هومن
هومن:الهی آمین
همگی رفتن خونه ی کامران و هومن کتی رفت تو آشپزخونه که شام درست کنه که کامران مانعش شد
کامران:داری چه کار میکنی میخوای هر 4 تامونو به کشتن بدی ؟
کتی:واسه چی به کشتن مگه آشپزیه من چشه؟
کامران:هیچی فقط با خوردنش دل و روده برا هیجکی باقی نمیمونه
کتی:کامران بشکنه این دست که واسه برادراشم نمک نداره واقعا که من دیگه عمرا" بیام بیش شما دوتا قدر نشناسا
کامران:شوخی کردم حالا چرا بهت بر می خوره؟کتی من واقعا مدیون توام
کتی:مدیونی این طوری باهام رفتار میکنی مدیون نبودی که الان منو کتک میزدی
هومن:چی شده میخواین گیس همدیگه رو بکشین؟چتونه افتادین به جونه هم؟
کتی:هومن جان تو هم اگه متلکی چیزی تو ذهنته بگو جونه آبجی اصلا خجالت نکش
هومن:الان هیچی تو ذهنم نمیاد باشه بعدا" فعلا میخوام برم زنگ بزنم به................خانوم
کامران:به سلامت خوش بگذره
هومن گوشی رو برداشت و زنگ زد
پدر..........گوشی رو برداشت
پدر......:بفرمایید
هومن ( از ترس داشت سکته میکرد):الو سلام معذرت میخوام مزاحم شدم خانمه..........تشریف دارن؟
پدر.......:نه تشریف ندارن شما؟
هومن:من؟ من یکی از همکلاسی های دانشگاهشون هستم میخواستم درمورد پایان نامه ی ایشون مداکراتی داشته باشم
پدر......:متاسفم آقا .........دیروز همراه دخترخالشون بهLAاومدن در ضمن ..........6 ماهه که درسش تموم شده و دانشگاه نمیره چه طور همکلاسیتون بوده
هومن که واقعا سوتی داده بود بدون این که جوابی بده گفت:ببخشید مزاحم شدم سلام به خانواده برسونید خدانگهدار
آیلا و کامران و کتی که میخ کوبانه به هومن زل زده بودن و داشتن از خنده منفجر میشدن
هومن:چرا میخندین؟من شاخ دارم؟
کامران:هومن با کی داشتی این قدر لفظ قلم حرف می زدی؟
هومن:وای بچه ها بدجور تابلو کردم آبروم رفت
کتی:باباش بود؟
هومن:آره گفت دیروز با دختر خالش اومده اینجا اگه اومده پس چرا به من چیزی نگفته؟
کامران:نه مثل اینکه قضیه داره پیچیده میشه

مرسی از همه ی دوستایی که به وبم نظر دادن مرسی فداتون بشم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید![]()
من هم حتما بدون وقفه به هر کی نظر داده سر زدم چون وظیفم بود قربونتون برم![]()
![]()
هر جا هستین خوب خوش باشید منتظر نظرای
قشنگ و پر مهرتون هستم فدای همگی بای![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:16 توسط •**๑♥๑نيلوفر๑♥๑ ** •





