سلام عزیزای دلم حالتون چه طوره؟
راستش چند روزه خیلی حالم بده
میدونین چیه ؟ بعضی از این حرفای چرت و پرتی که بعضی وبا میزنن وبعضی اتفاق ها دله آدمو میسوزوونه خجالتم خوب چیزیه والاااا![]()
دختره ی الاف فقط میخواد فنا رو آتیش بزنه خدا ازش نگذره ایشالله ![]()
البته میدونم شما فنای عزیز و گل اصلا به این طور اراجیف اهمیت نمی دید و همین طوربه طرفداری از این گلای مهربون و عزیز و ادامه میدید ![]()
بیخیال بابا نمیخوام شما هم مثل من حالتون بد بشه بهتره حرفای خوب بزنیم و شاد باشیم هممون![]()
![]()
تا چشم حسودایی که نمی تونن همبستگیه و اتحاد ما ها رو ببینن کوربشه بچه ها نکنه یه وقت از طرفداری از کامران هومن جا یزنید
اصلا کم نیارید باشه؟ ![]()
![]()
اول این عکسا رو ببینید بعد با همدیگه بریم سراغ داستان این دفعه


خوب قبل از اینکه داستانو بخونید خوب توجه کنید![]()
دوستای گل و عزیزم من نمیتونم واسه همه ی اسم های قشنگتون داستان بنویسم چون فکر کنم یه 3000 تایی داستان بشه به همین خاطر بیخیال
اسم واسه عشق هومن شدم جاشو خالی میذارم خواستید بخونید و یا کپی کنید به جای نقطه چینــــــــا هر اسمی که دلتون خواست بذارید خوب حالا ادامش ![]()
کامران:آیلا من بهت قول میدم که درست میشه عزیزم خودتو ناراحت نکن
آیلا:امیدوارم , کامران
کامران:بله
آیلا:من ازت معذرت میخوام ببخشید
کامران :واسه چی مگه چی کار کردی
آیلا: من میدونم رفتار پدرم رفتار زشتی بود
کامران:این چه حرفیه .خوب بابات حق داره هنوز منو نمیشناسه.... حالا بیا بریم الان مادر پدرت نگرانت میشن
آیلا:من نمیام الان بابام دوباره بهت بدو بیرا میگه منم دوست ندارم کسی به تو توهین کنه
کامران:آیلا جان من حرفای پدرت رو به دل نمیگیرم ... خوبه؟؟؟؟؟حالا بیا بریم
کامران دست آیلا رو گرفت و برد به همون جایی که پدر و مادر آیلا وایساده بودن
پدر آیلا دست آیلا رو از توی دست کامران کشید و فورا آیلا رو از اونجا برد
مادرآیلا با خجالت از رفتار شوهرش از کامران و بقیه عذر خواهی کرد و رفت
هومن:طفلی رکسانا خانوم
_.....:هومن اینا کی بودن پدر مادر آیلا؟
هومن:آره
.......: آخی بمیرم واسشون آیلا و کامران چقدر توهین شدن
کتی:...... جون این وقته شب میخوای خونه ی کدوم فامیلتون بری؟
.......:مگه ساعت چنده؟
کتی:ساعت 1:15 است
........:وای من میخواستم زودتر برم اما این طوری شد دیگه
هومن:باید بیای خونمون وگرنه دیگه نه من نه تو فهمیدی؟؟؟؟؟
.........:okمثل اینکه باید قبول کنم !!هومن:چه عجب
کامران:خوب بیاین بریم دیگه چرا همه به هم زل میزنید؟
همه رفتن به خونه ای که کامران و هومن توش زندگی میکردن
هومن:......بیا اتاقمو ببین
.......:باشه
هومن رفت تا اتاقش رو به ......... جون نشون بده
هومن:چهطوره.......؟
..........:عالی
کتی:هومن جان شانس اوردی اتاقت تمیز بود آبروت جلوی ........ نرفت
هومن:حالا من شانس اوردم تو میخوای آبرومو ببری
.........:اوه راحت باشین بابا من از هومن بدترم بعضی وقتا اتاقمو با یه سطل زباله یکی میشه از بس شلوغه
هومن:چه تفاهمی!!!!!!!!!
کتی:.......تو اینو گفتی که هومن ناراحت نباشه نه؟
.........:نه کتی باور کن راست میگم
کتی:هومن خان نمیخوای یه اتاقی به .......نشون بدی
هومن:چه اتاقی
کتی:واااااا اتاقی که طفلی بگیره بخوابه خستس
......:اتاق نمیخواد پیش خودم میخوابه
کتی:عجب رویی داره این یکی حالا......جون هیچی نمیگه تو سوء استفاده نکن
هومن:شوخی کردم بابا منظورم اینه که تو اتاق من بخوابه منم میرم اتاق کامی , کتی خانوم لطفا فکرای بد نکن
کتی: خوب خدا رو شکر فکر کردم منظورت یه چیز دیگه ست
راستی داری میری پیش کامی؟
هومن:آره
کتی:اگه حالش بد بود بهم بگو
هومن:واسه چی حالش بد باشه
کتی:میگم شاید از حرفای بابای آیلا ناراحت باشه و جلوی ما به روی خودش نیاره
هومن:حتما سعی میکنم یه کاری کنم که کامران با هام دردو دل کنه و باهاش حرف میزنم
........... ببخشید اگه اتاقم بده ها به خوبیه اتاق خونه خودتون که نمیشه
..........:نه هومن اتاقت خیلی هم قشنگ ومرتبه عالیه خیالت راحت باشه
هومن:شب به خیر اگه کارم داشتی تو اتاق کامی ام
.........:مرسی, شب بخیر هومن جون
هومن رفت اتاق کامران
هومن:کامران
کامران:بله
هومن:اجازه هست بیام تو ؟
کامران:چه قدر مودب شدی هومن
هومن:مگه قبلا بی ادب بودم کامران خان
کامران:نه اما اجازه نمیگرفتی هیچ وقت
هومن:حالا یعنی میگی نیام تو
کامران:نه بابا بفرمائید مگه میشه داداش گلمو راه ندم
هومن:کامران
هومن:جانم
هومن:میگم. ناراحتی؟
کامران:نه واسه چی ناراحت باشم ؟ واسه اینکه تو امشب میخوای پیشم بخوابی؟
هومن:نه بابا واسه موضوع امشب
کامران:آهان....... نه هومن جون فراموشش کردم بیخیال مهم اینکه خودش دوستم داره مادرشم ازم طرفداری میکنه
هومن:آره جای شکرش باقیه اما خوب حرف باباشم براشون مهمه باید بفهمه برادر من لیاقت دخترشو داره
کامران:به موقعش می فهمه هومن جون از این موضوع خوشحالم که آیلا رفتارش مثل چند وقت پیش نیست
هومن:به نظر من آیلا از همون روز اول ازت خوشش میومد پاره کردن اون کاغذم از ترس باباش بود اینو خودش به کتی گفته بود
کامران:وای هومن من نمیدونم باباش واسه چی این طوری میکنه اصلا انگار با من لج داره
هومن:خوب پدرا به دختراشون حساسن همین بابای خودمون نمی ذاره کسی نگاه چپ به کتایون بکنه خدا کنه بابای.......... این جوری نباشه
کامران:چـــــــــــــــــــــــی؟
هومن:هیچی بابا یه چیز پروندم جدی نگیر
کامران خندید:خودتو لو دادی شیطون
هومن:نه کامران گفتم که جدی نگیر
کامران: ای کلک هومن اگه از بپرسی میگم دختر خوبیه به هم میاین
هومن:کامرااااااااااااااان
کامران:ازش بدت میاد؟
هومن:نه .... راستی میگما
کامران:چی ؟؟
هومن:قضیه ی شقایق رو میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟
کامران:شقایق کیلو چند بابا بهش میگم که فقط رابطه ی کاری بوده الانم دیگه تموم شده خودت که شاهد بودی؟
هومن:آره اما خوب دخترا به این طور رابطه ها یه جور دیگه نگاه میکنن ممکنه آیلا هم فکر کنه تو اونو دوست داشتی
کامران:نه.... اگه آیلا رو دیدم همه چیزو بهش میگم اگه بهش نگم اون موقع فکرای دیگه ای میکنه خوب شد یاد آوری کردیا
هومن:خوب دیگه قربونت برم من چشمام داره کور میشه
کامران:آره دیگه بهتره بخوابیم
صبح مادر و پدر و کتی زود بلند شدن آخه باید برمیگشتن ونکوور کم کم داشتن آماده میشدن
کامران:مامان چرا صبح به این زودی حالا یه چند روز دیگه هم پیش ما بمونین
مادر:نه عزیزم پدرت کار داره این یک ماهی که پیشتون بودیم خیلی خوش گذشت
کامران:مادر منو هومن کاراتونو حاضر میکنیم که دیگه واسه همیشه بیاین اینجا همه با هم زندگی کنیم
مادر:ایشالله ما که از خدامونه شما با ما زندگی کنین
کتی:هومن هنوز خوابه؟
کامران:آره برو بیدارش کن
کتی داشت میرفت که هومنو بیدار کنه که.........رو دید
...........:صبح بخیر کتی جون
کتی:سلام عزیزم صبح بخیر
.......: چی شده میخوای جایی بری لباس پوشیدی؟
کتی:.........جون ما داریم میریم ونکوور
.........:چی میگی دختر مگه نگفتی بیام پیشت اونوقت خودت داری میری
کتی:قربونت برم ما خیلی وقته اومدیم اینجا دیگه باید برگردیم
.........:من واقعا خوش قدمم نه؟
کتی:این حرفو نزن خانومی رفتم ما ربطی به خوش قدمی نداره ما خودمون میخواستیم بریم تو که اینجا تنها نمی مونی کامران هست هومن هست
........:منظورت اینکه من اینجا بمونم ؟
کتی:آره مگه چیه
.........:نه گلم من باید برگردم شاید فردا بلیط بگیرم من فقط میخواستم شما ها رو ببینم همین
کتی:چی میگی مگه نیومدی پیشمون بمونی .......
............:نه بابا کتی من اومدم که زود برگردم
کتی:خوب هر جور خودت دلت میخواد اما من میدونم هومن نمیذاره به این زودی برگردی میای بریم بیدارش کنیم؟
...........:آره هستم برو بریم
کتی در اتاقو باز کرد رفت تو
کتی:بیا.........
..........:اومدم
کتی: هومن خان تنبله خوابالو بیدار شو باور کن صبح شده
..........:هومن جون نمیخوای پاشی؟
هومن:چتونه بذارید من تنها باشم
کتی:خیالت راحت باشه منو و مامانو بابا که یک ساعت دیگه میریم .........هم میخواد برگرده خونشون راحت با کامران تنها باشید
هومن یه هو از جا پرید
هومن:راست میگی کتی !!!!؟؟؟؟؟؟؟
کتی:آره دروغم چیه؟
هومن:نه تو رو خدا نرید من غلط کردم اون حرفو زدم به خدا الکی گفتم میخوام تنها باشم
......... جون تو دیگه میخوای کجا بری ؟
.............:عزیزم من میخواستم روی ماهتو ببینم که دیدم
هومن:همین؟
........:خوب آره دیگه
هومن:نه آخه چرا؟
............:چی نه
هومن:میشه نری؟
........:نه من باید برم
کتی:........جون هومن راست میگه خوب بمون کجا میخوای بری هولی مگه
.........:نه کتی الان یه هفتست اومدم LA پیش خالم بودم
هومن:مگه از روی جنازه ی من رد شی .........خانوم
.........:وا خدا نکنه هومن نبینم از این حرفا بزنیا !
هومن:عمرا" بذارم بری اگه شده زندانیت کنم نمیذارم بری
کتی:هومـــــــــــن این چه حرفیه مگه اسیر گرفتی؟
هومن:آره
..........:هومن سمج بازی رو بذار کنار فوقش دو روز بتونم بمونم اونم فقط به خاطر تو
هومن:مرسی ببینم اینقدر اینجا بهت بد میگذره که میخوای برگردی؟
.........:نه اما خوب منم کارو زندگی دارم هومن خان
مادر: کتی بدو بیا داره دیر میشه ها جمع کردی تمام وسایلاتو؟
کتی:آره مامان الان میام
مادر: وسایلاتو بیار پایین
اشک تو چشمای هومن جمع شده بود
کتی:نی نی کوچولو وقت شیرخوردنت دیر شده گریه میکنی؟؟؟؟؟
هومن:کتی حالا که من بهت احتیاج دارم میخوای بری؟
کتی:دیوونه ما یک ماهه اینجاییم الان به من احتیاج پیدا کردی؟
هومن:آره
کتی:الان بگو 3 دقیقه فرصت داری زمان از همین حالا شروع میشه
هومن:چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کتی:دردتو دیگه؟ مشکلت رو ؟
هومن:عقل کل تو 3 دقیقه حتی نمیتونم مقدمه اش رو بگم چه برسه به اصلشو
کتی:خوب خیلی سریع و به طور خلاصه شده بگو
...........:آهان فهمیدم من مزاحمم
هومن:نه .........خانوم جناب عالی مزاحم نیستی
کتی:هومن اگه نمیگی برم مامان اینا معطل منن
هومن:نمیخواد بابا تو ام با این دلسوزیت که واسه من داری من واقعا مدیون تو میشم
کتی: دمه آخری طعنه میزنی هومن؟؟؟؟؟؟؟؟
هومن:نه ولی دلمو شکستی
کتی:هومن جان من باز میام اینجا پیشتون
هومن:کی؟100 سال دیگه ؟
کتی:نه اوایل ماه دیگه تا ماه دیگه هم 14 روز بیشتر نمونده صبر کن
هومن:امیدوارم
کتی:خوب هومن خان , ..........جون قربونتون برم من دیگه برم
..........:کتی خیلی زود بود واسه رفتن
کامران:کتی داری چکار میکنی بدو دیگه
کتی:اوه اوه الانه که کامی منو بزنه!
هومن:به سلامت حتما زنگ بزنید وقتی رسیدید
کتی:وای دیدی چی شد کامران
کامران:باز چی شده؟
کتی:یادم رفت به آیلا زنگ بزنم و ازش خداحافظی کنم
کامران:اشکال نداره کتی جان اگه دیدمش بهش میگم
کتی:مرسی خوب خداحافظ
کامران :خداحافظ
خوب حالا باید تشکر کنم از دوستای عزیز تر از جانم
از آریان فوری آبجی یلدا نسیم الی رمبو نوشین یاسین غریبه صدف مهسا نیوشا سپیده
نارسیس هانا کژال هانا(only hooman) نازی آیدا نازنین تارا ماهی شادی سرباز
افشین سوگل سارا عاشق مارال مریم یاسمن پگاه ساحارا نگین پرهام بهنام فرزانه ثریا الهام
دیگه یادم نیست مخم کار نمی کنه دست همتون درد نکنه ![]()
![]()
![]()
![]()
راستش میخوام وبو حذف کنم نمیدونم کار خوبیه یا نه ![]()
شاید دیگه آپ نکنم![]()
نظر بدید حتما![]()
قربون همگی بای![]()
![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:51 توسط •**๑♥๑نيلوفر๑♥๑ ** •





