تبليغاتX
 دوتــافرشته
دوتــافرشته
برادران جادويي
دوتــافرشته
خانه | آرشيو | ايميل


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
آبجی یلدا
کامران و هومن=>روژین جون
کامران و هومن=> الهه وستاره جون
کامران و هومن=>مهسا جون
کامران و هومن=>کژال جون
کامران و هومن=> نازی جون
کامران و هومن=> شادی جون
کامران و هومن=> ساناز جون
کامران و هومن=> مهرنوش جون
کامران و هومن=> ترانه جون
کامران و هومن=> نیلــوفــر جون
کامران و هومن=> ساغرجون
کامران و هومن=> الهه جون
کامران و هومن=>ستایش جون
کامران و هومن=> یاسی جون
کامران و هومن=>رویا جون
کامران و هومن=> نازلی جون
کامران و هومن=> حدیث جون
کامران و هومن=> نداجون
کامران و هومن=> دوستداران
کامران و هومن=> سحر جون
کامران و هومن=>پانی جون
کامران و هومن=>تاراجون
کامران و هومن=>زهرا جون
کامران و هومن=>سپیده جون
کامران و هومن=>سحر تهی جون
کامران و هومن=>یاسی جون
کامران و هومن=>کامیلا و رسول جون
کامران و هومن=>فاطمه جون
ساحل درون=>هليا جون
آیدا یکی یه دونه
فقط هومن=>خودم ونازی جون
کامران و هومن=>ساقی جون
.•*¤*•.فانتزي آباد.•*¤*•.
۩.•* ¤ مروارید سفید ¤ *•.۩
قلب شکسته
«~¤๑ღصد شاخه خواهش๑ ღ~¤«
فصل عاشقی=>طنازجونم
فانوس مشکی
I♥Uمهتاب شبI♥U
ياتو يا هيچكس ديگه
ورنــــــــــــــــــــــا
حمود جون
میلاد خان
بوم سفید
♥ღ•.•فانوس عشق♥ღ•.•
صبا جون
۩ ۩ ●•▪·˙·..باغ بهشت˙·.●•▪·.۩ ۩
.•*♥♥.کاملیـــــــا.♥♥*•.
کامران و هومن=>مهری ومریم جون
کامران و هومن=>افسانه جون
˙·▪●$پوستر درخواستی$ ●▪·˙
**ღ♥ღتنهایی هامღ♥ღ**
*••*ღ♥ღیه دختر عاشقღ♥ღ*••*
::عاشقانه::
کامران و هومن=>هانی و سمی
شادی جونم
دختر کوچولوی تهنااااا
کامران و هومن=>ستاره جون
کامران و هومن=>فاطمه جونم
سولـــماز و متروک
کامران و هومن=>فاطمه وفریبا جون
کامران و هومن=>همتا جون
داستان میخک =>منوماهی جون
کامران و هومن=>ملیکاجون
کامران و هومن=>نیلوفر جون
دل دریایی مریم
دل تنها
فقط من
الهه خانوم گل
عشق نیلو
باران جونم
خاطرات سوسک یتیم
دختری از ماه=>باران جونم
ترانه ی یخی=>الهام نازنینم
بی سر زمین تر از باد
رزآبی=>سیمین گلم
فقط عشق
سرزمین بی مجنون
فرخنده خانوم
کامران وهومن=>نازنین ونیوشاجون
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
کامی هومی 2 تا فرشته

سلام دوستای خوب و عزیزم

با اینکه هر هفته آپ میکنم اما دلم واسه همتون تنگ شده بود

خوب حالتون خوبه من که خوبم شما هم حتما حالتون خوبه خدا رو شکر ایشالله همیشه حالتون خوب باشه

پر حرفی رو میذارم کنار و کم تر حرف میزنم

دست همه ی اونایی که نظر دادن درد نکنه دوستای گلی هم که میان وبو میبینن خواهش میکنم از دادن نظر دریغ نکن قربون همگی

یاسین جون عزیز نیلو دستت درد نکنه

نسیم جون من واقعا ازت ممنونم

الی جونه خودم مرسی گلم

سارا خوشگله مرسی عزیز

رمبو جون دستت درد نکنه گلم

مونس جان فذات مرسی

هانا only hooman مرسی جیگر لینکت کردم

آریان جونم مرسی عزیزم

فوری جون قربونت ممنونم

مهدیه پاییزی عزیز دلم مرسی گلکم

نازی جون فدات شم مرسی خانومی من

مریلای عزیز قربونت ممنونم

کژال جیگرم مرسی گل نازم

میلحه مهربونم خودم فدات مرسی

نوشین جونیه من مرسی عزیز نیلو

نیوشا جون جیگر خیلی ممنون

هانا جونم قربونت مرسی خوشگلم

تارا جون فدات شم مرسی

داریوش خان مرسی لینکت کردم

مطهره جون قربونت برم مرسی خوشگلکم

سپیده جون مرسی خانومی نازم

مارال نانازی مرسی جیگرنیلو

مریم جونم ممنونم عزیزم

نازنین خوشگلم مرسی گلکم

ماهی جونم فدات عزیزم مرسی

فرزانه گل وثریا جون ممنونم ازتون

snz جیگر عزیز دلم قربونت ممنون

یلدا جون آبجی خوشگلم مرسی عزیزم(دستورتون اجرا شد)

الهام دیوونه کامران هومن الهی فدات جیگر مرسی

محمد جون ممنونم عزیزم

آیدا جون نازم مرسی گلم (تولدتم مبارک ایشالله10000000000000ساله شی جیگرنیلو)

پگاه عزیزم مرسی خانومی خوشگلم لینکت کردم

روژین جونم مرسی گلم فدات

پریزاد جون عزیزم ممنونم اگه میشه وبتو بنویس میخوام ببینم

بهاره جیگر قربونت برم مرسی گلم

یاسین خان دست شما هم درد نکنه

الهه جونم مرسی خانومی نازم

مریم خانومی گل اشکالی نداره ممنونم

مهسا جونم مرسی جیگر نیلو

kaity جون ممنونم عزیزم

یاسمن خوشگلم ممنونم نانازی

سیمین جون مرسی عزیز

 

خوب نوبتیم باشه نوبت بقیه ی داستان خوب اینم ادامش

البته اسم نازنین به اسم آیلا تغییر کرده

 

 

خلاصه مهمونی تموم شد همه مهمونا رفته بودن

همشون خسته بودن رفتن که بخوابن

کتی:شب بخیر کامی دارم از خستگی تلف میشم میرم بخوابم کامران جون تو هم نازاحت نباشیا

باشه داداشی؟

کامران :باشه عزیزم

کتی:مطمئن؟

کامران:آره برو بخواب خیالت راحت

کتی:میخوای بگم هومن امشب بیاد تو اتاقت با هم دیگه تا صبح جک بگید؟

کامران:نه بابا هومن تا حالا الان هفتاد تا پادشاه و خواب دیده الانم داره خواب 7 کچلا رو میبینه

کتی خندید وگفت:باشه هر طور که دوست داری عزیزم

صبح که شد هومن چون از همه زود تر خوابیده بود بلند شد و رفت تو اتاقه کامران دید

کامران تو اتاقش نیست با تعجب رفت تو اتاق کتی

هومن:کتی پاشو کتی پاشو دیگه لنگه ی ظهر دختر تنبل چه قدر میخوابی

کتی:ولم کن هومن بذار بخوابم مثل اینکه دیشب ساعت 3 نصف شب خوابیدم

هومن:تو میدونی کامی کجاست؟

کتی با خواب آلودگی گفت:تو جیب منه ! خوب تو اتاقشه دیگه

هومن:نه خیرم همین الان تو اتاقش بودم هیچ کی اونجا نبود

کتی:خوب شاید رفته دست وصورتشو بشوره یا تو حیاط داره ورزش میکنه

هومن:نه از پنجره تو حیاطو دیدم نبود

کتی:خوب به موبایلش زنگ بزن

هومن:میخوام همین کارو بکنم

کامران:بله

هومن:پسر معلوم هست تو کجایی نمیگی ما نگرانت میشیم؟

نمیگی دزد بیادو تو رو بدزده ما باید چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟

اصلا به این فکر کردی اگه گم بشی و راه خونه رو بلد نباشی چه عواقبی داره؟

کامران:هومن جان

هومن:جونم

کامران:تموم شد نصیحتای پدر بزرگانت؟؟؟؟؟؟

هومن:نه پریدی وسطه حرفم نذاشتی ادامه بدم!

کامران:برادر دلسوزو مهربونم من اومدم استودیو

هومن:تنهایی! منو چرا بیدارنکردی؟ واقعا که جدیدا" بی معرفت شدی کامران

کامران:عزیزم رامین زنگ زد وگفت بیام پیشش کلی کار داریم

هومن:من الان آماده میشم میام اونجا

کامران:باشه بیا منتظرتم فقط زود بیا کاری نداری؟

هومن:نه فعلا بای

کامران:خداحافظ

کتی از تخت بلند شد و یک لحظله از کنار اتاق هومن رد شد چشمش افتاد به اتاق

بازار شام هومن

کتی:وای هومن این جا اتاقه توئه یا میدونه جنگه؟ فکر کنم 4

یا 5 تا خمپاره با یک بمب قوی توش منفجرکردن

مادرش از صدای کتی اومد تو اتاق و اون وضع به هم ریختگی اتاق و دید

مادر هومن:وای اینجا چرا این طوریه ؟ هـــــــــــــــووووووووووومـــــــــن

هومن:بلــــــــــــــــه

مادر هومن:زود باش بیا اینجا ببینم

هومن اومد تو اتاق و از این که اینقدر اتاق به هم ریخته بود خجالت کشید

مادر هومن:همین حالا این جا رو تمیز می کنی بعد میری بیرون

هومن:واااااااااای مامان نمیشه وقتی برگشتم اینجا رو تمیز کنم؟

مادر:اشکالی نداره ولی آخرین بارت باشه اتاقت رو این طوری میبینما!

هومن:چشم !من باید برم کامران منتظرمه

کتی:به سلامت

هومن:خداحافظ

مادر:مواظب خودت باش هومن جان

هومن:چشم

هومن با عجله سوار ماشین شد و رفت

کتی:مامان

مادر:بله

کتی:میگم میخوای من به جای هومن اتاقشو مرتب کنم گناه داره اونو کامران کلی کار دارن

مادر:اگه می خوای کمکش کنی مشکلی نیست اما نه به این منظور که تنبلش کنی

کتی:نه فقط کمک میکنم کاراشون سبک تر بشه

مادر:باشه عزیزم خوب من باید برم خرید تو چیزی لازم نداری دخترم؟

کتی:نه مرسی مامان

مادر:تو خونه می مونی یا می ری بیرون؟

کتی: ممکنه برم خونه ی آیلا اینا شما زود برمیگردید؟

مادر: اگه خیابونا خلوت باشه خوب آره زود میام خداحافظ

کتی:خداحافظ

هیچ کی خونه نبود کتی هم داشت لباسای هومنو جمع میکرد

لا به لای وسایلا یه عکس قدیمی از هومن با یک دختر بود

عکس مال وقتی بود که هومن هنوز مدرسه میرفت شاید 14 یا 15 سالش بود

کتی یادش نمی یومد که دختر کی بود وقتی یه کم به عکس دقت کرد یادش افتاد که اون

یکی از دوستا یا بهتر بگم همسایه های قدیمیشون بوده که با هومن با هم مدرسه میرفتن البته دو سال از هومن کوچک تر بود

مدرسه هاشون یکی بود اونا دوستای خوبی واسه هم بودن

کتی عکسو از اتاق هومن برداشت وبرد تو اتاق خودش تقریبا تمام اتاق تمیز شده بود

کتی زود لباساشو عوض کرد و به سمت خونه ی آیلا به راه افتاد

بعد از چند دقیقه رسید رفت و زنگ زد

مادرآیلااومد دم در

مادر آیلا:به به سلام کتی جون خوبی عزیزم مامان بابا همه خوبن؟

کتی:سلام رکسانا خانم مرسی همه خوبن شما خوب هستید؟

مادر آیلا : مرسی ......سلام به فریده جون برسون .........بفرما تو چرا دم در وایسادی دخترم؟

کتی: چشم حتما...... خیلی ممنون مزاحمتون نمی شم آیلاجون هست؟

مادرآیلا: چه مزاحمتی بیا تو آیلاهستش اما حالش اصلا خوب نیست

کتی خودشو زد به اون راه :وای خدا بد نده چرا حالش بده ؟

مادر آیلا: نمیدونم از دیشب که اومد خونه رفت تو اتاقش درم بسته من واقعا نگرانشم کتی جون

کتی:بمیرم با اجازتون میرم پیشش باهاش صحبت کنم شاید بهم گفت

مادر آیلا:باشه گلم برو شاید با تو حرف بزنه

کتی رفت و در زد

کتی:آیلا جون خوشگلم منم کتی درو باز کن عزیزم

آیلا خوشحال شد و اومد در و باز کر د دست کتی رو کشید تو اتاق

پرید بغل کتی و کلی گریه کرد

کتی:چته دختر....... من از دستت ناراحتما ....جلوی رکسانا خانوم به روی خودم نیو وردم

آیلا:چرا کتی جون مگه من چی کار کردم ؟

کتی:چی کار کردی؟ بدون این که چیزی بگی رفتی .......بعدشم.تو با پاره کردن نوشته ی کامران دلشو شکستی و اشکش و در آوردی

من واقعا نمیدونستم کامران با یه بار دیدنت عاشقت شده

میدونم نباید بدون مشورت با منو هومن این کارو میکرد

اگه تو هم واقعا کامرانو دوست نداری خوب باید رو راست بهش میگفتی با ور کن اون طوری دلش نمیشکست

حالا چرا هیچی نمیگی موش زبونتو گاز گرفته؟

آیلا:من نمیدونم چی باید بگم

کتی: خوب حرف دلتو.... ببین عزیزم به من و بقیه میتونی دروغ بگی اما به دلت نه

آیلا:ببین کتایون راستشو بگم؟

کتی:بگو من میخوام همینو بشنوم یعنی همون راستو

آیلا:شاید باورت نشه اما من از عاشقی هیچی نمیدونم اصلا تا حالا عاشق هیچ کس نبودم !

کتی:خوب امتحان کن . یه بار عاشق شو

ببینم میشه بگی واسه چی عاشق هیچ کس نیستی؟ تو که دختر خوبو مهربونی هستی!

آیلا :میدونی کتی همش تقصیر سخت گیریای پدرم بود اون خیلی بد رفتار و خشن

تو که بهتر از همه دوستام اونو میشناسی ؟

کتی:آره میدونم تو همیشه ازش می ترسیدی و ازش بیش از حد حساب میبری

آیلا:اون هیچ وقت نخواست من عاشق هیچ کی باشم حتی تو دانشگاه منو از همه ی پسرا ترسوند

الانم هر کس در مورد دوستی و یا ازدواج چیزی میگه چهار ستون بدنم میلرزه فکر میکنم همه الکی منو دوست دارنو دروغ میگن

کتی:وای چی میگی دختر واقعا تو این طوری تصور میکنی؟

آیلا:آره اصلا من یه دیوونه ام مگه نه؟

کتی: این چه حرفیه عزیزم تو طرز فکرتو باید عوض کنی همین........ باور کن اگه یه کم باور داشته باشی به اطرافیان کار تمونه

کتی به ساعت نگاه کرد ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود

کتی:واااااااااااای چقدر حرف زدم دیگه بسه آیلا جون من دیگه برم الان مامان فریده دیگه نگران میشه و کلی دعوا میکنه

اگه بازم خواستی درد و دل کنی من هستم تا آخرش باشه؟

آیلا:باشه کتی جون ممنونم بابت تمام حرفا و راهنماییات احساس سبکی میکنم

کتی:قربونت برم وظیفم بود خانومی

کتی ازآیلاو مادرش خداحافظی کرد و برگشت خونه

مادرش هم از خرید تازه برگشته بود

کتی:سلام مامان جون الان اومدی؟

مادر:سلام آره ......کجا بودی خونه آیلا اینا؟

کتی:آره راستی رکسانا خانوم بهتون سلام رسوند

مادر:آخــــــــی.... حالش خوب بود؟

کتی:آره خوب بود ا..... مامان .... بابا هم اومد

کتی :سلام بابا خسته نباشید

پدر :سلام دخترم مرسی بقیه کجان

کتی: منظورتون از بقیه گل پسراتونن؟

پدر:گل پسرا و مادرت !

کتی:باید به عرضتون برسونم گل پسرا خونه نیستن ومامانم تو آشپزخونه تشریف دارن

لطفا شما هم به آشپزخونه تشریف بیارید تا ناهار ومیل کنیم

پدر:صبر نمیکنی اونا هم بیان ؟

کتی:نه بابا اونا نمیان ناهار........ کار دارن کارشون تا غروب طول میکشه

ساعت 7:30 دقیقه بود که کامران وهومن از استودیو با کلی خستکی اومدن خونه

کتی:سلام الهی قربونتون برم

کامران:سلام کتی جون

هومن:سلام چه طوری؟

کتی:چقدر دیر کردین....... چشمام کور شد ایقدر به در زل زدم

هومن:کتی جون گفتم غروب میایم که

کامران:چه خبر ؟ چه کارا کردی؟

کتی:منظورت آیلائه ؟کامی امروز خونشون بودم

هومن:خوب چی شد؟

کامران:باهاش صحبت کردی ؟ چی گفت؟ دوستم نداره؟

کتی:کامی حدسم درست بود مشکل پدرشه

کامران:چرا؟ پدرش مگه چی گفته ؟

کتی:هیچی عزیزم پدرش هنوز نمی دونه

کامران:خودش خوب بود

کتی:نه طفلی خودشو تو اتاق حبس کرده بود اما واسه من درو باز کرد

گفت پدرش سختگیره بهش حق بده کامران اون اولین بارش بود که این طور اینقدر سریع

کسی عاشقش شده بود پدرش اونو از هر چی پسره ترسونده

کامران:آه کتی حالا من چه کار کنم ؟

کتی:: هیچ کاری.....فعلا فقط صبر کن تا اون یه کم فکر کنه باشه گلم؟

کامران:باشه چاره ای ندارم دیگه

کتی همین طور که با کامران در مورد آیلا حرف میزد یاد عکسی افتاد که از اتاق هومن پیداش کرده بود

تصمیم گرفت به هومن بگه

کتی:هومن جان

هومن:بله

کتی:میشه یه دقیقه بیای اینجا می خوام یه چیز بهت نشون بدم

هومن: وای ........چی؟ کادو برام خریدی چشممو ببندم؟آره......؟

کتی:چی میگی تو ... کی گفت کادو.... مگه تولدته که کادو بخرم

هومن:خوب چی میخوای نشونم بدی زود باش کتی دلم آب شد

کتی:قربون اون دلت برم جیگر قبل از اینکه نشونت بدم یه چیزی ازت میپرسم ؟

هومن:بپرس اما سخت نباشه لطفا

کتی:نه نیست . بگو ببینم اصلا اتاقتو دیدی یا نه؟

هومن:خوب آره دیدم چه طور مگه ؟

کتی:وای هومن یعنی تو اون همه تغییرو نفهمیدی ........ اتاقه به اون به هم ریختگیه صبح به همین زودی یادت رفت !!!!!

هومن:اوه مای گاد شیطون کار تو بود یا مامان؟ خیلی تمیز شده بود!!!!!!!!!!

کتی:کار من بود...... دیدی عین دسته گل شده بود

هومن:واااااااااااااای ممنونم .........مرسی فدات شم اگه تو اون اتاق تمیز نمیکردی من الان باید

با این همه خستگی این کارو میکردم

کتی:خواهش میکنم داداشی جیگر خوب حالا نشون بدم......... دعوام نکنیــــــــــــــــــــــــا!!!!!!!!!!!؟

هومن:کتی منو کشتی ........بگو دیگه دعوات نمیـــــــــــکنم تا حالا کی دیدی من تو رو دعوا کنم ؟؟؟

کتی:هومن به خدا قصد فوضولی تو وسایلاتو نداشتما

کتی عکسو بهش نشون داد

کتی:هومن این همون یلداست ؟ تو با هاش میرفتی مدرسه ؟ همسایمون بودن ......یادته؟ آره؟

کتی:هومن با تو ام ناراحت شدی؟ چرا قفل کردی؟ جوابمو بده .......

هومن هیچی نگفت و دستشو روی سرش گرفته بود

کتی:هومن ............هومن.... تو رو خدا حرف بزن

هومن:کتی اینو از کجا پیدا کردی ؟؟؟؟ وای دختر این عکس مال بچگیمه وااااااااااااای چه قدرم اون موقع زشت بودم.....

کتی:آه هومن ........اگه میدونستم از دستم ناراحت میشی اصلا بهت نشون نمیدادم

کتی:تو دیگه ازاون خبر نداری؟ یادته چه قدر گریه کرد وقتی ما از اون خونه میخواستیم بیایم این جا

آخـــــــــــی طفلی چقدر دوست داشت هومن

هومن خودشو زد به اون راه و گفت

هومن:بیخیال کتی حالا چی شده یاد اون موقع ها افتادی ؟

کتی:همین جوری گفتم ........ خوب این عکسه واسه چی تو وسایلات بود؟ وای هومی الان من فضولیم گل کرده بدو بگو زوووود

هومن:معمولا آدم وقتی تو عکسی باشه اون عکسو نگه میداره عجب سئوالات پیچیده ای میپرسی کتی !!!!!!!!!

بعدشم کودکان باید ساعت 8 شب تو رخت خوابشون باشن الان از ساعت خوابت گذشته کوچولو مسواک یادت نره!

کتی:هـــــــــــــوووووومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن خیلی بدی........ منو بگو دلم واسه تو میسوزه میشینم اتاقتو تمیز میکنم

هومن: ببخشید بابا....... کتی ناراحت شدی؟

کتی:برو اون ور هومن دیگه باهات قهرم

هومن:ای بابا کتی چرا این قدر بی جنبه ای....... من شوخی کردم

کتی:حالا می خوای چی کار کنی لااقل یه زنگ بزن یه حالی ازش بپرس

هومن:وای نه کتی اون الان واسه خودش خانومی شده دیگه بچه که نیست من خجالت میکشم

کتی خندید و گفت: وا...هومن تو و خجالت!!!! ....خیلی باحال شدی آخه بچه جون یه حرفی بزن با عقل جور در بیاد .....بمیرم برات کم رویه آبجی

هومن دیگه حرفی نزد و برگشت توی اتاقش

در اتاق هومن باز بود کتی عکسو برداشت و رفت به طرف اتاق هومن روی تخت خوابیده بود کتی خیلی آروم عکسو گذاشت روی میز و رفت

هومن متوجه اومدن کتی نشد و تو فکر بود اون قدر درباره ی زنگ زدن به خونه ی یلدا اینا فکر کرد که بی اختیار خوابش برد

صبح که از خواب بیدار تصمیم گرفت که بره و خونه ی اونا زنگ بزنه کلی از توی دفترچه تلفن قدیمی گشت تا شمارشونو پیدا کرد

دستش به سمت تلفن نمیرفت دو دل بود نمی دونست چی کار کنه

بالاخره شماره رو گرفت گوشیو یه دختر برداشت

هومن:الو

-بله بفرمایید

هومن:سلام ببخشید من با یلدا خانوم کار دارم تشریف دارن

-یلدا؟

هومن:بله

- اونا الان 4 , 5 سالی میشه که خونشونو به ما فروختن شما؟

هومن خیلی ناراحت شد

هومن:ببخشید خانوم شما هیچ نشونی ازشون ندارید ؟ میدونید الان کجان؟

- همون مو قع برای همیشه از اینجا رفتن البته شمارشو دارم اما خیلی وقته ازش خبر ندارم

هومن:میشه همون شماره رو بدید......... خیلی ممنون

-شما نسبتی باهاش دارید؟

هومن:نه اما یه مدت همسایه ی ما بودن باهاشون رفت وآمد داشتیم

-از صداتون معلومه آدم محترمی هستید درسته که باید ازش اجازه بگیرم اما اشکالی نداره شمارش رو بهتون میدم

هومن شماره رو گرفت و با خوشحالی زنگ زد

هومن:الو یلدا جون سلام خودتی ؟

یلدا :الو سلام بله خودمم

هومن:شناختی؟

یلدا:متاسفانه نه

هومن:بابا یه کم دقت کن خودت حدس بزن

یلدا:ببخشید یادم نمیاد....... فامیله مونی؟

هومن:نه فامیلتون نیستم

یلدا:تا حالا دیدمت؟

هومن:اووووووه تا دلت بخواد

یلدا: اسمتو بگی یادم میادا

هومن:ok بیشتر از این اذیتت نمیکنم اسمم هومنه

یلدا:هومن ........ خیلی آشناست اما دقیق قیافت هنوز یادم نیومده

هومن:یلدا جان .........تو ونکوور .......همسایمون بودی با هم یه مدرسه میرفتیم

یلدا یهو یه جیغ بلندی زد

یلدا:واااااای هوووووووووووووومــــــــــــــــــن جون فدات شم چه قدر صدات تغییر کرده بزرگ شدیاااااا آقا شدی!

اسم مامانت فریده خانوم بود بهش میگفتم خاله فریده خواهر و برادرت چه طورن ؟

هومن:خدایا شکرت بالاخره ما رو شناخت ! همه خوبن تو چه طوری ؟

یلدا: مرسی... آخی........ اصلا فکر نمیکردم یه روزی دوباره بتونم باهات حرف بزنم دوریت برام خیلی سخت بود اون اوایل

هومن:اوایل ؟ یعنی بعدش دیگه ازم بدت اومد ؟

یلدا:نــــــــــــه خوب من دیگه هیچ خبری ازتون نداشتم ..... هومن ؟

هومن:جانم

یلدا:هنوزم اونقدر خوب و مهربون و شیطون هستی؟

هومن:آره درسته بزرگ تر شدم اما هنوزم شیطونیمو حفظ کردم

یلدا وای هومن نگو یهو دیدی وسوسه شدم اومدما!

هومن: آخ جون........ چی بهتر از این که من دوباره بتونم ببینمت اصلا چه طوره واسه کنسرت بیای اینجا

یلدا :چی؟ واسه کنسرت؟ وای چه عالی خیلی دوست دارم بیام پیشت

هومن:خوب بیا..... منم خوشحال میشم .... پس میای؟

یلدا:نمیدونم خیلی دلم میخواد بیام اما ......

هومن:اما چی نکنه تو هم پدرت نمیذاره

یلدا :نه پدرم اون طور آدمی نیست من .همیشه آزادم بابام کاری نداره

هومن:پس بهونه رو بذار کنار و زود بیا اینجا .... خوب کی بیلیط میگیری؟

یلدا:وای هومن چه قدر عجولی تو........ بذار به خانوادم بگم که پیدات کردم.... بعدم آرووم آرووم بهشون میگم اصلا با خانوادم میایم چه طوره؟

هومن:عالــــــــــــــیه

یلدا:البته اگه بازم بابام کاری زیادی نداشته باشه همگی میایم

هومن:وای یلدا اگه بدونی قلبم چه طوری داره میزنه........ ممکنه همین الان وایسه

یلدا:نه تو رو خدا مواظب قلبت باش و خودتو کنترل کن تا من بیام

هومن:باشه چون داری اصرار میکنی قبول میکنم

کامران از اتاقش بیرون اومد و هومنو دید که داره با تلفن حرف میزنه

کامران آروم و با اشاره بهش گفت

کامران:هومن داری باکی حرف میزنی سه ساعته..... بسه دیگه تلفن آتیش گرفت!

هومن:گوشی

هومن رو به کامران گفت: چی میگی کامران هی دستاتو تکون میدی؟

کامران:میگم کیه؟

هومن:بعدا" بهت میگم

هومن:الو یلداجون ببخشیدا

یلدا:اشکالی نداره راستی کنسرت کی هست حالا؟

هومن:28

یلدا:خوبه حتما میایم لا اقل کنسرت حتما میام ببینمت

هومن:پس مطمئن باشم؟

یلدا:حتما سعی میکنم 28 خودمو برسونم هومن جان..... خیالت راحت

هومن:آخی ........پس میبینمت

یلدا:آره

هومن:خوب عزیزم دیگه مزاحمت نمیشم منتظرت می مونم

یلدا:نه مراحمی باشه ....هومن جون عزیزم مواظب خودت باشیا ؟

هومن:باشه تو هم همین طور........ خداحافظ

یلدا: خداحافظ

کامران:کی بود

هومن:یلدا بود

کامران:یلدا؟

هومن:آره همسایمون تو ونکوور

کامران:آهـــــــــان یادم اومد خوب چی میگفت

هومن:هیچی بهش گفتم واسه کنسرت بیاد اینجا

 

 

 

 

خوب این بار طولانی تر شدااااااااااااا

خوب دوستانی که ادامه ی داستانو دوست دارند باید تا هفته آینده منتظر باشند

دوستانی هم که دوست ندارند داستانو همین جا به پایان میرسه

حتما تو نظرات بگید جز دسته ی اول قرار گرفتید یا دسته دوم

راستی ماه آینده  قراره یه داستان بسیجی درمورد کامران هومن میخوام بنویسم

امیدوارم استقبال کنید ازش

من دیگه رفع زحمت میکنم و دیگه بیش از این وقت با ارزشتونو نمی گیرم

فدای همتون بشه نیلو

نظر بدید حتما خوشگلا

تا بعد بای (هفته دیگه)

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!