سلام دوستان خوبم حالتون خوبه؟ چه خبرا ؟![]()


امیدوارم هر جای کره زمین هستید سلامت وشاد و سرحال باشید وهمیشه لبتون خندون یاشه





خوب این بار میخوام قبل از صحبتای اضافی از همتون تشکر کنم
واقعا از محبت تک تک شما ممنونم دستون درد نکنه
نارسیس جونم مرسی خانومی
آبجی یلدای خوشگلم مرسی گلم فدات
الی جونم عزیز دلم واقعا ممنونم جیگر
سارا خوشگلم مرسی عزیزم قربونت
پریزاد جان مرسی نانازم فدات
فوری جان ممنونم عزیز
داداشی گلم مرسی
نسیم جون قربونت برم عزیزم مرسی
هانای گلم مرسی خانومی
رومینا جان ممنونم
داریوش خان مرسی من لینکت کردم
رمبو جون مرسی عزیزم
مطهره نازم مرسی فدات جیگر
نوشین نانازیه من قربونت برم الهی مرسی
نازنینم مرسی گل خوشگلم
پرهام جان مرسی عزیزم
بهنام جان مرسی گلم
مهسا جونم فدات واقعا ممنونم (کارت عالی بود)
بهار جون مرسی خوشگلم
ساحارای گلم ممنونم خانومی عزیز
یاسین جیگر فدات مرسی منم دوست دارم
نیوشا جون مرسی عزیز نیلو
شمیم نازم مرسی (بالاخره خبرا میرسه )
پگاه جونم واقعا ممنونم عزیزم
سپیده جون فدات گلم(خوش بگذره جای من خالی)
یاسمن خوشگلم ممنونم جیگر
پریسا جون قربونت نانازی (اشکال نداره ناراحتم نباش)
مرصاد جون مرسی(آره منظورم همونه که گفتی!)
مهمون دنیا جان ممنونم
ُsnz جونم الهی خودم فدات خوشگلم مرسی که افتخار دادیمحمد جون مرسی عزیزم لطف داری
مریم جان قربونت گلم مرسی
فرزانه وثریا جون هر دوتون ماه شب 14 هستید
ملیحه عزیز ممنون خوشگله نیلو
آیدا(بچه+)جونم مرسی خانومی نازم
سمانه جون مرسی گلم (من خودم هیچ چی بلد نیستم عزیز)
نازی جون فدات بشم ممنونم گلم
کژال جونم مرسی جیگرم
مهدیه پاییزی جان عزیزم مرسی
المیرا جونم مرسی خانومی
علی خان مرسی عزیزم
ماهی جونم مرسی گلم
مارال عزیزم قربونت برم گلکم
هانا((only hooman جان مرسی خوشگلکم
مریلا جون مرسی فدات بشم
زهرا عباس جون از هر دوتون ممنونم
نگین جونم ممنونم
بازم دست همتون درد نکنه![]()
![]()
خوب راستش نمی دونستم چه طوری این داستانو بنویسم و خیلی مشکل بود ![]()
نمیدونم خوشتون میاد یا نه![]()

اون شب قرار بود خونه ی کامران هومن یه مهمونی باشه به چه مناسبتشو نمیدونم ؟
بیشتر هم دوستای کتی دعوت بودن
تقریبا همه اومده بودن به جز یکی از دوستای کتی , کتی خیلی نگرانش بود
کامران اومد جلو پیش کتی
کامران :کتی جون چی شده چرا اینقدر ناراحتی؟
کتی :نمیدونم چرا نازنین نیومده من خیلی نگرانشم
کامران : خوب بهش زنگ بزن!
کتی:آره فکر خوبیه باشه
کتی میخواست بره و به نازنین زنگ بزنه که یک دفعه تلفن زنگ زد هومن فورا رفت و گوشی رو برداشت
هومن:hello
نازنین:الو سلام ببخشید کتی جون هستند
هومن:بله هستند شما؟
نازنین :من نازیم بی زحمت بهش بگید که من توی ترافیک موندم و ازش عذر خواهی کنید که دیر کردم تو رو خدا ببخشیدا
هومن:حالا خودتونو ناراحت نکید نازی خانوم okحتما به کتی میگم
نازنین :وای دستتون درد نکنه من سعی میکنم خیلی زود خودمو برسونم
هومن:باشه
نازنین:خداحافظ
هومن:بای
هومن با عجله به سمت کتی رفت تا بهش بگه
هومن:کتی دوستت نازی الان زنگ زد
کتی:چی گفت حالش خوب بود؟
هومن:آره حالش خوب بود گفت ازت به خاطر دیر کردنش عذرخواهی کنم گفت الان خودشو میرسونه
کتی:خدارو شکر می ترسیدم خدایی نکرده اتفاقی واسش افتاده
15 دقیقه بعد نازنین رسید اونجا باسرعت از ماشین پیاده شد
لازم به ذکره که بگم نازنین دختر مغروری بود وهمچنین دوست داشت همیشه کاراش به خوبی و به موقع انجام بشه
فورا به طرف در رفت و زنگ زد
خونه خیلی شلوغ بود و اونا به سختی صدای زنگ رو شنیدن کامران سریع اومد تا درو باز کنه تا درو باز کرد و نازنینو دید .
رنگش پرید فکر نمی کرد نازنین اینقدر زیبا و جذاب باشه
نازنین:سلام
کامران:ســــــ ....لام . نازنین خانوم شما هستید؟
نازنین:با اجازتون
کامران:از دیدتون خوشحالم بفرمایید
نازنین: ممنون منم خوشحالم
کتی متوجه اومدن نازنین شد رفت پیشش
کتی:سلام خانومی خوشگلم چه طوری عزیزم؟
نازنین:سلام کتی جون مرسی تو خوبی؟
کتی: منم خوبم
نازنین :تو رو خدا منو ببخش این قدر نگرانت کردم
کتی:بیخیال دختر مهم اینه که تو الان اومدیو پیشمی
نازنین : قربونت برم
حاله کامران اصلا خوب نبود رفت تو اتاقش
هومن از رفتن کامران به اتاقش فهمید که اتفاقی افتاده
دنباله کامران رفت
هومن :کامی چته؟ حالت بده؟ چرا اومدی تو اتاق ؟
کامران: هومن جان تو رو خدا تنهام بذار
هومن:واسه چی به من بگو داداشی گلم
کامران:نه برو پیشه مهمونا برو هیچی نشده
هومن:کامران تا نگی چی شده از جام تکون نمیخورم من میخوام کمکت کنم بگــــــو
کامران :مرسی عزیزم
هومن:خوب من منتظرم
کامران:برو به نازنین بگو بیاد اینجا
هومن:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ بیاد تو اتاق تو ؟ میشه بگی چرا؟
کامران :وای هومن میشه تو این قدر سئوال نپرسی و کاری که گفتمو انجام بدی؟
هومن:باشـــــه
هومن با تعجب از اتاق بیرون رفت روش نمیشد به نازنین بگه اما رفت پایین
نازنین داشت با دوستاش و کتی حرف میزد. هومن پیش کتی رفت و آروم تو گوش کتی موضوع رو گفت
کتی که کم کم در حال شاخ درآوردن از در خواست کامران بود با تعجب از هومن پرسید
کتی:هومن واقعا میگی ؟شیطون نکنه میخوای کامرانو اذیت کنی
هومن: نه به خدا خودش گفت
کتی: من نمیدونم چی بگم ! نکنه نازنین دلشو برده ؟
هومن:فکر کنم آره
کتی: وای نه
هومن: چرا؟ مگه بده خوب عاشق شده
کتی:هومن نازنین دختر مغروریه اگه بفهمه کامران عاشقش شده کلی فکر میاد تو کلش ممکنه دیگه با همام قهر کنه
هومن: چه فکری؟
کتی: فکر میکنه من از قصد و به خاطر کامران دعوتش کردم اصلا تا حالا عاشق هیچ پسری نشده وای مطمئنم ناراحت میشه
هومن:من که از حرفات چیزی سر در نیوردم این نازنین دختر عجیبیه !
کتی: میونش با پسرا خوب نیست به خاطر باباش
هومن:حالا میگی چه کار کنیم ؟ امتحان میکنیم شاید ناراحت نشد ! بهش بگم؟
کتی: نمیدونم باشه بگو
هومن با ترس رفت جلو کنار نازنین
هومن:ببخشید نازنین خانوم
نازنین :شما؟ ببخشید نمیشناسمتون !
هومن: من برادر کامران و کتی ام همون که تلفنی باهاتون حرف زدم اسمم هومنه
نازنین: آه ... بله ببخشید حالتون خوبه؟
هومن:خیلی ممنون ببخشید میشه یک چیزی ازتون بخوام
نازنین خودشو جمو جور کرد و
نازنین :بفرمائید
هومن:راستش کامران بهم گفت بهتون بگم که برید پیشش مثل اینکه شما رو کارداره
نازنین:منو؟ چکار؟
هومن: من نمیدونم
نازنین :ok کجاست ؟
هومن: همراه من بیاید تا بهتون اتاقشو نشون بدم
نازنین:چی؟ اتاق؟
هومن:بله نترسید..... حالش خوب نبود خونه هم شلوغ بود رفت تو اتاق
نازنین به همراه هومن رفت دم در اتاق کامران
هومن:اگه اجازه بدید من برم پایین
نازنین :بفرمایید
کامران تو این فرصت تمام حرفاشو تو کاغذ نوشت
نازنین در زد
کامران:بفرمایید تو
قلب نازنین داشت از جا کنده میشد
نازنین:شما منو کار داشتید ؟
کامران:بله مزاحمتون که نیستم ؟
نازنین:نه امرتونوبفرمایید
کامران از اینکه نازنین اینقدر رسمی صحبت میکرد ناراحت بود دلش می خواست راحت باشه
کامران زبونش بند اومده بود و فقط به نازنین نگاه می کرد بعد از چند دقیقه گفت
کامران:راستشو بخواید من نمیدونم چه طور بگم حرفمو واسه همین نوشتم
نازنین:موضوع چیه؟ اتفاق بدی افتاده؟
کامران: نه اما بهتره اینو بخونید
کاغذ و به نازنین داد
تو کاغذ نوشته بود
نازنین جون نمیخوام وفتتو بگیرم پس حرفمو صریح میزنم
من از وقار و مهربونی نگاهت فهمیدم که تو همون دختری هستی که من دوست دارم
امید وارم تو هم از من خوشت اومده باشه
وقتی نازنین این نوشته ها رو خوند بسیار ناراحت شد انگار آب سردی روی سرش میریختن
بدون هیچ معطلی کاغذو جلوی چشمای کامران پاره کرد و به سرعت از اتاق خارج شد
با دست پاچگی پله هارو پایین رفت و به سمت کتی رفت
نازنین:کتی جون منو ببخش خداحافظ
کتی:چی شده کجا میری؟ چرا نمیگی؟ کامران حرفی زد؟
نازنین باعجله از خونه خارج شد بدون این که به سئوالای کتی جواب بده
کتی و هومن هر دو به طرف اتاق کامران راه افتادن وقتی در اتاق و باز کردن دیدن کامران به پنجره زل زده
هومن:کامران میشه بگی الان چه اتفاقی افتاد ؟تو به نازنین چیزی گفتی؟
کتی:. کامران واسه چی نازنین رفت؟ مگه چی شده بود؟
هومن رفت کنار کامران و روی کامرانو به سمت خودش برگردوند دید که صورتش خیس اشک شده
فورا اونو بغل کرد
هومن:عیب نداره داداشی غصه نخور
نازنین بی تقصیر نباید این قدر زود بهش میگفتی براش سخت بوده
کتی از دیدن چهره ی کامران بسیار ناراحت شد و کاغذای پاره پاره رو روی زمین دید
کتی:اینا چیه اینجا ریخته ؟؟؟؟
کامران با بغضی که تو صداش بود گفت:این کاغذو وقتی خوند بدون اینکه جوابی بده پاره کرد و رفت
کتی: بیبین کامران جون تو باید به من میگفتی تا در مورد نازنین باهات حرف بزنم
میدونی چیه؟ پدر نازنین دوست نداره دخترشو به یک ایرانی بده خواهرنازنینم شوهرش آمریکاییه
هومن:واسه چی ؟ مگه شوهر ایرانی چشه؟ مگه باباش کجاییه؟ دل باباشم بخواد مگه کامران چی از خارجیا کم داره؟
کتی:باباش ایرانیه اما فکر میکنه اگه دامادش خارجی باشه کلاس داره کامران تو باید کاری کنی که
پدر نازنین راضی بشه
کامران:کتی جان خودش هنوز راضی نیست چه برسه به پدرش
کتی: تو نگران خودش نباش ممکنه دوستت داشته باشه اما غرورشو نشکسته باشه
حالا بهتره بریم پیش بقیه مهمونا خوب نیست الان مامانو و بابا هم باخبر میشن

خوب بدون رودروایسی اگه خوشتون نیومده بگید ![]()
دیگه تمومش کنم دیگه ادامش ندم![]()
نظر یادتون نره ![]()
قربونه همگی![]()
بای![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:27 توسط •**๑♥๑نيلوفر๑♥๑ ** •





