سلام به همه ی عجیجان ودوستان خودم
.امیدوارم حالتون خوب ودلتون خوش باشه . امروز با یک آپ دیگه اومدم تا در خدمتتون باشم![]()
اول در مورد داستان. به خدا خودم میدونم زیاده ولی اگه هی حذفش کنم خیلی بی ربط میشه.اگر حوصلتونو سر میبره نخونید باور کنید ناراحت نمیشم . از لطفی که دارید حسابی سپاسگزارم .خیلی ممنونم .الان فصل دوازدهم رو نوشتم خیالتون راحت تا دو فصل دیگه تمومش میکنم . دیگه هم داستان نمی نویسم . الانم با همکاری دوست خوبم ماهی (ربه کا) داستان میخک رو که خیلیاتون میاین به اون وب ومیخونید و مینویسم .شاید دیگه فقط اونجا داستان بنویسم .دیگه هم این مدلی که تواین وب هست نمی نویسم .من میخواستم یه طوری جدید باشه ولی انگار خستتون کردم .
![]()
این متنی که نوشتم رو تقدیم میکنم به تمام عاشقای دنیا
در بامداد یک روز بهاری عشق نقره اندودت درتاروپود وجودم طلوع کرد.تو خرامان آمدی وهمچویک شعاع نور بر قلبم نشستی وسالهاست خیال رفتن نداری نگاهت با خود زندگی به همراه داشت.تو هستی من بودی و طراوت نسیم از نوک مژگانت تراوش میکردوعطر تو در سرتا سر وجودم بذر عشق پاشید اين بذر آن قدر در درونم ريشه دواند تا حتی اگر خودم هم بخواهم از عشقت دست بکشم وآن را به فراموشی بسپارم توانش از آنم نيست. توچه کردی ؟ در برق چشمانت چه بود که مرا مجنون ومجذوب کرد؟ در قلب پاکت به غير از پاکی چه پنهان کرده بودی که مرا بی قرار خود کردی؟ ديگر با وجود خورشيد شعله ور عشقت چگونه به ديگری بينديشم؟ چگونه جرئت اين را دارم که بگويم عاشقت نيستم! با وجود عشق گرم وآتشينت ديگر من توانايي دروغ گفتن به قلبم را هم ندارم.راز جادويي عاشقيم را برای هر کدام از آفريده های خدا بازگو می کنم تنها عکس العملش حيرت است وبس ..![]()









حالا بریم سراغ پوسترها
























دوستون دارم زیادتاااااااااااااااااااااااااا
در انتظار نظرات قشنگتون هستم
این وبو حالا حالا هاااااااااا آپ نمیکنم ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط •**๑♥๑نيلوفر๑♥๑ ** •





